پایان نامه ارشد رایگان درباره دانشگاه تهران، فرهنگ عامه، تن انگاره

دانشگاه تهران نداشتند و تنها در جلسهی مصاحبهی حضوری بود که از گرایشبندی دورهی دکتری آگاهی یافتند. نادر امیری در اینباره میگوید:
جلسهی مصاحبه که رفتیم، دکتر آزاد آمد گفت که دو تا گرایش داریم؛ فرهنگی و توسعه. بعد حتی آمد توصیه کرد به من و پرستش – نمیدانم حالا رتبهمان چند شده بود که این را گفت. اول دوم شدهبودیم یا رتبهمان پایینتر شده بود- گفت که نصفبهنصف کنید، بزنید توسعه. اگر 7-6 نفر باشید در [گرایش] فرهنگی دو نفرتان رد میشوید. چون که دید اکثر بچهها فرهنگی را دارند انتخاب میکنند. حالا شاید بعضیها بنا بر علاقه توسعه را انتخاب کردند. ولی من فرهنگی را انتخاب کردم. نمیدانستم که فرهنگی چیست یا توسعه چیست؛ ولی خوب مطمئن بودم که علایق من آنجاست؛ احتمالاً همهی دوستان مثل من بودند؛ یعنی اینکه کسی تصوری میداشت که میدانست جامعهشناسی نظری-فرهنگی چیست، احتمالاش تقریباً صفر درصد بود.
محمد رضایی نیز از حس مشابه خود پرده برداشته است: “من همهاش توی دلام میگفتم ایکاش من بروم در گرایش نظری. نمیدانستم نظری-فرهنگی چیست. ولی جامعهشناسی نظری را با نظریهها میفهمیدم و نظریهها واقعاً مرا اشباع میکردند. بهراستی ارضا میشدم وقتی کتابهای نظری میخواندم”. اشاره به این دو نقلقول از این جهت ضرورت دارد که نشان میدهد دانشجویانی که بعدها آن جمع 6-5 نفره را در دکتری جامعهشناسی نظری-فرهنگی شکل دادند؛ هیچیک پندار روشن و حتی تصمیم قبلیای برای ورود به این گرایش نداشتند و ناگهان در جلسهی مصاحبهی دکتری با چنین دوراهیای روبرو شدهبودند و بایستی در زمانی کوتاه تصمیم میگرفتند. این تصمیم گرچه منطبق بر تحلیل دقیقی نبود، اما بیشتر از احساسات و تفاسیر و ادراکات کلیای وام میگرفت که تنها با رجوع به مواضع خاص سوژگی آنان قابل فهم میگردد.
برای رجوع به مواضع سوژگی خاص آنها، باید به گذشته بازگشت. پیشتر مروری اجمالی بر فضای علوم اجتماعی نهادی در ایران داشتیم. اشارهشد که چگونه علوماجتماعی نهادی در ایران، پس از انقلاب فرهنگی، کوشید خود را از هر نوع مدعا یا تعهدی که شائبهی دفاع از ایدئولوژیهای خاصی را داشتهباشد منفک نموده و کوشش خود را بیشتر معطوف ارائهی خدمات به نهادهای دولتی ذیربط سازد. روشن است که بخش عمدهای از دانشجویان علوماجتماعی تحتتأثیر فضای موجود، جذب همین ساحت علوم اجتماعی در ایران شدند. با این حال برای بخشی از دانشجویان، این فضا رضایتبخش نمینمود. این دانشجویان بیشتر کسانی بودند که بهواسطهی تجارب زیسته و مواضع سوژگی خاص خود یا بستگانشان، قادر به پذیرش فضای مسلط نبودند. اینها کسانی بودند که از علوم اجتماعی، تعهد تاریخیاش به نجات و رستگاری انسانها و کاهش رنجها و آلام آنان را مطالبه مینمودند. بنابراین نوعی اشتیاق پاسخ نیافته نسبت به ساحت نظری علوم اجتماعی و نیز علاقه به نوعی جهتگیری فرهنگی همراهِ آنها بود. جهتگیریِ فرهنگیای که از آن سخن میگوییم، بهمعنایِ در ارتباط قرار دادن علوم اجتماعی با تجارب زیسته بود. این دانشجویان بهدنبال مفری میگشتند که از طریق آن بتوانند خویشتنِ خویش را فراخوانند و تعهدی را که نسبت به خود و نیز نسبت به نجات و رستگاری جامعه احساس میکردند، به یاری دانش علوم اجتماعی برآورده نمایند.
این دانشجویان که مطالباتشان پاسخ درخوری از علوم اجتماعی نهادی ایران دریافت نمیکرد، بهتدریج بهمنابعی بیرون از آکادمی روی آوردند؛ منابعی که با ورود به دههی 1370 بهتدریج افزایش مییافتند. این منابع را شاید بتوان به سه دستهی کلی تقسیمبندی نمود:
الف. پروژهی روشنفکری دینی: که حول آرای عبدالکریم سروش و با محوریت ماهنامهی “کیان”، در دههی 1370 اهمیت یافت.
ب. نهضت فلسفیِ ترجمه: که در واکنش به پروژههای پیشین غربشناسی در جمهوری اسلامی و به اهتمام افرادی چون مراد فرهادپور و یوسف اباذری و حول فصلنامهی “ارغنون” بهجریان افتاده بود.
ج. پروژهی سیاسی دموکراتیزاسیون: این عنوان را با مسامحه برای مجموعهای از تلاشهای نظری و عملی انتخاب کردهایم که بیشتر ناظر بر دموکراتیکساختن ساختارهای سیاسی موجود بود. شخصیت محوری این پروژه را میتوان حسین بشیریه دانست. این تفکر نیز بهصورت پراکنده از طریق نشریاتی چون “اطلاعات سیاسی و اقتصادی”، “ایرانفردا” و روزنامههایی چون “همشهری” و بعدها “جامعه” پیگیری میشد.
این سه پروژه علیرغم برخی شباهتها، الزاماً منطبق بر یکدیگر نبودند، اما به استیضاح نیازهای مسکوتمانده در فضای نهادی علوم اجتماعی میپرداختند. بنابراین بسیاری از دانشجویانی که بهسبب مواضع سوژگی خاصشان، از فضای نهادی علوم اجتماعی سرخورده میشدند، نیازهای خود را در یک یا چندی از این پروژهها جستوجو میکردند. دانشجویانی نیز که بعدها دورهی نخست دکتری جامعهشناسی نظری-فرهنگی را در دانشگاه تهران شکل دادند، عموماً-و نه بهتمامی- در زمرهی چنین دانشجویانی بودند. یکی از این دانشجویان عباس کاظمی بود که شاید لازم باشد برای نمونه به واکاوی موضع خاص سوژگی وی بپردازیم.
عباس کاظمی کودکی هشتساله بود که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. برای عباس خردسال که در خانوادهای بهشدت مذهبی-سنتی بزرگ میشد، دینِ حداکثری جایگاهی محوری داشت و سایر چیزها در ارتباط با دال محوریِ دین معنادار میشدند. بدل شدن دین به دال محوری زندگی عباس کاظمی، در عین حال حساسیتهای فرهنگی را نیز در نزد وی تقویت میکرد، چرا که وی بهواسطهی ادبیات مذهب و عرفان، با بسیاری از نمودهای ف
رهنگی نیز در زیست روزمرهاش پیوند مییافت. بنابراین عباس کودکی بود که بایستی تجربهی حداکثری دینی را از سر میگذارند؛ اما در عینحال تجربهی پیوند او با ادبیات مذهبی که او را بهجانب ادبیات کلاسیک، شعر عرفانی و غزل میبرد، دمادم با آن تجربهی حداکثری دینی رویارویی مییافت. ادبیات، او را پیوسته متخیلتر مینمود، از جمعهای بزرگ گریزانش میکرد و او را به ورز دادنِ تخیلاتش وامیداشت. بنابراین بهتدریج سوالاتی برای او بهوجود میآمد:
پدرم شخص شدیداً مذهبی و سنتیای بود. داییهایام نیز روحانیاند و من وقتی زندگی شخصی آنها را مشاهده میکردم، میدیدم که اینها هیچکدامشان مذهب را دنبال نمیکنند. از زمانی که بچه بودم، یعنی خیلی کوچک بودم؛ میدیدم آنها چگونه نماز میخوانند و بعد چگونه عمل میکنند و رفتارهایشان چگونه است… اینها هیچکدامشان باهم نمیخواندند. با خودم میگفتم که لابد اینها نمیتوانند انجام بدهند. من بهعنوان شخص مذهبی میتوانم و باید واردش شوم. بعدها خودم رفتم سراغ تجربهی فقه و عمیقتر از آن تجربهی عرفانی و معنوی. خب همینطور که پیش میرفتم، نقد به مذهب برگشت به نقد تجربهی مذهبیِ خودم.
بنابراین کاظمی بهعنوان دینداری متخیل، نمیتوانست بهسادگی از کنار تناقضاتی که در زیست روزمرهی خود و آشنایاناش میدید صرفنظر کند. برای او این تناقضات صرفاً مباحثی صوری و نظری نبودند که بتواند کنارشان گذارد. او بهعنوان جوانی متشرع اما متخیل و باریکاندیش، باید تجربهی مذهبی خود را بهنحوی انتقادی و بازاندیشانه تا سرحداتاش پیش میراند. اما علوم اجتماعی نهادی در اوایل دههی هفتاد، او را در این راه چندان یاری ننمود. بدین جهت کاظمی به منابعی بیرون از آکادمی رجوع نمود. در ابتدا به عرفان و نوشتههای بوعلیسینا، لاهیجی و… و سپس به میانجی سروش به هرمنوتیک دینی و پروژهی نقد مذهبای که حلقهی “کیان” ترویج مینمود، روی آورد. بنابراین کاظمی جوان در آستانهی ورود به دکتری جامعهشناسی نظری-فرهنگی دانشگاه تهران، دلمشغول فهم انتقادی تجربهی زیستهی فرهنگی خود با بهرهگیری از هرمنوتیک دینی و نیز نظریهی انتقادی بود.
گرچه مواضع سوژگی دیگر دانشجویان دورهی دکتری مذکور با موضع سوژگی عباس کاظمی تفاوتهای قابلتوجهی داشت، اما آنها نیز کمابیش با چالش مواجههی انتقادی با پارههای-بهاصطلاح- متضادِ تجربهی زیستهی خود روبرو بودند. چالش تجربهی دینیِ ایدئولوژیک با تجربهی غنایی-ادبی، یا چالش میان نظمجویی و انقیادگریزی؛ و نیز چالش میان فردگرایی و جمعگرایی، از مهمترین مواردی بودند که این دانشجویان در جریان مواجههی انتقادی با تجربهی زیستهی فرهنگیِ خود، ناگزیر از رویارویی با آنها بودند و بهجهت آنکه ربط وثیقی میان این چالشها با برنامهی آموزشی دانشگاه نمییافتند، به منابع روشنفکریِ بیرون از آکادمی رجوع میکردند که سه منبع عمدهی آن در دههی 1370 پیشتر معرفی شدند.
برای روشنتر شدن این بحث مثال دیگری را پیش میکشیم. محمد رضایی، یکی دیگر از دانشجویانی که وارد دورهی دکتری مذکور شد، تحصیلات کارشناسی خود را در رشتهی بیولوژی بهپایان رساند. او گرچه در خانوادهای با باورهای حداکثری نسبت به دین بزرگ نشد، اما بهجهت تجربهی خاص کودکیاش، با مسألهی “نظم”، “دیسیپلین”و “حاشیهای بودن” در حیات دانشآموزی و دانشجویی خود روبرو شد. او نیز بهجای پاک کردن صورت مسأله، با لجاجت تا سرحدات فهمپذیر ساختن انگارهی نظم در زندگی خود پیشراند و بدینمنظور حتی رشتهی دانشگاهی خود را به جامعهشناسی تغییر داد. با این حال او نیز جهت مواجهه با این پارههای دغدغهآلود ذهنیاش، ناگزیر از رجوع به منابعی بیرون از آکادمی بود. گرچه او همچون کاظمی، تجربهی دین حداکثری را از سر نگذرانده بود که مسألهی دین و به تبع آن پروژهی روشنفکری دینی دغدغهی جدیاش باشد؛ اما برای او نیز قدرت، نظم، دیسیپلین و حاشیهای بودن، مفاهیمی آشنا و ملموس بودند که با موضع سوژگی او در ارتباطی تنگاتنگ قرار میگرفتند. به همین جهت رضایی به پروژهی دموکراتیزاسیون بشیریه دلبستگی یافت و بدل شدن به مصلحی اجتماعی و حل مشکلات جامعه را از رهگذر عطف توجه به مفهوم “دموکراسی” و بازاندیشی در نقشِ دولت در جامعه ممکن میدانست. این باورهای خامِ تعلیمی و تربیتی مصلحانه بعدها مدخلی برای ورود رضایی به داستان مطالعات فرهنگی میشود، کمااینکه برای کاظمی نیز “دین” و رابطهی آن با قدرت نقش مدخل ورودی را ایفا کرد. بنابراین فارغ از تفاوت مواضع سوژگی و منابعی که جهت فهم و تفسیر این مواضع سوژگی توسط این دانشجویان بهکار بسته میشد، و فارغ از اینکه این دانشجویان بعدها به چه شیوهای با داستان مطالعات فرهنگی پیوند یافتند، میتوان در اینجا چنین نتیجه گرفت که این افراد -کمابیش-از جامعهشناسی موجود ناراضی بودند و گمان میبردند که جامعهشناسی باید در وهلهی نخست به فهمپذیر کردن تجربهی زیستهی فرهنگی خود آنها بپردازد؛ بنابراین هر یک با پرسشها، آشفتگیهای معنایی و دغدغههای خاص خود وارد دورهی دکتری نظری-فرهنگی دانشگاه تهران شدند. با این حال گردهمآیی این دانشجویان با جملگی پرسشها و دغدغههایشان، بدواً به تولد پیکرهای خاص از دانش بهنام مطالعات فرهنگی نمیانجامد و روایت حاضر باید با برخی تحولات و مسائل دیگر نیز همآیند گردد. ادامهی بحث، اختصاص به این تحولات و مسائل دارد.

4-6- یوسف اباذری در آستانه: دیالکتیک نزولی در بزنگاه اصلاحات
دورهی دکتری نظری-فرهنگی دانشگاه تهران، از همان ابتد
ا تحتتأثیر تعلیمات یوسف اباذری قرار گرفت. اباذری که از سویی در زمرهی ویراستاران اصلی ارغنون قرار مییافت و از جانب دیگر برخلاف فرهادپور رابطهی تنگاتنگ خود با آکادمی را نیز حفظ کردهبود، درسی با عنوان “جامعهشناسی فرهنگی” برای این دانشجویان در همان ترم نخست عرضه نمود. این دانشجویان البته دروس دیگری را نیز با افرادی چون: تقی آزادارمکی،عبدالکریم سروش، شاپور اعتماد، علی میرسپاسی، حمید عبداللهیان و… گذراندند، اما آنچه بعدها در یادها ماند، همین تعلیمات اباذری بود؛ کلاسی که با توافق دانشجویان و وی، قریب به یکسال ادامه یافت. بنابراین بههمان میزان که آزادارمکی در تدارک استلزامات سازمانی این رشته نقش مهمی داشت، اباذری بدل به بازوی فکریِ اصلی این حرکت شد.
اما اباذری بهراستی دنبال چه بود و با این دانشجویان چه کرد؟ پیرامون اباذری و آرایاش، بحث بسیار و پردامنه بودهاست. پیرامون او گزارههایی بهکرات مورد استفاده قرار میگیرند، از جمله آنکه “اباذری به دنبال نظریهی انتقادی بودهاست”، “اباذری به مدافعت از فرهنگ والا و نقد و ارتقای مظاهر فرهنگ عامه دلبسته بودهاست”