علامه نیز با تأکیدی که در پیدایش ادراک های اعتباری خاص ، بر فطرت و طبیعت انسان دارد ، درباره این دسته از معرفت ها نظریه ای همانند با دیدگاه پیشین دارد ؛ زیرا به عقیده وی ، اعتباریاتی چون اندیشه استخدام ، اجتماع ، حسن و قبح ، تحت تأثیر فطرت انسانی و به اقتضای آن اعتبار می شوند . البته باید توجه داشت که این سخن علامه ، بیشتر در باب اعتباریات پیش از اجتماع صادق است. (علیزاده عبدالرضا، اژدری زاده حسین ، ۱۳۸۸،۵۵۳-۵۵۲)
اودر باب اعتباریات پس از اجتماع ، نظری همانند جامعه شناسان معرفت دارد . از نظر علامه ، ذهن آدمی ، اعتباریات پس از اجتماع ؛« سخن ، ملکیت ، امر و نهی» را تحت تأثیر اجتماع شکل می دهد و خاستگاه این نوع معرفت ها ، اصولاً روابط انسان ها با یکدیگر است .
اشاره شدکه نظرعلامه درمباحث معرفتی،رویکردی وجودشناختی است ،البته رویکرد اصلی فیلسوفان مسلمان به معرفت و اندیشه ، چنین رویکردی است . آن ها اندیشه را به عنوان امری مستقل مورد مطالعه قرار داده اند . در این میان ، بعضی از آن ها مباحثی مطرح کرده اند که به رویکرد غایت شناختی در جامعه شناسی معرفت بسیار نزدیک است ؛ از آن جمله ، بحث «ادراک های اعتباری»علامه است .
علامه در اصول فلسفه و روش رئالیسم تحت عنوان «ادراکات اعتباری» ، و رسائل سبعه تحت عنوان «الاعتباریات» به طور مستقل به بحث ادراک های اعتباری پرداخته است . هم چنین در چندین جای المیزان مطالبی را در باب ادراک های اعتباری مطرح کرده و ازآن ها سود جسته است . [۸۴]
وی در آغاز مقاله ی «الاعتباریات» در رسائل سبعه ، اظهار می دارد :
این مطالب خلاصه یافته هایش در باب ادراک های اعتباری و وهمی است که انسان ، بل مطلق حیوانات ، بین خود و کمال ثانویه خود واسطه قرار می دهند . [وی یادآور می شود که این مطالب ، گو این که در آثار گذشتگان نیز کمابیش مطرح بوده ، طرح آن ها با عنوانی مستقل و شکلی نو ، از ابتکارات خود اوست . ] (طباطبایی محمدحسین، ۱۳۶۲، ۱۲۳)
علامه در رسائل سبعه هدف مقاله «الاعتباریات» را چنین خلاصه می کند :
هدف ما از این بحث ، شناخت چیستی ادراکات اعتباری ، کیفیت ترتب آن ها بر امور حقیقی و کیفیت ترتب امور حقیقی بر آن هاست . (همان،۱۲۶)
بادقت درمباحث معرفت شناختی علامه به این جمع بندی می رسیم که باتوجه به شرایط زمانی عصراو ونبوغ فلسفی اش ، مسائل فرعی دراین بحث راکه مورد توجه فلاسفه مسلمان دردوره های قبل نبوده است ، رابررسی نموده ونظرات ارزشمندوبدیعی راارائه کرده است.ازشاخصه های مهم درمعرفت شناسی علامه ایجاد وطرح مساله ، تشریح وحل مسائل معرفتی بوده است ،که این نشان ازعمق دقت اودرمباحث معرفت شناختی دارد.
۲-۱-واقع گرایی درمعرفت
در معرفت شناسی ، علامه ،واقع گر است. پس از بیان اجمالی درمورد معرفت شناسی او ، مناسب است به زیر بنای فکری او در معرفت شناسی نیز پرداخته شود . قبل از بیان نظرات علامه ، به تبیین لفظ رئالیسم و مقابل آن یعنی ایده آلیسم می پردازیم .
واژه رئالیسم [۸۵] از ریشه «real» ،به معنای واقعی اخذ شده است و به معنای «واقعگرایی» ، «واقع بینی» و «مذهب اصالت واقع» می باشد . در یک تعریف کلی شاید بتوانیم بگوییم : رئالیسم عبارت از دیدگاهی است که در آن به اموری که داخل در متن واقع و خارج از ذهن انگاشته می شود، اهتمام ویژه دارد . (بیات عبدالرسول ودیگران،۱۳۸۱، ۲۹۰) دیدگاه رئالیستی درباره حقیقت بر آن است که حقیقت کاملاً متعین ؛ یعنی مستقل از ذهن ، فرهنگ و زمینه تاریخی است . بنابراین ، واقع گرایی متضمن مفهوم «صدق»[۸۶]یا «حقیقت» می باشد . (چالمرز، آلن اف، ۱۳۸۱، ۱۷۳)
در مقابل رئالیسم ، ایده آلیسم قرار دارد . بنابراین ، ایده آلیسم به معنای « ذهن گرایی » ، « معناگرایی» و مذهب « اصالت معنا » می باشد . ایده آلیسم به حسب اصطلاح بر این رأی مبتنی است که تجربه ما سراسر از بازنمایی های ذهنی است نه از جهان خارج . در ایده آلیسم استدلال می شود که این قول که عالم خارج وجود دارد ، هیچ مبنا و ملاکی ندارد[ ایده آلیسم هستی شناختی] ، زیرا عالم خارج، نشناختنی است [ایده آلیسم معرفت شناختی] . اولین کسی که در مباحث فلسفی ، این کلمه را به کار برد افلاطون است. (نایجل واربرتون ۱۳۷۹،۱۳۱)
علامه معتقداست ،افلاطون برای هر نوع از انواع موجودات جهان ماده ، به یک وجود مجرد عقلا نی که افراد محسوس آن نوع ،پرتو او و او نمونه کامل آن افراد بود، قایل بود ومنکر وجود افراد محسوس نبوده ، بلکه وجود آن ها را متغیر ، جزئی و فانی می دانست ، برخلاف «ایده» یا «مثال» که به عقیده وی دارای وجود لا یتغیر ، کلی و باقی بوده است . (طباطبایی محمدحسین ، ۱۳۷۹،۴۳)
ایده آلیسم در فلسفه افلاطون به این معنی نیست که عالم ، مخلوق ذهن ؛ یعنی فقط تصور ذهنی است ، بلکه به این معنا است که موجودات محسوس و مادی عالم، وابسته به حقایق نامحسوسی هستند که خارج از ذهن نه تنها واقعیت دارند ، بلکه واقعیتشان بسیار کامل تر از موجودات حسی است . و به همین خاطر است که این ایده آلیسم را از آن جهت که کلی در آن ، وجودی مستقل از ذهن دارد، رئالیسم نامیده اند . (احمدی احمد، ۱۳۶۱ ،۱۰۳)
علامه درباره دیدگاه افلاطون،این چنین نگاشته است :
نباید اینان را منکر واقعیت شمرد و «پدران ایده آلیسم» نامید ؛ زیرا اینان به حکم دانش و بینش ، دوستان حقیقت و شیفتگان واقعیت بوده و

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.

آرزویی به جز تکمیل علم و عمل و خدمت گزاری انسانیت نداشته و پایه این کاخ با عظمت را گذاشته اند (طباطبایی محمدحسین ، ۱۳۷۹،۵۶)
ایده آلیسمی که او در صدد نقد و ارزیابی آن است و از این طریق تلاش می کند رئالیسم را به اثبات برساند ایده آلیسمی است که بر اساس آن ، جهان خارج از ذهن مورد انکار واقع می شود . علامه در مقاله ی دوم اصول فلسفه و روش رئالیسم تحت عنوان «فلسفه و سفسطه» یا «رئالیسم و ایده آلیسم» روی مسأله واقع گرایی و رئالیسم ، تأکید کرده و در پاسخ شبهه ی منکرین واقع گرایی که خطای حواس را دلیل بر تردید در وجود واقعیت قرار می دهند ، نگاشته است :
دعوی فلسفه این است که ما واقعیتی خارج از خودمان فی الجمله داریم و خود به خود [فطرتاً] این واقعیت را اثبات می کنیم ، زیرا اگر اثبات نمی کردیم ، نسبت به موضوعات (مربوط به خطای حواس)ترتیب اثر منظم نمی دادیم ، پیوسته از گرسنگی به خیال خوردن نمی افتادیم ، پیوسته پس از احساس خطر ، فرار نمی کردیم ، پیوسته پس از احساس نفع ، تمایل نداشتیم … ( همان ، ۹۱ )
او به این شبهه ایده آلیست ها که؛ما هرچه دست به سوی واقعیت دراز می کنیم به جز ادراک (فکر) چیزی به دست ما نخواهد آمد ، پس به جز خودمان و فکر خودمان چیزی نداریم، چنین پاسخ می دهد :
در ضمن شبهه ،واقعیتی فی الجمله اثبات شده و آن «واقعیت ما و فکر ما» است و البته این سخن راست است ، چیزی که هست این است که کسی که این استدلال را ساخته ، تصور نموده است که اگر ما راستی واقعیتی داشته باشیم در صورت تعلق علم به وی ، باید واجد واقعیت [خود واقعیت خارجی] بوده باشیم ، نه واجد علم به واقعیت و حال آنکه قضیه به عکس است و آنچه به دست ما می آید ، علم است نه معلوم [واقعیت خارجی] [۸۷]. و این تصوری است خام ؛ زیرا اگرچه پیوسته علم دستگیر ما می شود نه معلوم ، ولی پیوسته علم با خاصه ی کاشفیت خود دستگیر ما می شود نه بی خاصه وگرنه علم نخواهد بود و کسی نیز مدعی نیست که ما با علم به خارج ، خود واقعیت را واجد می باشیم نه علم را . ( همان ،۸۹-۸۸)
علامه در حاشیه بر اسفار صدر المتألهین ، پذیرش واقعیت را موجب دفع سفسطه دانسته و هر دارای شعور را مضطر به اثبات آن می داند ، بر اساس نظر او ، این واقعیت در ذات خود بطلان پذیر نبوده و حتی فرض بطلان واقعیت ، مستلزم ثبوت واقعیت است . این نگاه علامه بانظرملاصدرا هم خوانی دارد.صدرادراین باره گفته است؛
اگر فرض بطلان هر واقعیتی را بنماییم – در وقتی باشد یا در همه ی اوقات – در این صورت هر واقعیتی «واقعاً» باطل خواهد بود [یعنی باز هم واقعیت ثابت شده است ] و همچنین سوفسطی اگر اشیاء را موهوم ببیند یا در واقعیت آن ها شک کند ، در آن صورت اشیاء نزد او «واقعاً» موهوم خواهند بود [ یعنی واقعیت از همان حیث که رفع شده ، ثابت می باشد ] (شیرازی صدرالمتألهین ،۱۳۷۴ ،۱۵-۱۴)
علامه معتقد است که ما می توانیم به علم و معرفت دست بیابیم و همچون فیلسوفان پیش از خود معرفت حقیقی را علم و یقین مطابق با واقع می داند. بنابراین از نظر وی، ایده آلیسم معرفت شناختی مردود می باشد .وی گفته است؛
حقیقی بودن و مطابق با واقع بودن ادراکات انسان (فی الجمله) بدیهی است ؛ یعنی این که همه معلومات بشر – علیرغم ادعای ایده آلیست ها – صددرصد خطا و موهوم نیست » بر همه کس در نهایت وضوح هویدا است و احتیاج به استدلال ندارد . (طباطبایی محمدحسین ، ۱۳۷۹،۸۲،۸۶)
علامه رویکردی رئالیستی نسبت به معرفت داشته و معرفت حقیقی را امری ثابت و دائمی می داند . بدین ترتیب معرفت حقیقی ازمنظراودارای سه رکن می باشد : ۱ . یقین ۲ . مطابقت با واقع ۳ . ثبات.
بنابراین علامه همانند غالب فلاسفه اسلامی «معرفت و تصدیق بالمعنی الاخص» یا «یقین بالمعنی الاخص» را به «تصدیق جازم صادق ثابت » تنسیق نموده است . مراد از قید «ثابت » ، توجیه دقیق معرفت شناختی است که به واسطه و سبب آن ، معرفت منطقا ثابت می ماند ؛ یعنی شک گرایان ، آسیبی به آن نمی رسانند ، زیرا معرفتی است که یا بدیهی است و یا بر پایه برهان مستقر است ، و استحکام این پایه ها موجب ثبات و استقرار آن شده است و منطقا تشکیک بر نمی دارد .
بدین ترتیب می توان «یقین بالمعنی الاخص» یا «یقین معرفت شناختی» یا «تصدیق معرفت شناختی» در فلسفه اسلامی چنین تنسیق نمود : معرفت تصدیقی بالمعنی الاخص یعنی تصدیق جازم مطابق با واقع ثابت یا تصدیق جازم مطابق با واقع تشکیک ناپذیر و به عبارت رساتر تصدیق جازم مطابق با واقع منطقا تشکیک ناپذیر . (عارفی عباس ، ۱۳۸۹، ۱۸-۱۷)
علامه ، معرفت واقع را نه تنها ممکن،بلکه محقق می داند . یعنی با توجه به تعریف و تقسیم علم از نظر وی و مطالب او در باب بدیهیات و توانایی عقل در به چنگ آوردن معرفت ، می توان گفت او شک گرایی را مردود و علم و یقین را ممکن می داند ؛ چرا که علم یعنی ادراک جازم مطابق با واقع و از این روی انطباق علم به معلوم از خواص ضروری علم است . به عبارت واضح تر ، واقعیت علم واقعیتی نشان دهنده و بیرون نما است و لذا ایشان با خاصیت کاشفیت علم، راه را بر هرگونه شکاکیت می بندد . (طباطبایی محمدحسین، ۱۳۷۴، ۵۳) از دیدگاه علامه ، وجود عالم خارج فطری و بدیهی است ؛
از این جهت برای ما از هر امری یقینی تر است تا آن جا که نسبت به وجود آن ، حتی برای سوفسطاییان و ایده آلیست ها هم در زندگانی عادیشان ، قطعیت علمی حاصل است و همانند ما [رئالیست ها] با نظام خاصی که بر زندگی انسان حاکم است زندگی می کنند . (طباطبایی محمدحسین ، ۱۳
۷۹،۴۸)
او در اصول فلسفه و روش رئالیسم این حقیقت را که «خارج ازمن جهانی هست » که در آن به حسب خواهش خود عمل می کنم، معلوم فطری و بدیهی قلمداد کرده و از این که برخی از فیلسوفان واقعیت جهان هستی خارج از انسان را انکار کرده اند دچار تعجب شده است ؛
… هیچ نشده که [منکر واقعیت]در جای خنده بگرید و در جای گریه بخندد و یا یک بار برای احساس مسموعات ، حس باصره را استعمال کند و بر عکس ، و یا در مورد خوردن بخوابد و برعکس ، و یا برای سخن گفتن لب ببندد ، یا سخن پریشان بگوید ، بلکه آنان نیز عیناً مانند ما [رئالیستها] با نظام مخصوصی که در زندگانی انسانی هست زندگی می کنند و چنان که با ما در زندگی نوعی شرکت دارند ، در انجام دادن افعال نوعی و افعال ارادی نیز شرکت دارند.
و از همین جا می فهمیم که اینان در[این] حقیقت که [خارج از من جهانی وجود دارد ]و در همه معلوماتی که اصول اولیه این حقیقت را تشکیل می دهند با ما هم دست و هم داستان بوده و نظیر ادراکات و افعال ساده اولیه ما را دارند . (همان ،۴۸)
به نظر می رسد منظور علامه از تعبیر «اصول اولیه» این است که اگر حقیقت فوق [وجود جهان خارجی] را که ذهن ما آن را از مجموع معلومات و ادراکاتی که اجزای اصلی با عناصر پایه آن به شمار می رود ترکیب نموده است ، تجزیه و تحلیل نماییم به معلومات ابتدایی برخورد خواهیم نمود که در ایجاد این حقیقت شرکت داشته اند . این معلومات ابتدایی را در منطق گاهی مبادی تصویری یا تصدیقی و گاهی (در باب برهان ) ضروریات و بدیهیات می نامند .
یکی از دلایلی که علامه در دفاع از رئالیسم اقامه کرده است استدلال مبتنی بر فطریات و مبتنی بر عقل متعارف است ، و این استدلال ازمؤثرترین استدلالها بشمارمی رود . در حقیقت جز در لحظاتی ، آن هم در یک بحث فلسفی نمی توانیم بپذیریم که اشیا و اعیان خارجی وجود ندارند .
استدلال فطری بر این فرض استوار است که انسان توان طبیعی برای کسب معرفت دارد ، به شرط آن که این توان و استعداد را چنان که شایسته است به کار گیرد . مبادی معینی وجود دارند که صدقشان به شهود و فطرت وابسته است یعنی بدون این که درباره شان به استدلال و تعقل روی آوریم و یا آن ها را مورد آزمایش قرار دهیم ، به صدق آن مبادی علم داریم ، آن ها خود پیدا هستند . به عبارت دیگر ؛
نیاز به دلیل و گواهی ندارند و خود گواه خویش اند ، و ضامن راستی خود اند . (جان هرمن رندل وجاستوس باکلر، ۱۳۶۳، ۵۹-۵۸)