والعلوم النظریه تنتهی إلی العلوم البدیهیه و تبین بها و إلا ذهب الامر إلی غیر النهایه ثم لم یفد علماً . ( همو ، ۱۴۱۷ ، ۱۸۳)
۴-۱٫ ویژگی بدیهیات
در این بخش به آن دسته از ویژگی های بدیهیات – از منظر علامه – می پردازیم که با بحث مبناگرایی اوارتباط دارد و قصد بر بیان تمام ویژگی های آن نمی باشد. علامه ،بدیهی – ضروری – راعلمی می داند که درحصول آن ، اکتساب لازم نباشد. او اولیات را ضروری بالذات ، اما بدیهیات دیگررا نیازمند به اولیات می داند . مهم ترین واصلی ترین مصداق بدیهیات اولیه رانیز ، قضیه «امتناع اجتماع نقیضین» می داند. به نظروی ،همه علوم به این اصل بدیهی ،نیازمندند.
آنچه ازبیان علامه به دست می آید،این است که ، دربدیهیات ، بداهت وصداقت یکی است .اصولابدیهی یعنی یقینی وصادق.ازاین طریق ، ازنظراو،مشکل شناخت حل شده است.درخصوص اشکالات وارده برمساله شناخت ورئالیسم ، نظرعلامه این است که علم خاصیت «کشف» دارد وآدمی بایک برهان ارتکازی، اصل واقعیت خارجی راپذیرفته است؛ یعنی اعتقادبه وجودعالمی ورای وجودوذهن ما، ازقضایایی است که قیاس آن همراه آن است.ازتمایزات مهم بدیهیات با نظریات درمنظرعلامه این است که نظریات برای دریافت ماده و صورت مستمند هستند، ولی بدیهیات ماده و صورت را از خود دارند ،چنانکه در طبیعت هر ترکیب مفروض ، نیازمند آخرین ماده تحلیلی بوده، ولی ماده ، دیگر ماده نمی خواهد. پس سنخ احتیاج هر قضیه به قضیه« استحاله اجتماع و ارتفاع نقیضین » غیر از سنخ احتیاج نظری به بدیهی می باشد که احتیاج مادی و صوری است .
توضیح این که ما اگر دریک برهان ریاضی مثلاً نتیجه اش را در نظر گرفته و مورد بررسی قرار دهیم و با تأمل کافی به سوی نتیجه نگاه کنیم ، و بالعکس نتیجه را به دست ادراک سپرده و به برهان مراجعه نماییم ، در این حرکت فکری با دو پیشامد تازه مواجه خواهیم شد؛ یکی این که اگر مواد برهان مفروض را با مواد برهان دیگری عوض کنیم ، مثلاً قضایای مستعمله در یک برهان طبیعی را با قضایای مستعمله در یک برهان ریاضی عوض کنیم مشروط بر این که شکل و ترتیب محفوظ بماند ، خواهیم دید «نتیجه » روابط خود را با برهان قطع کرده و سقوط خواهد کرد . دیگر این که اگر جای مقدمات برهان و ترتیب آن ها را به هم زنیم خواهیم دیددر« نتیجه» اختلال پیدا می شود .
از این بیان نتیجه گرفته می شود ؛
۱ . چنانکه مواد تصدیقات منتجه – مقدمات – در حصول نتیجه موثر هستند، همچنین هیئت و ترتیب مقدمات در نتیجه تاثیر دارند .
۲ . چنانکه مواد قضایا ، بدیهی هستند، همچنان هیئت و تألیف از جهت دخالت در نتیجه یا خود بدیهی است یا منتهی به بدیهی باشند .
علامه دراین باره چنین گفته است ؛
همان طوری که از این بیان روشن است توقفی که نظری به بدیهی پیدا می کند یا در تولد ماده از ماده است و یا در تولد صورت از صورت و دخل به توقف حکم به یک حکم دیگر ندارد و آن چه گفته شد که همه قضایا به قضیه «امتناع اجتماع و ارتفاع نقیضین» متوقف می باشد مراد ،توقف علم و حکم است نه توقف مادی و صوری . (طباطبایی محمدحسین ،۱۳۷۹، ۳۵۳-۳۵۱)
اصل امتناع تناقض و سایر بدیهیات همه بدیهی اولی هستند و در عین حال همه آن بدیهیات نیازمند به «اصل امتناع تناقض » هستند ، چیزی که هست نوع نیازمندی بدیهیات اولیه به « اصل امتناع تناقض» با نیازمندی نظریات به بدیهیات ، مختلف است . نوع نیازمندی نظریات به بدیهیات این است که نظریات تمام هستی خود را از بدیهیات می گیرند، یعنی نتیجه ای که از یک قیاس گرفته می شود عیناً مانند فرزندی است که مولود پدر و مادر است ، ولی نوع نیازمندی بدیهیات اولیه به اولی الاوائل طور دیگری است . علامه این مساله راچنین تقریرکرده است؛

  1. حکم جزمی عبارت است از « ادراک مانع از طرف مخالف » مثلاً حکم جزمی درباره این که «زید قائم است » وقتی میسر می شود که حکم حالتی را به خود بگیرد که احتمال «عدم قیام »را سد کند و سد این احتمال بدون کمک اصل امتناع تناقض میسر نیست و با کمک اصل عدم تناقض است که علم به این که « حتماً زید قائم است و خلاف آن نیست » صورت وقوع پیدا می کند و اگر این اصل را از فکر بشر بیرون بکشیم ، ذهن به هیچ چیزی حالت جزمی و علم قطعی پیدا نمی کند ، پس نیازمندی همه علوم بدیهی و نظری به اصل امتناع تناقض ، نیازمندی حکم است در جزمی بودن .
  2. تقریر دیگر این که اگر « اصل امتناع تناقض» در فکر موجود نمی بود هیچ علمی مانع وجود علم دیگر نمی شد . توضیح آن که بعضی از علم ها (ادراکات جزمی) مانع وجود علم های دیگر نیست . علم به این که «زید ایستاده است » مانع علم به این است که «زید نایستاده است » ولی این مانعیت با دخالت اصل امتناع تناقض صورت می گیرد و اگر این اصل را از فکر بشر بیرون بکشیم ، هیچ علمی مانع هیچ علمی نخواهد بود .بنابراین مانعی در فکر نخواهد بود که شخص در عین این که علم جزمی دارد به این که « زید قائم است » علم جزمی پیدا کند که « زید قائم نیست » یا لااقل احتمال بدهد که « زید قائم نیست » . (همان،۱۳۷۹،۳۴۹و۳۵۰)

آنچه ازمطالب فوق به دست می آید، این است که علامه معتقد است ؛ نظریات درهستی خود ، مدیون بدیهیات می باشد.این مساله ، مهم ترین ویژگی بدیهیات است که سبب تمایزآن باغیربدیهیات می شود وابتناء غیربدیهیات را بربدیهیات واضح می سازد.این ابتناء ، مهم ترین اصل در مبناگرایی علامه می باشد وبدین ترتیب اوگام مهمی – نوع پایه بودن بدیهیات – رادر

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.

تثبیت مبناگرایی اش برمی دارد.
۴-۲٫ اقسام بدیهیات
در اقسام بدیهیات، منظر علامه همچون گذشتگان می باشدو رأی و نظر مشهور را ارائه داده است . علامه در رسائل سبعه در بیان اقسام بدیهیات آورده است ؛ تصدیق ضروری بنابر مشهور ، شش قسم است و همه اقسام به اولی برمی گردد و همین طور هر ضروری دیگری . قضیه ضروری را بنابر استقراء بر شش قسم می داند؛
۱ . اولیات : قضایایی که در تصدیق به آن غیر از تصور طرفین به چیز دیگری احتیاج نیست. مثل این بیان که« ایجاب و سلب با هم تصدیق و یا تکذیب نمی شود» و« کل بزرگتر از جزءاش است »؛
۲ . فطریات : قضایایی که قیاسات آن همراهش است که مستلزم حد وسط پنهانی است اما وقتی که دو طرف قضیه تصور می شود آن حد وسط از ذهن غایب نمی باشد مثل این بیان« چهار زوج است» وسط در این بیان« انقسام به دو بخش متساوی» است ؛
۳ . قضایای محسوس به حس ظاهر: مثل این بیان« عسل شیرین است»و قضایای محسوس به حس باطن که وجدانیات نامیده می شود، مثل این بیان«ما دارای علم و اراده و شوق هستیم»؛
۴ . حدسیات : قضایایی که توسط حدس تصدیق می شود مثل این بیان«نور ماه از خورشید است»؛
۵ . متواترات : قضایایی که توسط اخبار جماعتی که عادتاً اتفاقشان بر کذب ممتنع است ، تصدیق می شود . مثل این بیان« شهر مکه وجود دارد»؛.
۶ . مجربات : قضایایی که به وسیله تجربه و تکرار حسی تصدیق می شود مثل این بیان« ان مرکبا کذا یوجب خاصه کذا». (طباطبایی محمدحسین ،۱۳۶۲، ۱۸-۱۷)
در نگاه علامه همه قضایای بدیهی به اولیات منتهی می شود و در بیان علت آن ، معتقداست :
… قضیه از این که اولی باشد خارج نمی شود ، آن چه در حد اولیات مأخوذ است، احتیاج به تصدیق دیگری ندارد و این که به تصور طرفین نیاز داریم لازمه قضیه حملیه است و هر قضیه اولی نیز حملیه است و هم چنین هر قضیه ضروریه نیز اولی است و آن چه اولی نباشد ضروری بالذات نمی باشد …. . (همان،۱۸-۱۷)
علامه در نهایهًْ‌الحکمه پس ازتاکیدبرابتناءبدیهیات براولیات، پس از تعریف اولیات می‌نویسد:
اولیات عبارتند از:۱٫ الکل اعظم من جزئه؛۲٫ الشیء ثابت لنفسه؛۳٫ العدد اما زوج و اما فرد؛۴٫ اجتماع النقیضین محال؛۵٫ ارتفاع النقیضین محال. (طباطبایی محمدحسین ، ۱۳۷۸،)
وی معتقد است که این پنج قضیه ازمصادیق اولیات‌اند، ولی دو مورد اخیر – ۴ و ۵- اولی‌الاوائلند؛ یعنی در هر پنج قضیه مذکور،‌ تصور موضوع و محمول برای تصدیق کافی است و احتیاجی به حد وسط نیست، اما در دو مورد اخیر چون غیر از بدیهی‌التصدیق بودن، بدیهی‌التصور نیز هستند، پس اولی‌الاوایل‌اند.

  1. علم حضوری

علم حضوری ازمسائل مهمی است که درمبناگرایی علامه نقش بسزایی دارد.درتعریف علم حضوری گفته اند که واقعیت معلوم عین واقعیت علم است و شئ ادراک کننده بدون وساطت تصویر ذهنی شخصیت واقعی معلوم را می یابد ، مثل آن وقتی که اراده کاری می کنیم و تصمیم می گیریم ،یا آن وقتی که لذت یا دردی به ما دست می دهد . واقعیت اراده و تصمیم و لذت بر ما هویداست و ما در آن حال بدون وساطت تصویر ذهنی ، آن حالات مخصوص را می یابیم .علامه دراین باره گفته است ؛
علمی که معلوم وی با واقعیت خارجی خود – نه با صورت و عکس – پیش عالم حاضر است یعنی عالم با واقعیت خود واقعیت معلوم را یافته، و بدیهی است که چیزی که غیر ما و خارج از ماست عین ما و داخل واقعیت ما نخواهد بود و ناچار [هرگاه]واقعیت هر چیز را بیابیم یا عین وجود ما و یا از مراتب ملحقه وجود ما باید بوده باشد . (طباطبایی محمدحسین ،۱۳۷۹، ۲۷۲و۲۷۵)
علامه دربدایه الحکمه ، علم حضوری و علم حصولی را چنین تعریف کرده است :
فان حضور المعلوم للعالم اما بماهیته و هو العلم الحصولی ، او بوجوده و هو العلم الحضوری . (طباطبائی محمدحسین ، ۱۴۱۷ ، ۱۷۴)
بدین سان ، از منظر او ، علم حضوری ، حضور وجود معلوم نزد عالم است ، مانند علم هریک ازما به خودش؛ اما علم حصولی ،حضور ماهیت معلوم نزد عالم . از این رو ، علم حضوری علم به وجود شی است و علم حصولی علم به ماهیت آن .آشکار است که از تعبیر « وجود شی » در تعریف « علم حضوری » وجود خارجی آن منظور است . به نظر می رسد مراد علامه از تعریفی که برای علم حضوری ارائه کرده ، این است که علم حضوری علم به صورت عینی یا هستی خارجی شیء است .