چون حکیم طوس بر آن شد تا شاهنامه را به نظم درآورد از شیخ محمدِ معشوقِ طوسی – علیه‌الرحمه – که از جمله اولیاءالله بود استعدادِ همّت کرد و شیخ فرمود: که میان ببند و زبان بگشای که به مقصود خواهی رسید، فردوسی خرّم خاطر گشت و دانست که هر تیری که از شست آن بزرگوار رفت به هدف مراد رسید. در انتها بخش دیگری از سخنان عین‌القضات همدانی در مورد معشوق که اشاره به جایگاه ممتاز معشوق نزد صوفیان دارد، نقل می‌شود:
«جوانمردا، محمد معشوق نماز نکردی؛ از خواجه محمد حموی و از خواجه احمد غزالی شنیدم که روز قیامت صدیقیان [را همه] این تمنا بُوَد که کاشکی از خاک بودندی که محمد معشوق روزی قدم بر آن نهاده بودی. (پورجوادی،۱۳۶۶: ۱۶۹)
۲-۱۰- نگاهی به “عقلاءالمجانین” از سه منظر
در این بخش از سه منظر به عقلاءالمجانین می‌نگریم: نخست به نقش اجتماعی دیوانگان در عصر خود می‌پردازیم و سپس به بعضی از کارکردهای سیاسی ایشان اشاره می‌کنیم، و در پایان، ارتباط دیوانگان با خداوند را در قسمت: “عقلای مجانین و الهیات” که خود به دو بخش “جذبه‌ی صوفیانه” و “واسوخت صوفیانه”، تقسیم می‌شود، بررسی خواهیم کرد:
۲-۱۰-۱- عقلای مجانین و امور اجتماعی
در میان دیوانگان‌دانا کسانی بودند که احساس تعهدی عمیق به جامعه – به ویژه وضعیت اخلاقی- آن داشتند. ایشان ناقدانی بصیر بودند که با فراستِ خود، غفلت، دنیازدگی، ریا، خرافه و اسارت انسان‌ عصر خود را تشخیص می‌دادند و با زبانی غیرمعمول آن را گوشزد می‌کردند. می‌توان این گونه اقداماتِ مجانین را ناشی از احساس رسالت اجتماعی آنان و نوعی تعلیم اخلاقی و تلاش برای اصلاح اجتماع به حساب آورد. دیوانگان، وجدان بیدار و حساس جامعه بودند که باطن امور و حقایق جان‌های مردمان برایشان مکشوف بود. آنان خود را در این عالم “تنها” می‌دیدند، زیرا کمتر کسی را در بین آدمیان می‌یافتند که از حقیقت انسانی خود تنزّل نکرده باشد و به حیاتی غفلت‌آلود رضا نداده باشد. شاید از فرط همین تنهایی و عدم انس با آدمیان بود که مجانین در کوچک و بزرگ مسائل خدا را مخاطب قرار می‌دادند و همواره با وی گفتگو داشتند و همچون رفیقی شفیق و صمیمی و نزدیک، با او دردِ دل، شکایت یا حتی شوخی و مزاح می‌کردند.
عطار در مثنوی الهی‌نامه به تنهاییِ یکی از این دیوانگان اشاره می‌کند. دیوانه‌ای در بغداد می‌زیست که همواره خاموش بود، نه سخنی می‌گفت و نه سخنی می‌شنود، چون سبب را جویا شدند، گفت:

چنین گفت او که حرفی با که گویم؟ چو مردم نیست پاسخ از که جویم؟
(عطار،۱۳۸۸: ۲۰۶)

شیوه‌ای که مجانین برای پند دادن برمی‌گزیدند، جالب توجه و حاوی ظرایف تربیتی است: آنان معمولاً نه به شیوه‌ی وعاظ و عالمان اخلاق- که با زبان و بیانی معمولی و مستقیم و رسمی سخن می‌گویند- بلکه با روشی غیرمعمول و نمادین و با زبانی هنری و غیرصریح، آمیخته با طنز و ایهام، سعی در اصلاح روح اخلاقی جامعه داشتند. همین شیوه‌‌ی متفاوت و خلاقانه‌ی آنان در هشیار کردن مردم جامعه است که در حکایاتشان روح هنر دمیده و رفتارشان را تاثیر گذار ‌کرده؛ زیرا همانطور که می‌دانیم بیان هنری و تاثیرگذار نیز در درجه‌ی نخست، محصول چگونگی بیان است، نه محتوای کلام.
عطار حکایت دیوانه‌ای را نقل می‌کند که بعد از نماز جمعه، پرده از آینه‌ای که با خود داشت برمی‌داشت و آن را در مقابل مردمی که از مسجد خارج می‌شدند، می‌گرفت تا مردمان لااقل برای یک بار فرصت کنند روی خود را در آینه ببینند و به عیوب آن پی برند، لیک مردمان با بی اعتنایی از روبروی آن می‌گذشتند به آینه نمی‌نگریستند.

گفتــــی آن باید مرا کاین مردمان روی خـــود بینند حاضر یک زمان
لیک یک تن را همی نه کم نه بیش وانمی‌گندد ز روی وریـش خویش
(عطار،۱۳۸۶: ۲۱۸)

این دیوانه در این حکایت قصدش از آینه‌داری آن بوده تا دمی خلق را به تأمل در وجود خودشان وادارد و آنان را با کژی‌ها و زشتی‌های خودشان آگاه سازد؛ امّا این کار را نه با کلام و رفتاری مستقیم و عادی؛ بلکه به شیوه‌ای نمادین ادا کرده و با استفاده از مفهوم آینه که رمزی از توجه به حقیقت خویشتن است، پیام خود را رسانده است. در حکایتی دیگر، دیوانه‌ای را در کار انتقاد و افشای عدم اخلاص و عدمِ حضورِ قلبِ دینداران می‌بینیم. عطار نقل می‌کند دیوانه‌ای که همیشه از خواندن نماز با جماعت پرهیز داشت، با اصرارِ مردم به نماز جماعت می‌ایستد؛ امّا همین که نماز آغاز می‌شود، از خود بانگ گاو برمی‌آورد؛ بعد از نماز وقتی با پرسش ملامت‌آمیز مردم در مورد علت کار خود مواجه می‌شود، پاسخ می‌دهد که وقتی نماز آغاز شد؛ پیش‌نماز به فکر خرید گاوی افتاد و چون پیروی از امام بر نمازگزار واجب است من هم به تبعیت، بانگ گاو برآوردم؛ چون از پیش‌نماز حقیقت را جویا شدند، سخن دیوانه را تصدیق کرد:

چنین گفت او که امامم مقتدا بود بدو چون اقتـــدای من روا بود
دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir