داستان کوتاه و خواندنی دهقان پیر

داستان کوتاه و خواندنی دهقان پیر

دهقان پیر

دهقان پیر، با ناله می گفت:ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیس، با وجود اینهمه بدبختی، نمیدونم دیگه خدا به چه دلیل با من لج کرده و چشم دخترم رو چپ آفریده س؟! دخترم همه چیز رو دو تا می بینه!

ارباب پرخاش کرد که بدبخت!چهل سالست نون منو زهر مار میکنی! مگه کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم چپه؟!

گفت به چه دلیل ارباب دیدم..اما..چیزی که هست، دختر شما همه …این خوشبختیا رو دوتا می بینه…ولی دختر من اینهمه بدبختیا رو…

کشیش و قهرمون

کشیش به قهرمون در حال مرگ : شیطان رو لعنت کن پســـــــرم ! قهرمون : الان وقت این نیس که واسه خودم دشمن بتراشم پـــــــدر!

کلیه

دکتر به زن گفت : شما به کلیه نیاز دارین و الان تنها گروه خونی موافق، گروه خونی همسرتانه.

مرد بعد از این که شنید گفت : من این کار رو انجام نمی دم.

– اما بابا ما پولی واسه خریدن کلیه نداریم. یعنی نمی خوای یکی از کلیه هاتو به مامان بدی؟

مرد چیجوری می تونست بگه که یکی از کلیه هاش رو چند سال پیش فروخته

پیرمرد بخت

پیرمرد بخت برگشته شکمش آب آورده بود.

بچه های ولگرد با مسخره میگفتن: یارو آبستنه! فردا می زاد!

یه روز که از کوچه کثیفی که پناهگاه زندگی فلک زده اون بود، میگذشتم…دیدم لاشه اش رو به تابوت میذارن:

پیرمرد بخت برگشته زائیده بود!

بچه بدبختی چه می تونست باشه؟!

…مرگ…

مترسک

روزی از مترسکی پرسیدم : ”لابد از ایستادن در این دشت خلوت , خسته شده ای؟”

گفت : ”لذت ِ ترسوندن عمیق و پایداره , من از اون خسته نمیشم”

درنگی کردم و گفتم :”آری اینطوریه ؛ چونکه من لذتی رو چشیده ام”

و اون گفت :” تنها کسائیکه تنشون از کاه پر شده باشه این لذت رو میشناسن”

و من ندونستم که منظور اون ستایش ازم …بود یا تحقیر؟

یه سال گذشت ودر این مدت مترسک فیلسوف شد.

وقتی که باز از کنار اون میگذشتم دو کلاغ رو دیدم که زیر کلاهش لونه میساخت..

مرد احمق

صدای ملودی دلنشین فضای خونه رو پر کرده بود!.مرد، به صفحه تلفن نگاه کرد و با تومانینه کلید جواب رو فشرد.

صدای اونطرف تلفن گفت:”خیلی دلم واست تنگ شده بود، خوابم نمیبرد، زنگ زدم بگم خیلی دوستت دارم”

مرد به چشمون زن مقابلش نگاهی کرد و گفت:” چشم آقای رییس، فردا حتما میرسم خدمتتون”

بعد لبخندی محو روی لباش نقش بست:” منم همینطور، شب بخیر”

نگاه زن پر بود از ناگفته ها .

زمستون سخت

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: « زمستون سختی در پیشه؟»رییس جوون قبیله که هیچ تجربه ای در این مورد نداشت، جواب میده «برید هیزم جفت و جور کنین» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟» جواب: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنن و واسه اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنین؟» جواب: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تموم توانشون رو واسه جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنن. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستون سردی در پیشه؟» جواب: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستون در تاریخ معاصر!!! رییس: «از کجا می دونید؟» « جواب: «چون سرخ پوستا دیوونه وار دارن هیزم جمع می کنن

مـــــرد بی جنبه

مردی می خواست زنش رو طلاق دهد.

دوستش دلیل رو جویا شد و اون گفت: این زن از روز اول همیشه میخواس منو عوض کنه.

منو مجبور کرد سیگار و مشروب رو ترک کنم..

لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه گذاری کنم و حتی …

منو عادت داده که به موسیقی سنتی گوش کنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اینا که می گویی که چیز بدی نیس!مرد گفت: ولی حالا حس می کنم که دیگه این زن در شأن من نیس

پیـــــر مـــــرد نا امید

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچیک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد.

در بین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر رو زیاد می کنه، بیخیال شد و رفت

فرق دیوونه و احمق

خودرو مردی موقع رانندگی، درست جلوی حیاط یه تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازه.

وقتی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهرهای چرخ که در کنار ماشین بودن گذشت وآنها رو به درون جوی آب

انداخت و آب مهرها رو برد.

مرد حیران مونده بود که چیکار کنه.

عزمشو جزم کرد که ماشینش رو همون جا رها کنه و واسه خرید مهره چرخ بره.

این وسط، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان ناظر این ماجرا بود، اون رو صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگه

ماشین، از هرکدوم یه مهره بازکن و این لاستیک رو با ٣ مهره ببند و برو تا بهتعمیرگاه برسی.

اون مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست میگه و بهتره همین کار رو بکنه.

پس به راهنمایی اون انجام داد و لاستیک زاپاس رو بست.

وقتی که خواست حرکت کنه رو به اون دیوونه کرد و گفت: «خیلی فکر باحال و هوشمندانه ای داشتی.

پس به چه دلیل توی تیمارستان انداختنت؟ دیوونه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوونه ام.

ولی احمق که نیستم

 

جمع آوری: آلامتو

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *