ج ) قوم عاد
مرحوم علامه ذیل عبارت شریف « کَذَّبَتْ عَادٌ الْمُرْسَلِینَ »[۴۲۰] می گوید : قوم عاد از اولین نژاد اعراب بودند که در احقاف جزیره العرب زندگی می کردند . تمدنی با شکوه و سرزمین هایی خرم و سبز داشتند اما به جرم تکذیب انبیای الهی ، کفران نعمات خداوند و طغیان ، به وسیله ی بادی عقیم هلاک گشته دیارشان ویران و دودمانشان نابود شد . عاد نام پدر بزرگشان بوده که این قوم به نام وی مشهور بوده اند[۴۲۱].
د ) عیسی ( ع ) در گهواره
آیه ی چهل و شش سوره آل عمران « وَ یُکَلِّمُ النَّاسَ فىِ الْمَهْدِ وَ کَهْلًا وَ مِنَ الصَّالِحِینَ »[۴۲۲] به یکی از معجزات عیسی( ع ) اشاره دارد . چون از سخن گفتن وی در گهواره خبر می دهد . زیرا کودک در بدو تولد قادر به تکلم نیست و تا زمانی که کلمات را صحیح ادا کرده منظور خود را ابراز کند و نظر دیگران را به خود جلب نماید چند سال طول می کشد . اما قید « کَهْلًا » و سیاق آیه نشان می دهد که عیسی ( ع ) همان بدو تولد به نحوی سخن گفت که نظر دیگران را به خود جلب نمود مانند یک شخص که در سنین بالا سخن می گوید و همه متوجه منظور او می شوند .
علامه می گوید : آیه این معنا را می رساند که عیسی در گهواره همان گونه که در دوران کهولت سخن می گوید با مردم صحبت کرد . علاوه بر دریافت این مطلب از آیه ی فوق ، آیات بیست و هفت تا سی و یک سوره مریم [۴۲۳] نیز آن را تایید کرده و بر معجزه بودنش تاکید دارد .
بنابراین علامه با شاره به سیاق آیه ی سوره آل عمران نیز با بهره گرفتن از معنای قابل دریافت از آیات سوره مریم ، این عبارت قصه عیسی ( ع ) را به روشنی برای مخاطب تبیین می سازد . [۴۲۴]
نتیجه
یکی دیگر از روش های نقل داستان قرآنی توسط علامه ، بیان آن با بهره گرفتن از قرائن اطراف آن است . چنان که گاه به آن قرائن اشاره ای نکرده و گاه از روایات پیرامون آن یاد می کند . با مطالعه ی این شیوه ی علامه می توان مضامین آیات ، روایات و سیاق آیات را از قرائن مورد استناد ایشان دانست . گویا وی با دقت و توجه به آیات و روایات که هر دو در توافق با هم مطلبی را عرضه می کنند ، قصه ای را به شیوه ی فوق تبیین کرده است . صرف نظر از این که به روایات داستان در بحث روایی اشاره کند .
۳ . ۱ . ۳ . توجه دادن به نکات ظریف و ویژه
علامه علاوه بر نقل و تبیین قصه ی قرآنی گاه به نکته ای که در نوع استعمال الفاظ داستان نهفته ، دقت کرده آن را به زیبایی برای مخاطب تشریح می کند . به عقیده ی ایشان برای نمایش قدرت الهی ، تذکر ویژگی های مترفین ، لطافت کلام ، نمایش ادب و برادری الفاظ قصه های قرآنی به نوعی انتخاب شده تا این نکات را به مخاطب القا نماید .

۳ . ۱ . ۳ . ۱ . نمایش قدرت الهی
علامه می گوید : بعضی الفاظ و عبارات که در داستان ها آمده بار معنایی خاصی را با خود حمل می کند . مثل عبارت « عزیز حکیم » در داستان چهار پرنده ی ابراهیم ( ع ) که در آخر داستان و برای توصیف قدرت خداوند استعمال شده ؛ یا مانند « ما فی یمینک » نسبت به عصای موسی ( ع ) . به نظر علامه دو صفت خدای متعال و ارتباط بین آن دو سبب شد تا ابراهیم ( ع ) چنین درخواستی نماید و نیز تعبیر خاص عصا هم نشان می دهد که هر چه خدا بخواهد حقیقت می یابد حال چه عصا شود چه مار . بنابراین خدای متعال با بهره گرفتن از چنین عباراتی در حقیقت ضمن داستان ، قدرت خویش را به نمایش در می آورد .
الف ) عبارت « فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلىَ‏ کلُ‏ جَبَلٍ مِّنهُنَّ جُزْءًا » [۴۲۵] : آن ها را پس از ذبح کردن قطعه قطعه کن و در هم بیامیز سپس برسر هر کوهی قسمتی از آن را قرار بده ؛ شاهد این معناست که قصه بعد از هجرت ابراهیم ( ع ) از بابل به سوریه اتفاق افتاده چون منطقه ی بابل کوه ندارد .
اگر در انتهای جریان فرمود : بدان که خداوند توانا و حکیم است « وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ » به این معناست که هیچ چیزی نمی تواند از تحت قدرت او بگریزد و هر عملی را به شایستگی از راهی که لایق آن است انجام می دهد ، به این دلیل بدن و جسد را با احضار و ایجاد ارواح ایجاد می کند نه به عکس . این جمله نشان می دهد که تفکر قلبی ابراهیم ( ع ) میان معنای دو اسم خدا یعنی عزیز و حکیم وی را وادار به چنین درخواستی نمود . لذا در پاسخ او عملی انجام شد تا علم به حقیقت عزت و حکمت الهی برای ابراهیم ( ع ) حاصل شود .[۴۲۶]
ب ) تعبیر « آن چه در دست راست خود داری » نسبت به عصای موسی ( ع ) که درآیه فرموده : « مَا فىِ یَمِینِکَ »[۴۲۷] تعبیری لطیف و عمیق است تا اشاره کند به این که چیزی حقیقت ندارد مگر آن چه خدا بخواهد . اگر خواست آن چه در دست موسی ( ع ) است عصا می شود و اگر خواست مار می شود ، موسی از خود چیزی ندارد [۴۲۸].

۳ . ۱ . ۳ . ۲ . تذکر ویژگی های مترفین
علامه از نقل قرآن نسبت به گفت و گوی میان اقوام و پیا

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.

مبرانشان این نکته را خارج می کند که برخی عبارات ویژگی های مترفین و زورمدارن و متکبرین اقوام را نشان می دهد . مثل جملات داستان گفت وگوی هود با قومش یا بحث نوح با قوم خویش ، که این عبارات از ویژگی های اخلاقی و رفتاری بزرگان معاند هر قوم خبر می دهد .
الف ) عبارت « قَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَوْمِهِ »[۴۲۹] در داستان قوم هود ( ع ) نشان می دهد که عده ای از قوم ایمان داشته و لی از ترس سایرین پنهان می کردند . به این دلیل فرموده : « اشراف کافر قوم او گفتند : … » ، برخلاف قوم نوح ( ع ) که هیچ یک از آن ها ایمان نداشتند یا اگر داشتند پنهان نمی کردند و به این دلیل فرموده « قَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ » : اشراف قومش به او گفتند [۴۳۰].
هنگامی که هود قومش را خطاب قرار داده و به توحید دعوت می نمود آن ها در نهایت وقاحت هود ( ع ) را انسانی سفیه خوانده از دروغ گویان پنداشتند . ولی هود با لطف و مهر بسیار نسبت به هدایت و سعادت امتش بدون هیچ تاکیدی فرمود : « قال یا قوم لیس بی سفاهه ولکنی رسول من رب العالمین »[۴۳۱] تا در مقابل مردمی لجوج ، لج بازی نکند و نیز اثبات نماید که ادعایش چنان روشن است که احتیاجی به تاکید ندارد[۴۳۲].
ب ) خداوند در آیه ی سی و سه سوره ی مومنون « وَ قَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَ کَذَّبُواْ بِلِقَاءِ الاْخِرَهِ وَ أَتْرَفْنَاهُمْ فىِ الحْیَوهِ الدُّنْیَا مَا هَاذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکمْ یَأْکلُ‏ مِمَّا تَأْکلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ »[۴۳۳] به سه صفت بزرگان قوم نوح اشاره دارد :
کفر به خدا با عبادت غیر او ،
تکذیب روز قیامت که کفر به مبداء و معاد است ، سبب می گردد از هرچه غیر دنیاست روی گردان شده و تمام توجهشان را به دنیا بدهند ،
پیروی هوای نفس و فراموشی حقیقت که در پی جذابیت روز افزون لذات مادی و دنیوی در آنان پدید می آید .
به همین دلیل گاهی توحید ، گاهی معاد و گاهی دعوت رسالت را انکار می کنند . حتی با همان تصورات ذهنی نوح ( ع ) را تحقیر نموده و خطاب به مردم گفتند : « مَا هَاذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکمْ یَأْکلُ‏ مِمَّا تَأْکلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ »[۴۳۴].
۳ . ۱ . ۳ . ۳ . لطافت کلام
مرحوم علامه با ذوق سرشار خویش همراه با تفسیر آیات به لطایف نهفته در عبارات استعمالی قرآن توجه می کند و با توضیحی شفاف خواننده را در دریافت این لطایف یاری می کند تا او نیز از لطافت کلام الهی لذت ببرد . به عنوان مثال علامه در تفسیر آیات گفت و گوی شعیب و قوم مدین ، در دعای ابراهیم ( ع ) ، در بیان درخواست فرزندان یعقوب ( ع ) برای همراهی بنیامین با آنان و نیز پاسخ یعقوب در برابر این خواسته می گوید : الفاظی گزینش شده که با لطافت خاصی معنا را در ذهن مخاطب تداعی می کند . گویا با این تعبیر لطیف از آن تکه ی داستان ، صحنه ی شفاف تری را برای شنونده به تصویر می کشد .
الف ) عبارت « قَالُواْ یَشُعَیْبُ أَ صَلَوتُکَ تَأْمُرُکَ أَن نَّترُکَ مَا یَعْبُدُ ءَابَاؤُنَا »[۴۳۵] حکایت گفتار مردم مدین در رد حجت شعیب ( ع ) است . آن ها دعوتش را مستند به نماز کردند چون نماز عامل دعوت و معارضه با قوم در برابر بت پرستی و کم فروشی است و به این دلیل خطاب به شعیب گفتند : آیا نمازت تو را امر کرده که ما آن چه پدرانمان می پرستیدند رها کنیم ؟! .
و چون طبع انسان نهی از فعل را بهتر از امر به ترک آن در یافت می دارد لذا شعیب در پاسخ گفت : « وَ مَا أُرِیدُ أَنْ أُخَالِفَکُمْ إِلىَ‏ مَا أَنْهَئکُمْ عَنْهُ »[۴۳۶]. آیه نشان می دهد که شعیب با تعبیری لطیف مردم را از بت پرستی و کم فروشی نهی فرمود[۴۳۷].
ب ) ازجمله لطایفی که در دعای ابراهیم ( ع ) است ، اختلاف در تعبیر ندا است . یک بار « رب » آمده و بار دیگر « رَبَّنَا » . به نظر علامه « رب » را آورده تا موهبت های اختصاصی خدا برخویشتن را نشان دهد هم چون سبقت در اسلام و امامت ، مانند این عبارت شریف « وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رب اجْعَلْ هَاذَا الْبَلَدَ ءَامِنًا وَ اجْنُبْنىِ وَ بَنىَ أَن نَّعْبُدَ الْأَصْنَامَ »[۴۳۸] . واژه ی « رَبَّنَا » هم آمده تا از نعمت های الهی که بر او و دیگران ارزانی شده یاد کند ، چنان که فرموده : « رَبَّنَا اغْفِرْ لىِ وَ لِوَالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسَابُ [۴۳۹] »[۴۴۰].
ج ) آیه ی « فَلَمَّا رَجَعُواْ إِلىَ أَبِیهِمْ قَالُواْ یَأَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَکْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ »[۴۴۱] گویای درخواست برادر
ان یوسف ( ع ) از پدر مبنی بر همراه بردن بنیامین با خود به مصر است . عبارت کوتاه « مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا » اجمال جریانی است که میان آنان و عزیز مصر پیش آمده که او به مامورین دستور داده تا وقتی برادر پدری شان را نیاورند طعام به آن ها ندهند ؛ به این علت از پدر می خواهند که برادرشان را برای دریافت سهمیه با آنان روانه کند .
تعبیر « أَخَانَا » را برای نمایش شفقت خویش نسبت به بنیامین استعمال کردند تا پدر را از ناحیه ی خود اطمینان دهند و جمله ی « إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ » همین معنا را تاکید می کند[۴۴۲] .
د ) عبارت « فَاللَّهُ خَیرٌ حَافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ » [۴۴۳] کلام یعقوب است که در برابر درخواست همراهی بنیامین فرموده است . در واقع او می گوید : وقتی اطمینان به شما درباره ی بنیامین بیهوده است پس بهترین اطمینان و توکل بر خدای سبحان است که او ارحم الراحمین است و در جایی که باید رحم کند از رحمتش دریغ نمی دارد .
یعقوب ( ع ) از فرزندان می خواهد که وثیقه ای الهی بیاورند و تا جایی که قدرت و اختیار دارند برادرشان را حفاظت نمایند ، مگر قدرتی که آن ها را احاطه و قدرت حفظ او را از آنان سلب کند[۴۴۴].
پس جمله ی « وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ » تعریض به فرزندان و طعنه به آنان است که نسبت به یوسف ( ع ) رحم نداشتند و رعایت امانت پدر را ننمودند ، و بدین صورت درخواست فرزندان را رد می کند[۴۴۵].
۳ . ۱ . ۳ . ۴ . نمایش ادب و برادری
از نظر علامه کلامی که از اصحاب کهف پس از بیدار شدنشان نقل شده ، ادب و برادری متقابل آنان مشهود است . هم چنین گفت و گوی میان موسی و خضر ( علیهما السلام ) حاکی از ادب دو طرف است . علامه با دقت در بیان و چینش قرآن جهت تبیین این قسمت از قصه ، این نکته ی ظریف را دریافته و مخاطب را متوجه آن می کند .
الف ) هنگامی که اصحاب کهف از خواب چند صد ساله ی خود بیدار می شوند ، یک نفرشان پیشنهاد می کند که کسی را به شهر بفرستیم [۴۴۶]و نمی گوید : تو برخیز یا فلانی را بفرستید . هم چنین می گوید : پولتان را بدهید به یک نفرتان و نگفت : پولمان را تا پول را به همه نسبت داده باشد . این عبارات مراتب برادری و مساوات میان اصحاب کهف را نشان می دهد[۴۴۷] .
ب ) بیان داستان موسی و خضر ( علیهما السلام ) در سوره ی کهف ادب و تواضع موسی ( ع ) و متقابلا خضر ( ع ) را نشان می دهد . آیه می فرماید : « قَالَ لَهُ مُوسىَ‏ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلىَ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا »[۴۴۸] و نشان می دهد که :
یک ) موسی همان ابتدا به صورت استفهامی همراهی اش را با خضر بیان کرد و گفت : آیا می توانم تورا پیروی کنم ؟
دو ) همراهی خضر را به متابعت و پیروی تعبیر کرد .
سه ) گفت : تو را پیروی می کنم باشد که مرا تعلیم دهی .
چهار ) خود را شاگرد او دانست .
پنج ) علمش را به مبدایی نا معلوم نسبت داد و گفت : از آن چه تعلیم داده شده ای .
شش ) علم وی را با صفت « رشد » مدح کرده گفت : پاره ای از علمت را به من بیاموز .
آیه ی دیگر می فرماید : « قَالَ سَتَجِدُنىِ إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَ لَا أَعْصىِ لَکَ أَمْرًا »[۴۴۹] که این نکات را افاده می کند :
یک ) دستورات خضر را امر و خود را در صورت مخالفت عاصی نامید و به این وسیله مقام استادش را گرامی داشت .
دو ) وعده ی صریح به خضر نداد بلکه گفت : « إِن شَاءَ اللَّهُ » به زودی متوجه می شوی چگونه رفتار می کنم تا نزد پروردگارش هم ادب را مراعات کرده باشد .
خضر هم رعایت ادب را کرده با اشاره به وی فهماند که توانایی صبر بر کارهای او را ندارد وقتی موسی وعده داد که امر او را مخالفت نکند به او نگفت بیا ، بلکه وی را مخیر کرد تا اگر خواست بیاید و فرمود: اگر مرا پیروی کردی نباید سوالی بپرسی تا نشان دهد که پیروی او چنین اقتضایی دارد : « قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِىَ صَبرْا ؛ وَ کَیْفَ تَصْبرِ عَلىَ‏ مَا لَمْ تحُطْ بِهِ خُبرًا ؛ … قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنىِ فَلَا تَسْلْنىِ عَن شىَ‏ءٍ حَتىَّ أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرًا [۴۵۰] » .[۴۵۱]
نتیجه
چنان که ملاحظه نمودید علامه در خلال تفسیر و تبیین قصه ی قرآنی با دقت و تیز بینی نسبت به گزینش و چینش الفاظ و عبارات به نکاتی توجه می دهد که شاید در نگاه نخست چندان توجهی به آن ها نشود . در حقیقت علامه با تفکر عمیق و موشکافانه ی خویش به ظرایفی پی می برد که با نگاهی سطحی و ظاهری قابل دریافت نیست . ایشان علاوه بر درک و دریافت خویش مخاطب را با خود همراه ساخته وی را نیز با این ظرایف آشنا می سازد .
وی به مخاطب نشان می دهد که برای نمایش قدرت الهی در حیات و ممات موجودات و نیز ماهیت آن ها ، برای نشان دادن ویژگی های اخلاقی و رفتاری بزرگان هر قوم ، لطافت نهفته در رفتار و گفتا
ر یک پیامبر در برابر مخاطبین خود و نیز نمایش ادب و تواضع میان افراد یک گروه ، تعبیراتی به کار بسته شده که از ظرافت های کلام الهی در بیان قصه های قرآن است .
۳ . ۱ . ۴ . ذکر نکات برجسته
یکی دیگر از روش های تبیین قصه قرآنی از سوی علامه ، ذکر نکات برجسته ی قصه است . به این معنا که علامه گاهی پس از نقل قصه ی قرآنی نکاتی را که از آن قصه حاصل می شود ، خارج نموده و جداگانه متذکر آن می شود . البته این روش علامه فقط در چند مورد دیده می شود و در همه یا تعداد قابل توجهی از داستان ها اجرا نشده است . از جمله موارد قصه ی هابیل و قابیل ، لوط و ذو القرنین است که پس از نقل ، نکاتی از قصه ها که قابل دریافت است ، بزرگ نمایی می شود .
علامه با نقل قصه ی هابیل و قابیل و مقایسه ی آن با عبارات تورات و بیان نکات هر یک از داستان ها در تلاش است تا نقل صحیح قرآن از این قصه را به اثبات رساند ضمن آن که وجود خداوند را از جسمانیتی که در تورات برایش در نظر گرفته شده ، منزه بدارد .
نیز به همگانی بودن گناه قوم لوط ( ع ) و عدم ایمان آن قوم به لوط بعد از بیان داستان اشاره می کند . عبارات داستان ذو القرنین نکات چندی را افاده می کند : مانند این که او در زمان خود و بعد از عصر خویش ذو القرنین نام داشته ، مومن به خدا وروز قیامت بوده و … . نمونه های زیر به این روش علامه اشاره دارد :
الف ) هابیل و قابیل
علامه بعد از نقل تورات پیرامون قصه ی هابیل و قابیل ، بار دیگر آیات قرآن را می آورد و می گوید : آیات را دوباره آوردیم تا خواننده سریع تر و بهتر بیان قرآن و تورات را مقایسه کند و پس از آن داوری نماید .
آن چه از قصه ی تورات به دست می آید این است که تورات « رب » را مانند یک موجود زمینی معرفی می کند که چون انسان ها با سایرین در حال رفت و آمد و معاشرت است . گاهی به نفع یک طرف و به ضرر طرف مقابل حکم می کند . گاه چنان به انسان نزدیک شده که با او سخن هم می گوید و گاه از او دور می شود . وجود خداوند چنان بوده که هر وقت بشر اراده می کرده می توانسته نزد او برود ، همراه وی قدم زند و با او صحبت کند . پس از جنایات قایین خدا از او و امثال وی پنهان شد و دیگر این افراد خدا را با چشم نمی بینند اما بقیه ی افراد بشر هم چنان با خدا در تعامل و معاشرت هستند .
به این ترتیب احوال و صفات پروردگار توراتی از هر لحاظ چون صفات یک انسان است با این تفاوت که اراده اش در باره ی هر چیزی نافذ است . این نکات قصه ی تورات است ، اما نقل قرآن درست مقابل داستان کتاب مقدس قرار دارد :
بیان قرآن درصدد است تا بگوید همه ی افراد بشر مثل هم هستند . نیز با یاد آوری مسئله ی فرستادن کلاغ [۴۵۲] به تکامل تدریجی بشر اشاره دارد و نشان می دهد که اساس تکامل او حس و تفکر است . هم
چنین گفت و گوی این دو برادر به ویژه کلام هابیل[۴۵۳] مشتمل بر نکاتی درباره ی معارف فطری بشری و دینی چون توحید ، نبوت و معاد ، تقوا و ظلم و … می باشد . در پایان هم اذهان را به آثار شوم قتل و آثار نیک احیای یک فرد که برابر با کشتن و زنده کردن تمام افراد بشر است متوجه می کند[۴۵۴] .
به این ترتیب علامه بعد از بیان متن تورات و متن آیات با شمارش نکات فوق از هر یک از قصه ها علاوه بر نمایش وجه تمایز آن دو غیر مستقیم به مخاطب القا می نماید که بیان قرآن صحیح ، دقیق و هدفدار است بدون این که نقل آن شائبه ای در شان و رتبه ی هر یک از شخصیت ها باقی گذارد . به این صورت خواننده با دقت در این نکات بهتر و آسان تر به قضاوت می نشیند و حکم صحت را به کلام قرآن می دهد . [۴۵۵]
ب ) لوط ( ع ) در قرآن
لوط ( ع ) از کلدانیان بود که در سرزمین بابل زندگی می کرد . اولین ایمان آورنده به ابراهیم ( ع ) که گفت : من به سوی پروردگارم مهاجرت می کنم ( عنکبوت : ۲۶ ) . خداوند او را با ابراهیم ( ع ) نجات داده به سوی فلسطین روانه ساخت ( انبیاء : ۷۱ ) . بنا به گفته ی تاریخ و تورات ، لوط ( ع ) در شهر سدوم مسکن گزید . مردم این شهر و آبادی های اطراف بت پرست بوده بر فحشاء عادت کرده بودند . چنان که اینان اولین نژاد بشر بود که به چنین عملی دست می زد ( اعراف : ۸۰ ) تا حدی که در مجالس عمومی مرتکب آن شده و سنت عملی آن قوم گردیده بود ( عنکبوت : ۲۹ ) .
در این زمان لوط به سوی آنان فرستاده شد ( شعرا : ۱۶۲ ) . وی آنان را به ترس از خدا ، ترک فحشا ، با انذار و تهدید فرا می خواند اما جز این طغیان روز افزون ثمری نداشت تا جایی که از وی خواستند عذاب را برای آنان بیاورد و او را به اخراج از شهر تهدید کردند ( شعرا : ۱۶۷ ؛ نمل : ۵۶ ) .
پس از دعوت های مکرر لوط و طغیان ثابت قوم ، رسولانی از فرشتگان بزرگ الهی مامور هلاکت آن قوم شدند . قبل از ورود بر قوم لوط ( ع ) ، بر ابراهیم ( ع ) داخل شده از ماموریت خویش خبر دادند . ابراهیم ( ع ) به خاطر وجود لوط در میان قوم با آن ها مجادله می کرد تا عذاب رفع شود . فرشتگان گفتند : ما بهتر می دانیم که چه کسی در آن جا هست ولی عذاب قوم لوط ( ع ) حتمی شده و برگشت ناپذیر است ( عنکبوت : ۳۲ ؛ هود : ۷۶ ) .


0 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *