وَلَد: اسم عربی، فرزند. (لغ)
ولدولد: فرزند فرزند.
صُلبی: صفت نسبی، منسوب به صلب، پدری. (لغ)
میراث: اسم، مال و وجهی که از مرده برای ورثه به جا ماند. (معین)
حُجب: مصدر عربی، کم کردن حصه ی وارث یا محروم گردانیدن وارث از حصه. (لغ)
مَسموع: صفت عربی، شنیده. (لغ)
سَلَف: اسم عربی، پیشینیان. (لغ)
خَلَف: اسم عربی، گروهی که پس گروه دیگر آیند. (منتهی)
تَسویه: اسم عربی، برابری. (لغ)
در شریعت حضرت  : در دین اسلام فرزند پدری با نوه ای که پدرش وفات کرده برابر میراث نمی برد بلکه فرزند پدر مانع از میراث نوه می گردد، بر حسب نظر همه ی علما.
دارُالسلطنه هرات: ر. ک ص ۱ / س ۶٫
حرّسها الله عن الافات: خداوند آن را از بلایا حفظ کند.
قَرابَت: اسم مصدر عربی، خویشی و خویشاوندی. (لغ)
نِکاح: مصدر عربی، عقدی که میان زن و شوهر بندند. (لغ)
وِلایت: اسم مصدر عربی، تصرف. (لغ)
اَقرَب: نعت تفضیلی عربی، نزدیک تر. (لغ)
قیاس: اسم عربی، دو چیز را با هم سنجیدن. (لغ)
مُطلَقا: صفت عربی، رها شده. (لغ)
اجماع: ر. ک ص ۲۱/ س ۳
نَقل: مصدر عربی، برداشتن حدیث را. (لغ) روایت کردن سخنی از گوینده آن . (اقرب)
ذََکَر: صفت عربی، مرد. (لغ)
مُستند: صفت عربی، سند. (اقرب)
مجَُرََّد: صفت عربی، تنها. (لغ)
مَسموع: صفت عربی، قابل استماع، سزاوار شنیدن و گوش دادن و برآوردن، قابل قبول و پذیرفتن. (ناظم)
یاسا: اسم مفعولی، یاسای چنگیزی مجموعه قواعد و مقرراتی که چنگیز وضع کرده و به نام او سلاطین مغولی مجری می داشتند. (لغ)
چنگیزخان: اسم خاص، نام اصلی وی تموچین و پسر یاسوکای بهادر رئیس قبیله قیات از قبیله ی مغول بود. او پس از مرگ پدر بر قبیله ی کرائیت غلبه یافت و ملقب به چنگیز خان گردید سپس قوم اویغور را منقرض کرد و در سال ۶۱۶ به ممالک خوارزمشاهی حمله برد. و در ظرف دو سال شهرهای ایران را تسخیر کرد و ۶۱۹ به مغولستان بازگشت و در ۶۲۴ درگذشت. (معین)
علماء هرات که در خدمت بودند کسی ظفر بر نقلی صریح که تشفّی بدو حاصل گردد نیافته بود. روزی استدعا حضور این فقیر حقیر فرمودند، چون به التثام ساحت اقبال فایز شد، مجمع علما و اعیان بود و فقیر از بحث گذشته غافل بودم. حضرت خلیفه الرحمانی فرمودند. هیچ نصّی از کتاب یا سنت در خاطر حاضرست که دلالت کند بر منع توریث ولد ولدبا وجود ولد صلبی ذکر؟ فقیر در بدیهه گفتم: بلی فرموده ی «یوصیکم الله فی اولادکم للذکر مثل حظ الانثیین» دلالت می کند بر ثبوت میراث مر ولد صلبی را چون موجود باشد بدون ولد ولد. سوال از کیفیت دلالت فرمودند.
گفتم: شارع در بیان حکم توریث است و وصیت از برای اولاد فرمود اطلاق ولد بر ولد صلبی حقیقت است و بر ولد ولد مجاز، زیرا که در ولد ولد تولید واقع نشده که آن اخراج از صلب یا بطن است و لهذا اگر وقف کند بر اولاد و بگوید «وقفت علی اولادی» ولد ولد درو داخل نمی گردد. به اتفاق علما زیرا که تبادر علامت حقیقت است و متبادر از ولد متولد از کس است. اکنون «یوصیکم الله فی اولادکم» از شارع وارد شده هنگامی که درصدد بیان حکم میراث است، پس وصیت اختصاص یافت به ولد صلبی و دخول ولد ولد در ولد یا به قرینه می باید و هیچ قرینه موجود نیست پس محمول بر حقیقت باشد و مادام که ولد صلبی موجود باشد موصی له در حکم میراث او باشد فقط، پس ولد ولد با ولد صلبی میراث نبرد و این نص صریح است در منع توریث ولد ولد با وجود ولد صلبی. یکی از حاضران گفت: آیت دلالت می کند بر توریث اولاد، بنابر آن که فرموده وصیت می کند خدای تعالی از برای اولاد شما. و مراد از اولاد، اولاد صلبی است چنانچه مقرر شد، بنابر تبادر که علامت حقیقت است و تقدم حقیقت بر مجاز، فامّا دلالت بر آن نمی کند که ولد ولد نبرد. فقیرگفتم: شما که بیگانه ی زید باشید مثلاً خارج از اولاد زیدید چه چیز از آیت میراث دلالت بر آن می کند که شما میراث زید نبرید، همان دلالت می کند بر عدم توریث ولد ولد نسبت با ولد صلبی، زیرا که چون شارع در مقام بیان احکام مواریث باشد و وصیت نسبت با صاحبان میراث کند و قصر کند حکم بر جماعتی، از دیگران ساقط شود، حکم متعدی به دیگران نشود مگر به نصّی دیگر. مثلاً گاهی که شارع فرماید « یا ایها الذین آمنوا صوموا» این نصّ باشد در ثبوت صوم نسبت با مومنان و به غیر ایشان متعدی نشود مگر به نصّی دیگر و چون در بیان حکم صوم باشد و مومنان را بدان مخصوص سازد، کفار در حکم صوم داخل نباشند، همچنین است وصیت نسبت با اولاد که متولدان از صلب اند که در وقت بیان حکم میراث وصیت جهت ایشان واقع شده، پس ولد ولد داخل نباشد و حکم مقصور بر ولد باشد. همچنین گذشت مجلس هرات و در بخارا نوبتی تکرار آن مبحث فرمودند و از دیگر علما نصّ کردند و کسی در صدد بیان نصّ نشد و امر بدان منجر شد که داعیه ای داشتند که آن حکم مجمع علیه را چون مستند از نصّ ندارد موقوف دارند و عمل به رای چنگیزخان واقع شود. فامّا چون خلاف اجماع علما بود درصدد تردد و توقف بودند. در اثانی این حال یکی از مردمان بخارا که نسبت خود به سیادت می کند و داعیه ا ی دارد که از جمله ی طالبان علم است و لقب مشهور او امیر آهو است، مگر مطالعه ی بعضی از کتب فرایض می کرده، صورت نقلی از کتابی بیرون نوشت، مضمون آن که اگر زید آزاد کند بنده ا ی را و وفات کند از دو پسر واحد الوالدین، بعد از وفات او وفات کند از پسری و بعد از وفات آن پسر آزاد کرده شده که مورث ولاست وفات کند اجماع علما است که وارث ولای او فرزند صلبی باشد و فرزند فرزند محروم. و شریح قاضی از علمای تابعین بر آن است که پسر صلبی با پسر پسر مساوی می برند ولا را به میراث، وجه مذهب عامه ی علما آن که حکم میراث دارد ولا و همچنانکه در میراث صلبی حجب ولد ولد می کند در ولا هم حجب می کند . و وجه مذهب شریح آن که فرق است میان میراث و ولا ، درین صورت بنا بر آن که مورث ولا که غلام است بعد از مورث ولدین وفات کرده و مورث ولدین فی الحقیقه مورث ولاست و در حال وفات او والد پسرزاده در حیات بوده پس پسرزاده حصه ی خود از ولا به میراث برد و برین تقدیر تسویه باید کرد میان پسر و پسر پسر، این است دلیل شریح قاضی و این استدلال باطل است . زیرا که مورث ولا نسبت با فرزندان اگرچه متعتق غلام است، فامّا چون وقت وفات او غلام زنده بوده میراث هنوز پیدا نشده تا فرزندان به سویه برند بلکه میراث بعد از وفات یک فرزند پیدا شده، پس فرزند این فرزند محروم باشد، این است وجه بطلان مذهب شریح و بر تقدیر صحت مذهب او اصلا مقوی آن قول نیست که فرزند با فرزند فرزند برابر میراث برند، بلکه مقوی آن قول است که برابر نبرند چنانچه بر متأمل در هردو مسئله مخفی نیست. القصه امیرآهو بخاری نافهمیده تصور کرده بود که مقوی سخن حضرت خان پیدا کرده، کاغذ پاره ی که آن نقل را بر ان نوشته بود به عرض همایون رسانید چنان بازنمود که امداد کرده و تقویت سخن پادشاه را نقلی معتبر آورده و بر طریقه ی علمای بنی اسرائیل که به تقویت مدّعیات حکام خود تحریف احکام کردندی در صدد طلب جایزه و سؤال جلو رفت و نقلی مشهور دیگرنوشت بر همان کاغذ پاره که پادشاه را می رسد که به قول ضعیف که یکی از علما بر آن رفته باشد عمل کند و عمل او موجب قوّت آن مذهب ضعیف می گردد و عمل بدان می توان کرد. القصه امیر آهو بدین دو نقل می خواست که اساس شرع را ویران سازد و در امهات مسایل فرایض، خلاف اجماعی را مقرر سازد. (مهمان نامه: ۲۳-۲۵)
توضیحات :
هرات: ر. ک ص ۱ / س ۴
نقل: ر. ک ص ۲۲ / س ۱۷
تَشَفّی: مصدر عربی، شفا یافتن. (اقرب)
اِستِدعاء: مدر عربی، درخواست کردن، خواستن. (لغ)
فقیر: ر. ک ص ۷ / س ۴
اِلتِثام: مصدر عربی، بوسه دادن بر چیزی، مأخوذ از لثم است که به معنی بوسه دادنست. (لغ)
ساحتِ اقبال: اضافه تشبیهی. ساحت: اسم عربی، درگاه. (لغ)
فایز: ر. ک ص ۴ / س ۱
فایز شد: مرجع این فعل این فقیر است. منظور نویسنده می باشد.
اعیان: ر. ک ص ۱۴ / س ۲

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.