کار: ر.ک ص۷۶/ س۴٫
فامّا شاعر در امثال … : شاعر وقتی در امثال این وقایع سخنی می‌گوید و یا فال نیک می‌زند، معذور است و اقتضای شاعری و فال نیک زدن اینست. و شاید این هم باشد که هاتف غیب خبری را که اتفاق خواهد افتاد، به زبان او القا کرده و اگر بخواهیم این صورت دوم را برداشت کنیم در حقیقت هم، چنین اتفاقی افتاد و بعد از اینکه یکی از ارکان بزرگ سلاطین قزاق شکست خورد و پسرش کشته شد، برندق خان بدون گرفتن انتقام، فرار کرد.
هم‌چشم: صفت مرکب، برابر و مقابل و رقیب. (لغ)
معنی ابیات: اگر با رقیبت جنگ داشتی ولی با شمشیر و رو در رو با او به مبارزه نپرداختی و گریختی، بدان که طوق و طناب ننگ و عار را بر گردن انداختی.
بخارا: ر.ک ص۱/ س۱٫
موکب: ر.ک ص۴۵/ س۸٫
مراکبت: هم جواری.
رُکوب: مصدر عربی، برنشستن. (لغ)
جُلوس: مصدر عربی، نشستن. (لغ)
وقت چاشت: اسم مرکب، یک پاس از چهار پاس روز که میانه روز باشد. ظهر، نیمه روز. (لغ)
خاور:اسم،به معنی باختر است که مشرق باشد.
قرص خاور: خورشید.
قبضه‌گاه: اسم مرکب عربی، قبضه، دسته، دستگیره. (لغ)
ارتفاع: اصطلاح نجوم، آفتاب یا ستاره یا هر کدام نقطه مفروض که نهی و بر وی و بر قطب افق دایره بزرگ به وهم بگذاری، ارتفاع آن چیز قوسی بود که از این دایره میان او و میان افق افتد و همیشه عمودی بود بر افق ایستاده و تمام این ارتفاع، آن قوس بود که از سمت الرأس که یکی قطب است از آنِ افق، تا بران چیز افتد و اگر او زیر افق باشد و همان دایره بر وی اندیشی، آن قوس که میان او و میان افق اوفتد از این دایره، انحطاطش خوانند و آنچه میان او و میان سمت الرجل بود که دیگر قطب افق است تمام انحطاط خوانند. (بیرونی،۱۳۶۲ :۱۸۲)
مرصع: ر.ک ص۷۴/س۱۷٫
عِقد: اسم عربی، گردن بند و حمیل و رشته مروراید. (لغ)
جَوهَر: اسم معرب، گوهر. (لغ)
ثاقِب: صنعت عربی، رخشان، تابان‌، تابنده. (لغ)
تَوشیح: مصدر عربی، آراستن. (لغ)
اَکناف: اسم عربی، جِ کنف، به معنی پیرامون، جوانب، نواحی. (لغ)
بیضه ی زمین: کره زمین.
اَنحاء: اسم عربی، سوی‌ها و گوشه‌ها. (لغ)
ظِلّ: اسم عربی، سایه. (لغ)
تَبادُل: مصدر عربی، با هم معاوضه کردن. (لغ)
شارِقه: صنعت عربی، روشنی آفتاب. (منتهی)
چون وقت چاشت شدی و … : وقتی که صبح می‌شد و خورشید از افق مشرق بالا می‌آمد و به میان قوس آسمان می‌رسید و قبضه‌گاه این قوس ارتفاع روز به جواهر نور مرصع می‌شد و میان این گردن‌بند به گوهر درشت و ارزشمند خورشید درخشان آراسته می‌شد و نور آفتاب از اطراف کره‌ی زمین بر سراسر جهان می‌تابید، سایه و خورشید هر کدام تعادل خود را حفظ کرده بودند و تاریکی سایه و شعاع نور خورشید در مقابل تبادل و مبادله بودند، آفتاب در وسط جایگاه اوج بود و افق نیز مناظر هر دو طرف را می‌دید و لحظه به لحظه شعاع آفتاب زیادتر می‌شد.
معنی بیت اول: هنگام چاشت که چهار پاس است، یک پاس آن گذشته و روز به نیمه رسیده و سایه نیز به نیمه، بنابراین آن سوی که نور تابیده خط نور راست است و مورب نیست. (نزدیک به زمان ظهر که خورشید وسط آسمان و مستقیم می‌تابد، مورد نظر است.)
شاه کشور چین: استعاره از خورشید.
معنی بیت دوم: سایه آرام آرام از سطح زمین دور می‌گردد و خورشید که چون شاه کشور چین زیباست، قوت یافته و نور می‌پراکند.
ظَلام: اسم عربی، تاریکی. (لغ)
معنی بیت سوم: با تعادلی که بین تاریکی سایه و روشنایی نور برقرار بود، ستم و تجاوز هر یک به حق دیگری از بین رفته بود.
اَعیان: صفت عربی، ذوات موجودات در خارج، ذاتها. (لغ)
معنی بیت چهارم: نه تنها آفتاب بود که می‌تابید بلکه حتی سایه هم وجود حقیقی یافته بود و وجودی آشکار داشت.
فقیر: ر.ک ص۷/ س۴٫
ماوراء النهر: ر.ک ص۲۶/ س۲٫
روم: ر.ک ص۴۵/ س۱٫
خراسان: ر.ک ص۵/ س۲۱٫
مُلازم: صفت عربی، آنکه پیوسته مقیم جایی یا همراه کسی باشد. (لغ)
موکب: ر.ک ص۴۵/ س۸٫

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.