غریب: ر.ک ص۸۰/ س۲۲٫
مَبادی: اسم عربی، جِ مبداء، آغازها. (لغ)
مَرئیّ: صفت عربی، پدیدار، ظاهر. (لغ)
خُجَند: اسم خاص، نزدیکی فرغانه بود، و اگرچه در عمل مفردست. و هر کران رود چاچ نهادست بر جانب غربی او در ازای هر بیش از پهناست، و مقدار یک فرسنگ در ازا دارد… (مسالک و ممالک: ۲۶۴)
شاهرخیه: اسم خاص، دومین شهر ناحیه چاچ که آن را بناکت هم می‌گفتند، و ایرانیان آن را «فناکنت» می‌نامیدند… فناکت تا قرن هفتم که به دست چنگیز خراب شد شهری بسیار مهم بود. پس از یک قرن واند یعنی در سال ۸۱۸ شاهرخ نواده امیر تیمور به تجدید عمارت آن همت گماشت و از این رو به شاهرخیه موسوم شد… . (لسترنج،۱۳۶۴: ۵۱۳)
فرسخ: ر.ک ص۲/ س۵٫
ترکستان: ر.ک ص۳/ س۱۵٫
قشلاق: ر.ک ص۷۵/ س۲۰٫
قَرافُمّ: اسم خاص، مفازه‌ای در ساحل شرقی سیحون. (لغ)
نُضوب: مصدر عربی، فرو شدن آب به زمین. (منتهی)
تِلال: اسم عربی، جِ تل، توده خاک و توده ریگ و پشته. (آنندراج)
محفوف: ر.ک ص۱۲/ س۳٫
مَمَرّ: مصدر عربی، جای گذشتن، راه. (لغ)
زراعات: اسم مصدر عربی، ج زراعت، کشتکاری و کشت و کشاورزی. (لغ)
اَندیشه: اسم مصدر عربی، بیم و ترس و اضطراب. (لغ)
قزاق: ر.ک ص۶/ س۴٫
شایستی: نعت مفعولی، اسم مفعول از شایستن، ویژگی سبکی، شایسته و درخور می‌بود.
معمور: ر.ک ص۸۵/ س۸٫
مَداخِل: اسم عربی، ج مدخل، جاهای داخل شدن. (لغ) مداخل فواید: راه‌های ورود به منافع و سود.
هِیمه: اسم، هیزم سوختنی. (لغ)
کثیر الفواید: دارای فواید فراوان.
قَریب: صفت عربی، نزدیک. (لغ)
اَبدان: اسم عربی، جِ بدن، تن‌ها. (لغ)
حَواشی: اسم عربی، حاشیه، کرانه. (لغ)
خُدود: اسم عربی، جِ خَدّ، رخساره‌ها. (منتهی)
بَساتین: اسم، جِ بستان به معنی باغ. (منتهی)
اِلتِفاف: مصدر عربی، بهم در شدن گیاه و شاخ درخت و بر پیچیده شدن. (منتهی)
اَشجار: اسم عربی، ج شَجَر، درختان. (لغ)
صَبا: اسم عربی، بادی است که از ما بین مشرق و شمال وزد و باد برین هم هست. (لغ)
عَین: اسم عربی، چشمه‌ی آب. (لغ)
عین رحمت: اضافه تشبیهی.
نِمود: مصدر مرخم، تجلی، جلوه، اسم مصدر است از نمودن. (لغ)
فَیض: اسم عربی، بخشش، عطا. (لغ)
چَرخ دوّار: ترکیب وصفی، آسمان. (لغ)
مَلالت: اسم مصدر عربی، ماندگی و آزردگی. (لغ)
لُجّه: اسم عربی، عمیق ترین موضع دریای ژرف. (آنندراج)
معنی بیت دومآسمان با آن همه عظمت و گردندگی در مقابل نحر سیحون و موّاجی آن، تحقیر شده و از او آزرده است و غرق در خجالت و شرمندگی است.
چرخ: ر.ک ص۵۵/ س۱۱٫
بَسیط: صفت عربی، گسترده. (لغ)