پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران، دانشگاهها، امام صادق، فرهنگ کار

پیرامون مظاهر سنتی و عرفی فرهنگ بومی-ملی میپردازند که با اهداف ایدئولوژیک موجود نیز همنوایی دارد60. هادی خانیکی معاون فرهنگی وزارت علوم (83-1376) این شیوهی نگاه به فرهنگ به منزلهی عرصهی تجمیع و ترکیب علایق فولکلوریک و ایرانشناختی را چنین توضیح میدهد:
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، در واقع نهاد مرکبی از پژوهشکدههای مختلفی بود که ریشهی اولیهی اینها برمیگردد به به پژوهشکدههایی که پیش از انقلاب به نحو مستقلی فعالیت میکردند. متشکل از مثلاً بنیاد شاهنامه، بنیاد نیشابور، انجمن سلطنتی فلسفه، پژوهشکدهی علوم ارتباطی و توسعه و… اینها چندین نهاد بودند که پس از انقلاب بیشتر با رویکرد ادغامیای که در نهادهای آموزشی و پژوهشی بود، در یکدیگر ادغام شدند. این مطالعات فرهنگیای که در [عنوان] پژوهشگاه بهکار رفت، شاید بیشتر بتوان گفت مطالعهی فرهنگ بود، چون مباحث مرتبط با فرهنگ، حتی مباحث خاص ایرانشناسی و روانشناسی را هم دربرمیگرفت. حتی بخشهایی از آن برمیگشت به فرهنگستانهای قدیم که در اینجا ادغام شدهبودند. یعنی در واقع ترکیب و تجمیعی از مطالعات بود.
سویگیری دوم نسبت به فرهنگ نیز به بیان آزادارمکی آن چیزی است که وی “ساحت کارگزاری و برنامهریزی فرهنگی” مینامد. البته این ساحت بهتمامی بری از نگاه ایدئولوژیک نیست و صرفاً نیز برعهدهی یک نهاد یا سازمان دولتی قرار نمیگیرد. با این حال در دههی 1370 و در بدنهی دولت، این ساحت با درکی توسعهمحور از فرهنگ گره خورد. نگاهی به پیشینهی مرکز پژوهشهای بنیادی در نیمهی نخست دههی 1370 نشان میدهد که طرح گستردهی مباحث توسعهی فرهنگی از دید یونسکو توسط این مرکز با همین ساحت کارگزارانه و برنامهریزانه از فرهنگ انطباق دارد.
البته با آمدن مسعود کوثری به این مرکز، گذر از درک توسعهای از فرهنگ به مطالعات فرهنگی بدواً و کاملاً حادث نشد، چرا که در آن لحظه آنچه کوثری بدان میاندیشید جامعهشناسی فرهنگ بود و نه مطالعات فرهنگی. با این حال کمیتهای در مرکز پژوهشهای بنیادی جهت مسألهیابی و محوریابی برای پژوهشهای فرهنگی تشکیل شدهبود. انگیزهی اولیهی شکلگیری این کمیته نیز مشابه با انگیزهی اولیهای بود که محرمیان معلم را به صرافت ایجاد ارغنون انداخت، یعنی آنچنان که کوثری میگوید: “بیشتر بحث بر سر آن بود که اطلاعات جدید بهدست آید، کتابهای جدید پیدا کنیم و سپس از آنها جهت ترجمه استفاده کنیم و این به فراهم آوردن یک بنیان نظری کمک کند”.
بنابراین کمیتهی مسألهیابی و محوریابی پژوهش کار خود را با جستوجوی منابع روزآمد نظری پیرامون فرهنگ آغاز کرد. یوسف اباذری و محمد توحیدفام، از جمله مهمترین افرادی بودند که با این کمیته در آن برهه همکاری نمودند61. حاصل این جستوجوها برخلاف پروژهی ارغنون اما، اندکاندک و بهنحوی پیشامدی، به دانش مشخصی بهنام “مطالعات فرهنگی” ختم شد. البته این آشنایی یکباره حاصل نشد. منابعی جسته و گریخته در برخی کتابخانههای دانشگاهی در تهران از جمله کتابخانهی دانشگاه امام صادق یافت شدند که به تدریج به فهمی متفاوت از فرهنگ میدان دادند. از جملهی این کتابها، آثاری در رابطه با مصرف فرهنگی و نیز مجموعهای بود با عنوان Society and Culture که توسط انتشارات Sage منتشر میشد. یکی از کتابهایی که در همین جستوجوهای کتابخانهای در تهران بهدست آمد، مجموعهمقالاتی پیرامون مطالعات فرهنگی ویراستهی سایمون دیورینگ بود که ضرورت ترجمهی آن در کمیتهی مذکور تصویب و جهت ترجمه به حمیرا مشیرزاده سپرده شد. مشیرزاده که مدرس علوم سیاسی دانشگاه تهران بود، به واسطهی آشنایی با توحیدفام و نیز سابقهی ترجمهی بخشی از کتاب انقلاب طولانی نوشتهی ریموند ویلیامز در فصلنامهی “نامهی پژوهش” مرکز پژوهشهای بنیادی، برای ترجمهی کتاب دیورینگ انتخاب شد. این، لحظهی تولید نخستین متن مکتوب دربارهی پیکرهای خاص از دانش بهنام مطالعات فرهنگی است، اما آنچه منجر به ترجمهی کتاب دیورینگ شد، کاملا “اتفاقی” بود. در آن بزنگاه خاص، به کتاب یادشده و مباحث آن صرفاً بسان مجموعهی متونی که با مباحث رایج جامعهشناسی فرهنگ متفاوت است و درکی متفاوت از فرهنگ میپراکند نگریسته میشد، یوسف اباذری باور رایج آن سالها پیرامون تفاوت مطالعات فرهنگی با جامعهشناسی فرهنگ را اینگونه صورتبندی میکند:
موقعی که مطالعات فرهنگی را اصل میگیرم، به این معنا اصل میگیرم که فرهنگ، همان کلیتی است که سایر اجزا در آن معنی پیدا میکنند. موقعی که جامعهشناسی فرهنگ کار میکنم، برای من اصل، یک علمی به اسم جامعهشناسی است. من میتوانم جامعهشناسی انحرافات کار کنم یا جامعهشناسی فرهنگ. بنابراین [اینها] دو موضع متفاوت دارند.
ملاحظه میشود که برمبنای این درک اولیه از مطالعات فرهنگی، امر فرهنگی چنان فربه و سایهگستر است که همهچیز ذیل آن تعریف میشود. پیشتر و در بحث ارغنون نیز اشاره شد که چگونه مطالعات فرهنگی از اقتصاد، سیاست، اخلاق و… منفک و بهنحوی کلنگرانه و خودمختار دیدهشد؛ چنین رویکردی کمابیش در دیگر مراکزی نیز که با مسألهی مطالعات فرهنگی تدریجا آشنایی مییافتند، وجود داشت. به علاوه آنکه کتاب دیورینگ یا دیگر کتابهایی که در آن دوران به سفارش مرکز پژوهشهای بنیادی وزارت ارشاد ترجمه شدند – از جمله کتابِ ایدئولوژی و فرهنگ مدرن (1379)- کاملاً اتفاقی و بر اساس بضاعت موجود در کتابخانههای دانشگاهی آن سالها کشف شده و موردِ بهرهبرداری قرار گرفتند. به تعبیر مسعود کوثری:
به نظرم یک ات
فاق بود. کسی تمام حوزهی مطالعات فرهنگی را کشف نکرده بود که با تصمیم قبلی چیزی را انتخاب کند. دورهی جدیدی بود که هر چیز جدیدی در این حوزه جذب و شروع بهکار میشد. بنابراین هیچکس هیچ نقشهی کاملی در دست نداشت که بداند داستان چیست و مثلاً حوزهی استرالیایی چقدر با حوزهی بریتانیایی فرق دارد و یا حوزهی بریتانیایی مثلا تا چه اندازه با حوزهی آمریکایی متفاوت است.
در نخستین قضاوتهایی که راجعبه این کتاب صورت میپذیرد نیز، معیار سنجش مباحث کتابِ یاد شده، درک متعارف از دانش، به عنوان حوزهی “تعاریف دقیق” است. برای مثال فهمیه حسینزاده در نقد و بررسی این کتاب در کتاب ماه علوم اجتماعی مینویسد:
در مجموع، مقالات انتخاب شدهی دورینگ و گروهبندیهای آنان، دچار نوعی پراکندگی موضوعی است و در نهایت خواننده را به نتیجهی موردِنظر وی هدایت نمیکنند. اما آنچه که بیش از همه موجب این استنباط میشود، عدم ارائهی مدلی آرمانی از ویژگیهای یک نظریهی علمی است تا خواننده با استناد به آن، دلایل دورینگ را در ردِ مطالعات فرهنگی بهعنوان یک نظریهی علمی دریابد. بدیهی است که برای این کار، دورینگ، ناگزیر از تعریف دقیقی از فرهنگ، ساختار و عناصر آن بوده است. ضمن آنکه میبایست ساختارهای اصلی و بنیانیِ یک نظریهی علمی را معرفی میکرد تا خوانندهی کتاب با مقایسهی مجموعهمقالات بخش اول تحت عنوانِ نظریه و روش با چهارچوبهای یک نظریه و روش شناختِ آن، نقاط قوت و ضعف مطالعات فرهنگی را شناسایی کند (1379: 23).
روشن است که در نخستین قضاوتها و ارزیابیها دربارهی مطالعات فرهنگی در ایران، همچنان درکی پیشینی و رایج از آنچه میتواند نظریهی علمی خوانده شود، وجود داشته است که بر مبنای آن باید تعریفی “دقیق” از فرهنگ و “ساختارها و عناصر” آن عرضه شود. چنین درکی از علم به عنوان قلمرویی که باید نهایت دقت و ساختمندی را داشته باشد، در نخستین ارزیابیها از مطالعات فرهنگی در ایران وجود داشته است و بنابراین نمیتوان گفت که این کتاب بهتنهایی و در بدو ورود توانسته است منشاء تغییراتی شود، بل این تغییرات نیازمند مفصلبندی با برخی دیگر از همآیندیهایی بود که در سالهای انتهایی دههی 1370 حادث میشدند.
تابهاکنون بنا براین بود که مجموعه همآیندیهایی که به ظهور و بروز درکی متفاوت از فرهنگ در دههی 1370 انجامیدند معرفی شوند. این مجموعهی همآیندیهایی که با مناسبات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی خاصی پیوند داشتند، عموماً خارج از فضای آکادمیک علوم انسانی و اجتماعی ممکن گردیدند. با اینحال روایت حاضر در بزنگاهی قرار دارد که جلوگیری از امکان تلاقی مجموعهی این همآیندیها با مناسبات نهادی علوم انسانی و اجتماعی در ایران ناممکن میگردد. بنابراین ضروری است ابتدا تصویری از این مناسبات نهادی علوم اجتماعی، از نخستین سالهای پس از انقلاب اسلامی بدینسوی ارائه شود. ارائهی این تصویر یاری خواهد نمود که چگونگی مفصلبندیِ این مجموعه همآیندیهای یادشدهی بیرون از آکادمی پیرامون امر فرهنگی با مناسبات نهادی و الزامات سازمانی علوم انسانی و اجتماعی در ایران بهتر فهم گردد.

4-4- امر فرهنگی و جامعهشناسی نظری-فرهنگی: تدارک استلزامات سازمانی
تا سالهای انتهایی دههی 1370، علوم اجتماعی قلمرویی یکپارچه در نظر آورده میشد. خبری از تفکیک گرایشها در علوم اجتماعی نبود و آنچه بر آن فضا حکمرانی میکرد، درکی دایرهالمعارفی از علوم اجتماعی بود. این درک دایرهالمعارفی در فضای آشفتهی بازگشایی مجدد دانشگاهها پس از انقلاب فرهنگی شدت نیز گرفت، بهنحوی که دانشجویان علوم اجتماعی بهاجبار بایستی دروسی نامأنوس و نامتناسب با یکدیگر را در یک برنامهی پژوهشی پشت سر میگذراندند. محمدسعید ذکایی که از جمله نخستین دانشجویان وارد شده به دانشکدهی علوم اجتماعی پس از بازگشایی مجدد دانشگاهها به حساب میآمد، این فضا را چنین ترسیم میکند:
آن موقع، 144 واحد داشتیم که 40 تایشان عمومی بودند. عربی1، عربی2، منطق و… آن دوره، دورهی عجیب و غریبی بود؛ کلکسیونی از درسهای ناهمگن بود و داخلِ اینها، تکوتوک کلاسهای خوبی هم بود که میرفتیم و در آنها مینشستیم. بنابراین همهجور کلاسهایی بود و به آن شکل که سمتوسوی خاصی به لحاظ نظری باشد، این تا پایان دورهی لیسانس به وجود نیامد.
محمود شهابی نیز که در همان سالها در این دانشگاه حضور داشته است، از “تعلیمات دایرهالمعارفی” در دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه تهران یاد میکند. این تعلیمات دایرهالمعارفی البته فاقد عمق لازم بودند. در واقع آنچه ارائه میشد، معجونی کمرمق از همهچیز بود. انبوهی از دروس نامرتبط با یکدیگر که عموماً به جزواتی کمحجم ختم میشدند. نعمتالله فاضلی نیز در این رابطه به مواردی اشاره کرده است:
وقتی به دانشگاه آمدیم کاملاً یادم میآید که در اولین جلسه با آقای دکتر روحالامینی کلاس داشتیم، [که] گفت من حرفی برای گفتن ندارم و هر حرفی بوده در کتاب هایم زدهام و لیسانس و فوق لیسانس برای من تفاوتی ندارد و اینها. آخر ترم به ایشان گفتم حرفی که اولین جلسه زدید راست بود، گفتم یادتان است جلسه اول گفتید من هیچی برای گفتن ندارم؟ هیچی برای گفتن نداشتید. اینقدر ناراحت شد که من اینقدر صریح گفتم. چون ما حتی یک جمله هم از آقای روحالامینی یاد نگرفتیم. دکتر روحالامینی استاد برجسته ما بود، مرحوم طبیبی و یا استادهای دیگر، وضعیت اسفبارتری داشتند. خدا رحمتشان کند؛ دکتر حشمتالله طبیبی با ما درس انسانشناسی دینی داشت و یک جزوه ده
دوازده صفحهای را به ما داده بود تا بخوانیم. روز اولی که جزوه را به من داد من آن را تا پایان کلاس خواندم و زمانی که کلاس تموم شد من جزوه را پرت کردم جلویاش و گفتم آقای دکتر من جزوه را خواندم تمام شد، هر چه می خواهی بپرس. ما تا پایان ترم همین را میخواهیم بخوانیم؟ او گفت پدرت را در می آورم این چهجور رفتار کردن است؟ گفتم هرکاری میخواهی بکن ولی این فقط هفتهشت صفحه است و چیزی هم برای گفتن ندارد. ما فکر میکردیم فوق لیسانس مردمشناسی یک چیزی است و قرار است ما کاری کنیم. درهرحال یک سرخوردگی اینجا برای من اتفاق افتاد.
بسیاری از دانشجویان آن دوره راجع به تعلیمات دایرهالمعارفی در دپارتمانهای علوم اجتماعی ایران اشتراک نظر دارند. اما این تعلیمات دایرهالمعارفیِ گسترده ولی کمعمق از کجا میآمد؛ آیا صرفا ناشی از ناتوانی علمی یا خواست و ارادهی استادان این رشته بود؟ اینجا نیز به نظر میرسد باید درکی تاریخی و زمینهمند از همآیندیهای آن برهه داشت. انقلاب فرهنگی، با آن مدعای جهانشمول، کلیتنگرانه و آمرانه، اما به لحاظ عملیاتی مبهمِ

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *