پایان نامه روانشناسی درباره : به

0 Comments

واقعیتها و ویژگیهای زندگی گروهی هماهنگ میشود. این داستان دارای مفهوم، موضوع اصلی و نقشه های فرعی است و ممکناست کمدی یا تراژدی، جالب و پرهیجان یا خستهکننده، الهامبخش و روحافزا یا بیروح و کسلکننده باشد. (استوارت جونز، 1987، ترجمه دادگستر،1386)
نمایشنامه زندگی ابزاری است در دست کودک برای حفظ موضع زندگیش. کودک در اوّلین سالهای زندگی خود اطلاعاتی را مورد داد و ستد نوازش، ساختدادن زمان و موضع زندگی دریافت میکند. او شرایط را طوری جور میکند که پیشاپیش تصمیمات زندگی وی گرفته شدهباشند. کودک پس از نوشتهشدن نمایشنامه زندگیش، نقش یک کارگردان را بازی میکند و دنبال کسی میگردد که بهتر از بقیه نقشهای نمایشنامه او را بازی کند، همانطور که برن میگوید : «کودک برای واداشتن افراد به انجام دادن بازیهای موردنظرش به ترفندهای جالبی متوسل میشود و در نهایت کسانی را برمیگزیند که بیش از دیگران با نمایشنامه او هماهنگ باشند. به عبارت دیگر، کودک به طور شهودی کسانی را که نمایشنامه های زندگیشان مکمل نمایشنامه زندگی او هستند برمیگزیند.» (منینگر، 1994، ترجمه فیروزبخت،1384)

انجمن تحلیل تبادلی برای کشف و پیبردن به نمایشنامه زندگی افراد پرسشنامهای تنظیمکرده که شامل 37 سوال است. با پاسخ به این سوألات توسط افراد، رواندرمانگران و مشاوران نمایشنامه زندگی افراد را شناسایی میکنند، برای نمونه چند مورد از سوألات عبارتند از:
خودتان را به طور خلاصه توصیف کنید.
مادر و پدرتان را به طور خلاصه توصیف کنید.
زمانی که پدر و مادر از شما تعریف میکنند، چه میگویند؟
زمانی که انتقاد میکنند چه میگویند؟
عمدهترین نصیحتشان به شما چیست؟
وقتی بزرگ شوید میخواهید چهکاره شوید؟
مادر و پدرتان میخواهند چهکاره شوید؟
جذابترین داستان دوره کودکیتان چه بود؟
تصمیمات
والدین در یک محیط خانوادگی سالم، صرفنظر از اینکه فرزندشان چه عملی را انجام میدهند، بیقید و شرط از آنها مراقبت میکنند. اما وقتی مراقبت و محافظت را مشروط به اجرای احکام خود میدانند و فرزندشان را وادار میکنند خصایص مورد نظر آنها را بپذیرد، فرزند شروع به « نمایشنامه نویسی» میکند. تصمیمات نمایشنامهای معمولاً به صورت هوشیارانه و برای همراهی با احکام والدین اتخاذ میشوند. در این مقطع، فرزند برای آنکه از تنبیهات و انتقادهای والدینش در امان بماند، خودمختاری خویش را به محافظت و مراقبتهای والدینش میفروشد. این تصمیم در واقع تبدیل موضع «من خوب هستم» به «من خوب نیستم» است. آدمها در مورد خوببودن، یا غیرخوببودن دیگران هم تصمیم میگیرند. درمانگر به آدمهایی که این چنین تغییرموضعی را داشتهاند، کمک میکند نمایشنامه قبلی خود را کنار بگذارند و زندگی توأم با خودمختاری را دنبال کنند یا به قول برن، آنها نمایشنامه را تمام کنند و نمایش دیگری را شروع کنند.(بوستان،1386)
تنگناها و تصمیمات مجدد
تنگنا نقطهایست که در آن دو یا چند نیروی متضاد به هم برخورد میکنند _ یک محل تلاقی_ باب تنگناها را به سهنوع یا سهدرجه تقسیم کرد. تنگناهای درجه اوّل، بین حالت والد شخص و حالت کودک او مبتنی بر ضد باز دارندهها است. اوّلین درجه تنگنا، واکنش به ضد بازدارندهها است. در ابتدا کودک تصمیم میگیرد، آن چه والدینش از او میخواهند، از قبیل سختکارکردن، را انجام دهد، و ممکن است، تا زمانی که برای کارکردنش نوازش دریافت میکند و کارکردن با دیگر علایقش در زندگی منافاتی ندارد، احساس خوبی داشتهباشد. در این نقطه که او میخواهد تغییرکند و کمتر کارکند، احساس میکند گیرکرده و توان تغییر ندارد، او در تنگنا قرارگرفته است. برای بیرون آمدن از این تنگنا، او از جانب حالت بالغ کودک آزادش- همان استاد کوچولویی که تصمیم اوّلیه را برای سخت کارکردن گرفته بود، تصمیم گیری مجدد میکند.
در تنگنای درجهدوم، استاد کوچولو در پاسخ به یک بازدارنده، به جای ضدبازدارنده، تصمیم اتخاذ کردهبود. برای حل موفقّیتآمیز این تنگنا، مراجع خود را در خاطره والدین واقعیاش و اینکه آنها چگونه صدا میزدند، چگونه نگاه میکردند، چگونه احساس میکردند، درگیر میکند.
اغلب تفاوت در شدت والدین است که ممکن است در اوّلین مرحله کار چندان اثربخش نباشد. درمانگر محیطی ایجاد میکند تا مراجع همان احساسی را که در تصمیمگیری را اوّلیه داشته را دوباره تجربه کند. مراجع باید بیشتر در حالت کودک خود باشد تا در حالت بالغ. تنگنای درجهسوم، تنگنایی است که در آن مراجع خود را به عنوان کسی تجربه میکند که همیشه همانطور تجربه میکرده، بودهاست. در تنگنای درجهسه، مراجع اعتقاد دارد که، همیشه خودسر، عصبانی، به دردنخور، یا فردی بوده که توان بازیکردن ندارد، او واقعاً جنسیت دیگری دارد و به اشتباه در بدنی متفاوت متولد شدهاست. برای کارکردن با چنین تنگناهایی، مراجع نیاز دارد که هر دو جنبه وجودش توجه کند.« من مرد هستم، به همان اندازه که زن هستم» «من بازیگوش هستم و به همان اندازه اصلاً نمیتوانم بازی کنم» و به نوبت هر کدام از جنبههای وجودش را بازی کند تا زمانیکه انرژی موجود در بخش کودکی وجودش را تجربه کند. ( گلدینگ و گلدینگ ، 1979)
توالی فرآیند تصمیمگیری مجدد:
یک قرارداد جلسهای شفاف ایجاد کنید.
از مراجع بخواهید تصویری را که میتواند بیانگر مشکل ارائه شدهباشد را مطرحکند. همانطور که این تصویر را شرح میدهد، درمانگر احساسات تخریبی که مراجع تجربه میکند را یادداشت میکند.
درمانگر از مراجع میخواهد تصویری از دوران کودکیاش را مجدداً تجربهکند که به تصویر اخیری که توصیف کردهاست مرتبط باشد.
هنگامی که مراجع در «کودک» خود قراردارد، درمانگر به او کمک میکند تا نسبت به منابع کاملاً کتابخانهای که در زمان حال برای بقاء و رفع نیازهایش در اختیار دارد به آگاهی برسد.

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

در زمانیکه مراجع در حالت کودک قراردارد، از او بخواهیم تصمیم جدیدی اخذ کند که از آن طریق بتواند از منابع فعلیاش بهره کامل ببرد. برای جابهجایی احساسات تخریبی و وارد کردن احساسات اصیل و یا تأیید کلامی تصمیمات جدید که به صورت همخوان است، درمانگر خوب گوش و مشاهده میکند.
از مراجع بخواهید مجدداً به حالت بالغ برگردد و از او بخواهید خیلی زود تصمیمگیری مجددش را در ایجاد اکنون محکمکند. این بدان معنا است که از مراجع بخواهید درگیر یکسری رفتارهای جدید شود و یا نسبت به برخی محرکهای حسی که میتواند در آینده تجربیات تصمیمگیری مجدد را فعال کند، آگاهی کسب کند.
در نهایت درمانگر با مراجع در مورد یک قرارداد وارد مذاکره میشود، تا طی آن رفتارهایی جدید برای تصمیمگیری مجدد را به طور متناوب تمرینکند. (استوارت، ترجمه عطارها، 1391)
مثلث نمایش کارپمن
آسانترین راه برای درک و تحلیل نیروی محرکه یک بازی استفاده از مثلث درام میباشد. این کار شباهت میان بازیهای روانی و درام تئاتری را نشان میدهد. صحنههایی که توجه تماشاگران را بهتر جلب میکند، حاوی عناصر بازی است. درست مانند نمایشنامه درام بازیگران که نقشهای آزاردهنده، ناجی، قربانی را طبق شکل زیر اجرا میکنند.(هی، 1994، ترجمه عظیمی، 1385)
ناجی
آزاردهنده قربانی

نمودار 2-1 مثلث نمایش کارپمن
« آزاردهنده » کسی است که دیگران را تحقیر و سرزنش میکند، از نظر « آزاردهنده »، دیگران افرادی دون و غیرخوب هستند. « نجاتدهنده » نیز افراد را دون و غیرخوب میپندارد ولی « نجاتدهنده » از سطح بالاتری کمک ارائه میدهد. او بر این باور است که « من باید به دیگران کمک کنم، زیرا آنها به قدر کافی توان کمککردن به خود را ندارند » در مورد « قربانی » این خودش است که مادون و غیرخوب است. گاهی اوقات شخص « قربانی » به دنبال « آزاردهندهای » میگردد که او را تحقیر کند و دور بیندازد و یا اینکه « قربانی » به دنبال « نجاتدهندهای» است که به او کمک کند و این باور را که « من » نمیتوانم از عهده خودم برآیم را تأیید میکند. (استوارت جونز، 1987، ترجمه دادگستر،1386)
اصول کلی راهبرد تصمیمگیری مجدد
بازدارندهها
وقتی والدین از رفتار بچهها عصبانی میشوند، پیامهای دستوری به آنها میدهند. این پیامها اشاراتی دارد به پیامهایی که آنها در کودکی از والدین خود دریافت نمودهاند و اغلب این پیامها بازدارنده میباشد. برخی از این پیامها ناامیدی، ناکامی و اضطراب را به همراه دارد و بچهها نیز آنها را میآموزند، به عبارتی برخی از این بازدارندهها هستند که باعث انواع احساسات نامطلوب در کودکی میگردند، از نظر آسیب شناختی والدین انواعی از بازدارندهها را به کودکان خود میدهند. که شامل: وجود نداشته باش، بچه نباش، بزرگ نشو، نزدیک نباش، اینها اوّلین بازدارندههایی بودند که تعیین شدند، سپس عبارات زیر به آنها افزوده شد: نکن، نساز، عاقل (خوب نباش) مهم نباش، تعلق نداشته باش. (گلدینک، 1997، نقل از بهمنی، 1389) فردی که در دوران کودکی هر کدام از این تصمیمات را اخذ کرده، در بزرگسالی آنها را تحت عنوان عقاید پیشنویس وارد زندگیاش میکند. (استوارت، ترجمه عطارها، 1391)
بهبود مؤثر و حل برخی از بازدارندهها تنها از طریق یک فرآیند درونی امکانپذیر است، که نیازمند محبّت و توجه دیگران است و البته ساختن دنیایی که علاقه و توجه دیگران از ملزومات اساسی زندگی تلقی میشود نه از فرعیات. والدین آرام امّا پیوسته زمزمه میکنند که تأیید و تصدیق به معنی مهر و محبّت نیست. این هدایت، آرام امّا مستمر به فرد کمک میکند تا برای کسب مهر و محبت دیگران و نه برای کسب جایزه تلاشکند. به همین دلیل تنها مهر و محبّت تأییدشده، پذیرفتهشده و درونیسازی شده میتواند به حل این بازدارندههای وحشتناک کمککند.( مک نیل،2000)
نکن
این بازدارنده توسط والدینی صادر میشود که میترسند، به دلیل ترسشان، آنها به کودک اجازه نمیدهند بسیاری از کارهای طبیعی را انجام دهد. نزدیک پلهها نرو ( به کودک تازه راهافتاده) از درخت بالا نرو، اسکیتسواری نکن و غیره. گاهی اوقات والدین در نتیجه از دستدادن کودکشان بر اثر بیماری یا تصادف میترسند، دچار بیماری روانی میشوند یا بیش از حد حمایت میکنند. در حین اینکه کودک بزرگ میشود، والدینش درباره هر عملی که کودک پیشنهاد میدهد یا میگوید، نگران میشوند، « امّا شاید بهتر میشد، اگر دربارهاش بیشتر فکر میکرد» کودک باور میکند که هرکاری که انجام میدهد نادرست و خطرناک است، نمیداند چه کند و به دنبال شخصی میگردد تا به او بگوید. چنین کودکی در زندگی آینده خود، مشکلات زیادی برای تصمیمگیری خواهد داشت.( گلدینگ و گلدینگ،1979)
وجود نداشتهباش
این مهلکترین و اوّلین پیامی است که در درمان به آن توجّه میکنیم. این پیام ممکن است به روش بسیار زیرکانهای داده شود، مانند « بچّهها اگر به خاطر شما نبود از پدرتان جدا میشدم» کمتر زیرکانه، «ای کاش شما متولد نمیشدید، تا من مجبور نمیشدم با پدرتان ازدواج کنم» پیام ممکن است به صورت غیرکلامی به کودک منتقل شود، به این طریق که والدین کودک را بغل نکنند، اخم کنند، در حین حمامکردن ، غذا خوردن با او بدرفتاری کنند، زمانی که کودک چیزی میخواهد سر او داد بزنند یا از او سوء استفاده بدنی کنند. روش های بسیار زیادی برای دادن این نوع پیامها وجود دارد. این بازدارنده، ممکن است توسط پدر، مادر، پرستاران و خواهر و برادران بزرگتر داده شوند.( گلدینگ و گلدینگ، 1979)
کسی که این بازدارنده در او وجود دارد در او یک یأس و ناامیدی اندوهباری وجود دارد. هنگامی که فرد به دنبال راهی برای کاهش این حس نومیدی است، زندگی کمکم شکل بهتری به خود میگیرد. اما زمانی که دوباره همین فرد به سوی ناامیدی میگراید روند زندگیاش دچار اختلال میشود. هنگامی که فرد این احساس را دارد که « من مزاحم دیگران هستم » آنگاه در بیشتر موارد فکر خودکشی و آرزوی مرگ به ذهن وی خطور میکند. در این مواقع فرد علیرغم تمایل به چنین نتیجهای بر این باور است که مرگ راه حل تمامی مشکلات است، در اغلب موارد این شرایط ازدیادخواهی بیحد و حصری را درپی دارد. در اینجا هدف زودگذر فرد، کسب تأیید و تصدیقی است که انتظار میرود در کاهش ناامیدی وی نقش داشتهباشد. (مک نیل،2000)
صمیمی نباش
اگر والدین کودک را از صمیمیبودن منع کنند، کودک این پیام را، «صمیمی نباش » تعبیر میکند. کمبود تماس بدنی و کمبود نوازش مثبت منجر به چنین تعبیری از سوی کودک میشود. همچنین، اگر کودک والدی را که با او بیشتر نزدیک و صمیمی است، از طریق مرگ یا طلاق، از دست دهد، کودک ممکن است با گفتن چنین عباراتی، پیام بازدارنده به خود بدهد، « صمیمیشدن چه فایدهای دارد، به هر حال آنها میروند » و تصمیم میگیرد که اصلاً با کسی صمیمی نشود. ( گلدینگ و گلدینگ،1979)
در بزرگسالی نشانه های این عقیده پیشنویس عبارت است از: اضطراب نسبت به لمسکردن و لمسشدن، کمبود رابطه با خانواده و دوستان، دشواری در ارائه و دریافت توجه، بیتمایلی در ورود به روابط تعهدآور. ( استوارت، ترجمه عطارها، 1391)
مهم نباش
برای مثال، اگر به کودکی که اجازه ندارد سر میز شام صحبتکند، گفتهشود، «بچهها دیده میشوند نه شنیده» یا به نوعی دیگر نادیده گرفته شوند، ممکن است برداشت کودک از این پیام به صورت «مهم نباش» باشد. او ممکن است چنین پیامهایی را از مدرسه هم دریافتکند. در کالیفرنیا، کودکان آمریکایی-اسپانیایی، مشکلات زیادی با مهمبودن داشتند، به دلیل اینکه کودکانی که فقط به یک زبان صحبت میکردند، آنها برای تلاش برای صحبتکردن به زبان انگلیسی به خوبی اسپانیایی، و برای اینکه در ابتدا خیلی اشتباه داشتند دست میانداختند به طور قطع، سیاهپوستان نیز چنین پیامهایی را از سفیدپوستان دریافت میکردند. همچنین از مادران سیاهپوستی که نمیخواستند کودکانشان به قدر کافی مهم باشند تا توسط سفیدپوستان به دردسر نیافتند. ( گلدینگ و گلدینگ،1979)
خواستن چیزی امّا عدم درخواست آن به صورت آزادانه، احساس ناراحتی در هنگام هدایت امور، دشواری در هنگام سخنرانی در جمع، احساس حقارت، تجربه احساس کمتری نسبت به منابع قدرت. ( استوارت، ترجمه عطارها،1391)
بچه نباش
این بیان از طرف والدینی صادر میشود که از کودکان بزرگتر میخواهند مراقب کوچکترها باشند. همچنین این پیامها از طرف والدینی صادر میشود که سعی میکنند از کودکان تازه به راهافتاده، مردان و زنان کوچک بسازند، آنها را برای مؤدببودن نوازش میکنند، قبل از آنکه معنای ادب را به آنها آموزش دهند، زمانی که آنها هنوز کودک هستند، به آنها میگویند: فقط بچّهها گریه میکنند. (گلدینگ و گلدینگ،1979)
الگوهایی که در بزرگسالی بروز پیدا میکنند عبارتند از : عادات سخت و یا وجود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *