فهرست مطالب
عنوان صفحه
چکیده: 1
فصل اول – کلیات تحقیق
1-1- مقدمه 3
1-2- بیان مسأله 5
1-3- ضرورت های انجام تحقیق: 10
1-4- تعاریف نظری متغیرهای پژوهش: 12
1-4-1- تعارضات زناشویی: 12
1-4-2- اعتماد به نفس: 13
1-4-3- پرخاشگری: 13
1-4-4- سلامت روان: 13
1-5- تعاریف عملیاتی متغیرهای پژوهش: 13
1-5-1- تعارضات زناشویی: 13
1-5-2- اعتماد به نفس: 14
1-5-3- پرخاشگری: 14
1-5-4- سلامت روان: 14
1-6- اهداف تحقیق 14
فصل دوم – مبانی نظری و پیشینه تحقیقاتی
2-1- مقدمه 16
2-2- مبانی نظری سازه های پژوهش 16
2-2-1- تعارضات زناشویی 16
2-2-2- اعتماد به نفس 24
2-2-3- پرخاشگری 31
2-2-4- سلامت روان 41
2-3- تحقیقات پیشین در خصوص ارتباط تعارضات و کشمکش های والدین با سازگاری فرزندان 55
2-4- نقد مطالعات انجام شده 67
2-5- نتیجه گیری 67
2-6- فرضیه های تحقیق 68
2-6-1- فرضیه اصلی 68
2-6-2- فرضیه جانبی 68
فصل سوم – روش تحقیق
3-1- مقدمه 71
3-2- روش تحقیق 71
3-3- جامعه آماری 71
3-4- نمونه و روش نمونه گیری 72
3-4-1- جنسیت 72
3-4-2- سن 72
3-5- ابزارهای سنجش 72
3-5-1- پرسشنامه مقیاس تاکتیک های حل تعارض پدر و مادر 73
3-5-2- پرسشنامه مقیاس عزت نفس روزنبرگ 74
3-5-3- پرسشنامه پرخاشگری 75
3-5-4-پرسشنامه سلامت عمومی ( 12 سوالی ) 77
3-6- روش تجزیه و تحلیل اطلاعات: 79
3-7- روش اجرای پژوهش 80
3-8- ملاحظات اخلاقی 80
فصل چهارم – تجزیه و تحلیل داده ها
4-1- مقدمه 82
4-2- یافته های توصیفی مربوط به متغیر های پژوهش 82
4-3- ماتریس همبستگی مربوط به متغیر های پژوهش 83
4-4- بررسی فرضیه های پژوهش 85
4-5- یافته های جانبی پژوهش (بررسی تفاوت های جنسیتی در متغیرهای پژوهش) 100
فصل پنجم – بحث و نتیجه گیری
5-1- مقدمه 103
5-2- یافته های فرضیه های اصلی پژوهش 103
5-3- یافته های فرضیه های جانبی پژوهش 103
5-4- نتیجه گیری نهایی 112
5-5- پیشنهاد های کاربردی 116
5-6- محدودیت های پژوهش 117
5-7- پیشنهادهای پژوهشی 118
منابع و مآخذ120
منابع فارسی 121
منابع لاتین 126
پیوست ها
الف)پرسشنامه پرخاشگری: 138
ب) پرسشنامه عزت نفس: 140
ج) پرسشنامه سلامت عمومی: 141
د) پرسشنامه تاکتیک های حل تعارض والدین: 142
چکیده انگلیسی 143

فهرست جدول ها
عنوان صفحه
جدول 3-1: مشخصات جامعه آماری 71
جدول 3-2: مشخصات افراد نمونه بر حسب متغیر جنسیت 72
جدول 3-3: یافته های توصیفی متغیر سن 72
جدول 4-1: یافته های توصیفی پرخاشگری و ابعاد آن 82
جدول 4-2: یافته های توصیفی متغیرهای عزت نفس و سلامت عمومی 82
جدول 4-3: یافته های توصیفی تاکتیک های حل تعارض پدر و مادر 83
جدول4-4: همبستگی متغیرهای پژوهش 84
جدول4-5: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی تاکتیک های حل تعارض پدر بر پرخاشگری بدنی نوجوان 85
جدول4-6: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی تاکتیک های حل تعارض پدر بر پرخاشگری بدنی نوجوان 85
جدول4-7: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی تاکتیک های حل تعارض پدر بر پرخاشگری کلامی نوجوان 86
جدول4-8: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی تاکتیک های حل تعارض پدر بر پرخاشگری کلامی نوجوان 87
جدول4-9: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی متغیر خشم (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض پدر 87
جدول4-10: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی متغیر خشم (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض پدر 88
جدول4-11: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی متغیر خصومت (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض پدر 89
جدول4-12: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی متغیر خصومت (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض پدر 89
جدول4-13: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی نمره کل متغیر پرخاشگری (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض پدر 90
جدول4-14: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی متغیر نمره کل پرخاشگری (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض پدر 90
جدول4-15: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی متغیر عزت نفس (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض پدر 91
جدول4-16: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی متغیر عزت نفس بر تاکتیک های حل تعارض پدر 91
جدول4-17: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی سلامت عمومی (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض پدر 92
جدول4-18: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی متغیر سلامت عمومی (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض پدر 92
جدول4-19: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی تاکتیک های حل تعارض مادر بر پرخاشگری بدنی نوجوان 93
جدول4-20: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی تاکتیک های حل تعارض مادر بر پرخاشگری بدنی نوجوان 93
جدول4-21: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی تاکتیک های حل تعارض مادر بر پرخاشگری کلامی نوجوان 94
جدول4-22: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی تاکتیک های حل تعارض مادر بر پرخاشگری کلامی نوجوان 94
جدول4-23: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی متغیر خشم (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض مادر 95
جدول4-24: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی متغیر خشم (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض مادر 95
جدول4-25: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی متغیر خصومت (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض مادر 96
جدول4-26: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی متغیر خصومت(نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض مادر 96
جدول4-27: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی نمره کل متغیر پرخاشگری (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض مادر 97
جدول4-28: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی متغیر نمره کل پرخاشگری (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض مادر 97
جدول4-29: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی متغیر عزت نفس (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض مادر 98
جدول4-30: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی متغیر عزت نفس بر تاکتیک های حل تعارض مادر 98
جدول4-31: نتایج تحلیل واریانس (ANOVA) برای پیش بینی سلامت عمومی (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض مادر 99
جدول4-32: ضرایب تحلیل رگرسیون برای پیش بینی متغیر سلامت عمومی (نوجوان) بر تاکتیک های حل تعارض مادر 99
جدول 4-33: مقایسه دو گروه دختر و پسر در متغیرهای پژوهش 101 نقش کشمکش‌های والدین در سازگاری فرزندان (اعتماد به نفس، پرخاشگری، سلامت روان)

به وسیله: نجمه روزمند

چکیده:
پژوهش حاضر با هدف بررسی، نقش کشمکش های والدین در سازگاری فرزندان (اعتماد به نفس، پرخاشگری، سلامت روان) انجام شده است. جامعه آماری این پژوهش را دانش آموزان مقطع تحصیلی راهنمایی تشکیل می دهند. روش نمونه گیری این تحقیق به صورت تصادفی می باشد. ابزارهای اندازه گیری شامل: پرسشنامه مقیاس تاکتیک های حل تعارض پدر و مادر، پرسشنامه پرخاشگری، پرسشنامه عزت نفس روزنبرگ و پرسشنامه سلامت عمومی می باشد. تجزیه و تحلیل آماری داده ها با بهره گرفتن از ماتریس همبستگی و تحلیل رگرسیون و با بهره گرفتن از نرم افزار spss انجام شده است. نتایج پژوهش نشان داد که تاکتیک حل تعارض پرخاشگری فیزیکی پدر پیش بینی کننده مثبت پرخاشگری بدنی، خشم و نمره کل پرخاشگری نوجوان می باشد. تاکتیک حل تعارض پرخاشگری کلامی صرفاً پیش بینی کننده مثبت خصومت نوجوان بوده است و تاکتیک استدلال پدران نیز پیش بینی کننده منفی پرخاشگری (بدنی، خشم) نوجوان بوده است. تاکتیک حل تعارض پرخاشگری فیزیکی پدر، پرخاشگری کلامی پدر و همچنین تاکتیک حل تعارض پرخاشگری کلامی مادر پیش بینی کننده منفی عزت نفس نوجوان می باشد. تاکتیک حل تعارض پرخاشگری فیزیکی مادر پیش بینی کننده مثبت سلامت عمومی نوجوان می باشد. تاکتیک حل تعارض پرخاشگری کلامی مادر پیش بینی کننده مثبت پرخاشگری بدنی، خشم، خصومت و نمره کل پرخاشگری نوجوان می باشد. همچنین تاکتیک حل تعارض فیزیکی مادر نیز پیش بینی کننده مثبت پرخاشگری بدنی و خشم نوجوان می باشد. در آخر نیز ملاحظه شد که بین دو گروه دختران و پسران درمتغیرهای پژوهش فقط در بعد پرخاشگری بدنی تفاوت وجود دارد که این تفاوت به نفع پسران است.
در مجموع یافته ها حاکی از آن بود که استفاده والدین از تاکتیک های مخرب در مواجه با تعارض با همسر ( نظیر پرخاشگری کلامی و فیزیکی) بر اعتماد به نفس، پرخاشگری و سلامت روان نوجوانان تأثیرات منفی دارد و تاکتیک سازنده استدلال تاثیرات مثبت بر همین شاخص های سازگاری روانی دارد.
واژگان کلیدی : کشمکش های والدین، سازگاری فرزندان، اعتماد به نفس، پرخاشگری، سلامت روان

فصل اول
کلیات تحقیق

1-1- مقدمه
خانواده یک نهاد اجتماعی اولیه و حیاتی است که هم سلامت فرد و هم بقای جامعه را تأمین و تضمین می کند. هیچ جامعه ای بدون داشتن نظامی برای جایگزینی اعضای خویش قادر به ادامه حیات نیست. خانواده امکانی را فراهم می سازد که از طریق آن جایگزینی تحقق یابد. فرد نه تنها از نظر جسمی و زیستی بلکه مهمتر از آن به لحاظ عاطفی، روانی و شخصیتی نیز تحت تأثیر خانواده قرار دارد. زیرا خانواده جایگاهی است که فرد می تواند با تکمیل شخصیت خویش، برای برعهده گرفتن نقش های اجتماعی آماده گردد. نقش همسری (زن یا شوهر بودن) از جمله نقش هایی است که پس از عمل اجتماعی ازدواج به عهده افراد گذاشته می شود (ریاحی و دیگران، 110:1386).
برای اینکه خانواده بتواند کارکردهای اصلی خود را به خوبی ایفا نماید، لازم است امنیت و آرامش در آن وجود داشته باشد. واقعیت این است که در فرآیند چرخه زندگی خانوادگی مسایل و مشکلاتی بوجود می آید که آرامش آن را هر چند برای مدت کوتاهی سلب می کند. این مسایل در سطح خرد مربوط به ساختارها و کارکردهای نهاد خانواده و در سطح کلان مربوط به ساختارهای اجتماعی است. تغییر و تحولاتی که به لحاظ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در جوامع بوجود می آید، نهاد خانواده را تحت تأثیر قرار می دهد (ریتزر و جورج،2004).
دگرگونی های خانواده، رفتار اعضاء آنرا تحت تأثیر قرار داده است. چگونگی تقسیم قدرت در خانواده میان زن و شوهر با کم و کیف خوشبختی زوجها و احساس عادلانه بودن قدرت رابطه دارد (سابین ، 2000). تغییرات نهاد خانواده با وجود جنبه های مثبت خود باعث افزایش میزان تعارضات در بین اعضاء خانواده شده است (چافتز ، 2003). مخالفت و تعارض، در هر رابطه ای از جمله رابطه زناشویی امری اجتناب ناپذیر است. علی رغم تلاش والدین برای محافظت فرزندانشان از پیامدهای تعارض، کودکان به طور روزمره با تعارضات والدین مواجه می شوند. تحقیقات نشان دهنده رابطه بین مواجه کودک با تعارض والدین و مشکلات عاطفی (افسردگی و اضطراب) و رفتاری (پرخاشگری و بزهکاری) در کودکان بوده است (دیویس و کامینگز ،2001؛ گریچ و فین چام ،2002). تعارض والدین، کودکان را دچار استرس، ترس و خشم می کند و مواجه مکرر با تجربه تعارض می تواند منجر به مشکلات رفتاری (کامینگز و دیویس،2001) و همچنین مشکلات سلامت جسمی در کودکان شود (الشیخ، هارگر و ویتسون ، 2001). رویدادهای استرس زای زندگی یک تهدید بالقوه برای سلامت و رشد سالم کودکان و نوجوانان هستند (چیکتی و توث ، 2000). تعارض زناشویی یکی از مشکلاتی است که کودکان همه نقاط زمین با آن مواجه می شوند (کاتز و گاتمن ، 2003).
با توجه به اینکه امروزه در بسیاری از خانواده ها میزانی از تعارض بین والدین وجود دارد، تحقیق حاضر بر آن است تا به بررسی میزان تأثیر این تعارض بر روی فرزندان با توجه به سازگاری آنان (پارامترهای عزت نفس، پرخاشگری و سلامت روان) بپردازد. به گونه ای که نتایج حاصل از این تحقیق بتواند مورد استفاده مشاوران خانواده و مشاوران بالینی قرار گیرد و با ارزیابی نتایج این موضوع، در جهت بررسی راهکارهای کاهش تعارضات والدین و یا کاهش تأثیر آن بر فرزندان، قدمی مثبت در جهت افزایش سازگاری فرزندان برداشته شود.
این مطالعه بر روی پدیده تضاد والدین و تأثیرات آن بر سازگاری فرزندان متمرکز شده است، بخصوص به عنوان آنچه که در خانواده رخ می دهد. از آنجایی که در بسیاری از خانواده های ایرانی این موضوع وجود دارد (کار ،2002)، مهم است که به بررسی این موضوع پرداخته شود.

1-2- بیان مسأله
خانواده در طول تاریخ تحت تأثیر تحولات گوناگون اقتصادی و اجتماعی دگرگون شده است (عنایت و موحد، 1383). این دگرگونی ها منجر به بروز تعارض در روابط متقابل اعضاء خانواده از حالت خفیف تا حالتهای شدید نظیر خشونت، گشته است. بخشی از این تعارضات در ارتباط با عوامل بیرون از خانواده و بخشی از آنها در ارتباط با عوامل درونی خانواده است. البته میان این دو روابط متقابل وجود دارد. مطالعات متفکران مختلف نشان می دهد که تعارضات خانواده در ارتباط با تعارضات جامعه است (دادلی گرنت ، هال پرن ،کاسلو ،ریس و دیگران ، 2004). تضاد به خودی خود یک رفتار منفی است و می تواند بر کیفیت روابط اثر داشته و پیامد های مثبت و یا منفی را نیز داشته باشد. تضاد ممکن است از حالت روانی به اقدامات شفاهی یا غیر شفاهی محدود شود و به صورت خشونت فیزیکی، که فرد دیگری را آسیب می رساند، باشد (گلز ، 1999). برخی از پژوهشگران بر این باورند که میزان بالاتر تعارض در خانواده، بیشترین میزان احتمال و بروز تضاد را به همراه دارد. در این پژوهش ها، تضاد به عنوان تعارض شدید مدیریت نشده در نظر گرفته شده است (کلمن و استراوس ، 1998؛ استراوس ، گلز و استین متز ، 1997؛ وارنر ، 1995).
افزایش میزان تضادهای خانواده اثر منفی در سازگاری اعضاء آن دارد (ریچ ترز و مارتینز ، 1999). تعارضات بوجود آمده در خانواده مسائل و مشکلاتی را در سطوح فردی، نهادی و اجتماعی بوجود می آورد. در سطح فردی اعضاء خانواده ای که در تعارض با یکدیگر قرار می گیرند، تعادل روانی خود را از دست می دهند و چه بسا رفتارهایی مثل پرخاشگری و افسردگی در آنها دیده شود. گرچه افراد ازدواج کرده به طور متوسط از سلامتی بیشتری نسبت به افراد مجرد برخوردارند، ولی تعارضات خانواده ممکن است سلامت افراد را به خطر انداخته، بیماری های جسمی و روحی مختلفی را به دنبال داشته باشد. در میان 30 درصد از زوج های ازدواج کرده ایالات متحده پرخاشگری فیزیکی روی می دهد که در 10 درصد آنها منجر به صدمات جسمی شدید می شود (فین چام ، 23:2003 ). با توجه به اداره آمار قضایی در ایالات متحده، 5/3 میلیون مورد کشمکش خانوادگی بین سال های 1998 و 2003 رخ داده است و بیش از 3 میلیون کودک آمریکایی که بین سنین 3 تا 17 ساله هستند، هر ساله شاهد تعارضات والدین خود می باشند. بسیاری از مطالعات نشان داده اند، هنگامی که کودکان شاهد درگیری والدین و از قربانیان آن هستند، بالاترین میزان تأثیرپذیری از این رویداد تلخ را دارند (گرووس ، 2002؛ هورنور ، 2005؛ ماهونی و کمپبل ، 2000).
متأسفانه در ایران آمارهای رسمی در این زمینه به دلایل متعددی منتشر نشده، اما آمارهای غیر رسمی، پیرامون خشونت خانگی بین همسران وجود دارد که بیشتر این آمارها در اختیار مراکز غیر دولتی قرار دارد و یا شرح مختصری از آنها در سایت ها و یا کنفرانس ها بیان شده است. بر اساس مقاله منتشر شده امیرحسین کردوانی (1389)، در سایت دادستانی کل کشور با موضوع واکنش کودکان و نوجوانان در برابر خشونت خانگی و لزوم حمایت از آنان، به این موضوع اشاره می کند که در ایران آمار رسمی در این زمینه مشاهده نشده، اما از آنجا که طبق آمار غیررسمی از هر ده زن هشت زن مورد خشونت واقع می شوند، می توان تخمین زد که بین 60 تا 70 درصد کودکان ایرانی شاهد این خشونت ها باشند. این آمارها به خوبی اهمیت بحث را نمایان می سازند. بد نیست اشاره کنیم که اعمال زور که از ویژگیهای خشونت خانگی است در بسیاری از اوقات، از طریق سوء رفتار با فرزندان صورت می پذیرد. چرا که تهدید به اعمال خشونت علیه فرزند یا اقدام به آن، غالباً ابزاری قدرتمند برای مجبور نمودن قربانی خشونت خانگی (معمولاً زن) به فرمانبرداری در برابر خشونت جسمانی و یا جسمی است که از جانب فرد خشن (معمولاً مرد) اعمال می گردد.
در طول سه دهه گذشته، درگیری والدین توجه گسترده ای را به خود جلب کرده است. با این حال، عموماً توجه تحقیقات به تأثیر درگیری، برطرفین درگیر بوده و کمتر بر کودکانی که شاهد این درگیری ها هستند متمرکز شده است. تا همین اواخر نیز شاهدان عینی، یعنی همان فرزندان، به طور خاموش و ناخواسته، قربانیان درگیری خانواده باقی مانده اند. شواهد و مدارک نشان می دهد که شاهد درگیری بودن می تواند، به اثرات منفی بسیار جدی بر رشد کودکان منجر شود (کار، 2002). تجربه کشمکش در خانواده می تواند، بالاترین میزان آسیب را از نظر شناختی، عاطفی، مشکلات سازگاری اجتماعی در دوران کودکی و نوجوانی و فراتر از آن بگذارد. کودکانی که بالاترین میزان تجربه تعارضات خانوادگی را داشته اند، اغلب در انجام وظایف خود، پیشرفت زیادی نداشته و در ایجاد برقراری روابط خوب با همسالان خود، مشکلاتی نیز دارند (دادج، پتیت، بیتس و والنت ، 2003).
در طول چند دهه گذشته، حمایت خاصی برای ارتباط بین تضاد والدین و اثرات آن بر روی فرزندان متمرکز شده است. مطالعات همبستگی، پیامدهای منفی کودک در زمینه های مشکلات رفتاری، عزت نفس، افسردگی، اضطراب، صلاحیت شناختی و مهارت های اجتماعی را شناسایی کرده است (آماتو و کیت ، 2000؛ امری ، 1999؛ گریچ و فین چام، 2002). عکس العمل کودکانی که شاهد درگیری یکی از والدین علیه دیگری هستند، ممکن است دربرگیرنده مشکلات ناسازگاری عاطفی، اجتماعی، شناختی، فیزیکی و رفتاری باشد (ژافه، ولف و ویلسون ، 2003). این کودکان تمایل به نشان دادن سطوح پایین تری از شایستگی اجتماعی، میزان بالاتری از افسردگی و پرخاشگری، نگرانی و ناامیدی را دارند و به احتمال زیاد، بیش از سایر کودکان به اختلالات مرتبط با استرس دچار شده و سطوح پایین تری از اعتماد به نفس را دارند (فانتوزو و همکارانش ، 2000؛ گراهام برمان، لوندوسکی ، 1999؛ مور و پپلر ، 2001؛ ادلسون ، 2002).
نتایج تحقیقات نشان داده است هرچه منابع مالی یک خانواده کمتر باشد، احتمال رخ دادن خشونت بیشتر است. خشونت یکی از عواملی است که تمایل دارد هنگامی که منابع دیگر از جمله، زمانی که مشکل مالی وجود دارد، مورد استفاده قرار گیرد (گود ، 2000؛ ماک و سیندر ، 2001؛ وارنر، 1995). خشونت در خانواده یک پدیده جدید نیست، بلکه در طول تاریخ وجود داشته است. افرادی که بیشتر در خانه های خود با سایر اعضاء خانواده، مورد حمله فیزیکی واقع شده و آسیب دیده و یا ضرب و شتم شده اند، در جامعه نیز آسیب دیده تر هستند (گلز، 1999). حدود 50 الی 60 درصد از زوج ها، در بعضی از اوقات در طول رابطه خود، خشونت فیزیکی توسط شریک زندگی خود را گزارش می کنند (استین متز ، 2005). بدین ترتیب خانواده را “خشونت آمیزترین گروه بندی اجتماعی” نامیده اند (ویت ، 2002).
با توجه به بررسی های میدانی بر روی کودکان و نوجوانان، کودکان و نوجوانانی که در معرض نزاع های فیزیکی و کلامی بزرگسالان در خانه قرار گرفته اند، کمتر احتمال دارد که نسبت به سایر کودکان تعامل مثبت و مؤثر با والدین خود داشته باشند، همچنین آنها کمتر احتمال دارد که در خانواده های با کارکرد خانوادگی کم و افسردگی بالای والدین، زندگی خوبی داشته باشند. شاهد بودن درگیری اعضای خانواده نیز، با رفتار منفی در کودکان مرتبط است. کودکان و یا نوجوانانی که در معرض نزاع فیزیکی بزرگسالان در خانه هستند، احتمال بیشتری دارد که پرخاشگری فیزیکی، پرخاشگری غیر مستقیم، اختلالات عاطفی و بیش فعالی را نمایش دهند و اعمال خلافکارانه علیه اموال دیگران را مرتکب شوند (مرکز آمار و تحقیقات کانادا ، 2001). برخی یافته ها نشان می دهد که سن و جنسیت کودکان، بر چگونگی پاسخ این کودکان، هنگامی که در معرض این درگیری ها هستند، تأثیرگذار است. پسران معمولاً بیشتر واکنش های برون ریزی شده، مانند خصومت و پرخاشگری را نشان می دهند، در حالی که دختران تمایل به نشان دادن رفتارهای درونی تر مانند افسردگی، ترس و بیماری های فیزیکی دارند (کارلسون ، 1998؛ کریج ، 1999). در سطح نهاد خانواده عواقب تعارض به وجود آمده نه تنها گریبانگیر همه اعضاء آن خانواده می گردد، بلکه خویشان، بستگان، نزدیکان و آشنایان آنها را هم ممکن است تحت تأثیر قرار دهد. این تعارضات می تواند منجر به ضعیف شدن روابط زناشویی، ضعیف شدن سازگاری کودکان، احتمال افزایش تعارض بین والدین و فرزندان و نیز بین خویشاوندان گردد. مطالعات پژوهشگران نشان می دهد، کودکانی که والدینشان به علت تعارض زیاد طلاق گرفته اند، دچار ناسازگاری رفتاری شده، به تحصیلات کمتر دست یافته و هنگامی که به بزرگسالی می رسند، رابطه ضعیف تری با والدینشان برقرار می کنند. در ضمن بعد از ازدواج احتمال طلاق آنها افزایش می یابد (بودن من ،178:2003؛کونی ، 46:2000).
با اینکه بسیاری از بد کارکردیها و نابسامانی هایی که در خانواده های جوامع غربی دیده می شود، در خانواده های جامعه ایرانی وجود ندارد، ولی آثار و نشانه هایی به لحاظ فرهنگی، اجتماعی و شخصیتی وجود دارد که زنگ خطر را برای ما نیز به صدا در می آورد. جامعه ایران در حال عبور از جامعه سنتی به جامعه مدرن است، بنابراین در این خانواده ها، به خصوص والدین، همیشه با مشکلات بیشتری روبرو هستند. به عبارت دیگر، قواعد جامعه مدرن از یک سو و دیدگاه های سنتی از سوی دیگر، والدین را در شرایط بدی قرار داده است (محسنی و پوررضا انور، 1383). در جوامع در حال توسعه مانند ایران، فقدان تحقیقات کافی درمورد کشمکش والدین، باتوجه به عدم تمایل پاسخ دهندگان، به صحبت در مورد امور شخصی خود، گاهی اوقات، مطالعه و پژوهش را در این زمینه غیر ممکن کرده است (ساروخانی، 1382). اعضای چنین جامعه ای، همیشه فکر می کنند که ورود به این عرصه برای آنان غیر قابل قبول است. بنابراین آنها، این موضوع را به شدت محکوم کرده و آنرا نادیده می گیرند، به همین دلیل در چنین جوامعی بسیاری از موارد تضاد والدین گزارش نشده است. بنابراین، آمار روشن و قطعی در مورد میزان درگیری والدین در میان خانواده های ایرانی وجود ندارد (اعزازی، 1382). در سال های اخیر، اعضای خانواده های ایرانی، که از این مشکل رنج می برند، در تلاشند که با رفتن به مراکز مشاوره و صحبت در مورد مشکلات خود، در جهت تسلی و درمان آن گام بردارند. مراجعه مردم به این مراکز، نشانه ای از یک مشکل بزرگ و خطرناکی است که بسیاری از خانواده ها در ایران، تحت تأثیر آن می باشند. این پدیده خطرناک کشمکش والدین، خودش را در پشت انواع مختلفی از عوامل پنهان ساخته و خود را به شکل های مختلف در جامعه انسانی به طور کلی و در خانواده به طور خاص نشان می دهد (کار، 2002).
لذا از آنجایی که در خصوص تاثیر خشونت و کشمکش های خانوادگی بر نوجوانان ایرانی تحقیقات کمی صورت گرفته است، هدف تحقیق حاضر روشن سازی در این خصوص می باشد.

1-3- ضرورت های انجام تحقیق:
تعدادی از مطالعات گذشته نشان داده که کودکان و نوجوانانی که شاهد و قربانی درگیری در محیط خانواده خود هستند، پتانسیل بالایی از مشکلات رفتاری را از خود نشان می دهند (هورنور ، 2005). علاوه بر این، کودکانی که در فضای درگیری های خانواده قرار دارند، وقتی که شاهد خشونت های بین پدر و مادر خود هستند، تمایل آنها به رفتارهای بزهکارانه و خودکشی افزایش پیدا می کند، همچنین یک ارتباط مداوم بین تعارضات والدین و بروز مشکلات رفتاری مانند پرخاشگری و عدم پیشرفت تحصیلی وجود دارد (کامینگز، 2006). مطالعات متعددی نشان می دهد که درگیری های بین پدر و مادر تأثیر منفی بر روی کودکان و نوجوانان دارد، هنگامی که تعارض بین والدین در محیط خانه وجود دارد، کودکان و نوجوانان معمولاً در مرکز این تعارضات گرفتار می شوند. مطالعه انجام شده توسط (گریچ و فین چام ، 2002) نشان داده که کشمکش های بین پدر و مادر تأثیر منفی بر روی کودکان و نوجوانان دارد (آماتو، 2000، گوردون ، 2005). با توجه به تعریف ارائه شده توسط سازمان بهداشت جهانی درسال (2000)، تعارض در خانواده و خشونت در رابطه بین والدین، باعث آسیب های جسمی، روانی و یا جنسی به کسانی که در این رابطه قرار دارند می شود. تعارضات بین والدین به طور مستقیم بر روی کودکانی که در معرض و شاهد این درگیری ها بودند می تواند منجر به ناسازگاری و خطر ابتلای فرزندان به خشونت شود، که همه این ها با کاهش سلامت عاطفی و بروز اختلالات رفتاری از جمله اختلالات افسردگی و اضطراب، بزهکاری و مصرف مواد در کودکان و نوجوانان در ارتباط است. هم چنین این تنش ها می تواند بر عملکرد اجتماعی و عاطفی این کودکان تأثیر بگذارد. در گیری های در خانه و فقدان گرمی در رابطه بین پدر و مادر با افت تحصیلی فرزندان در ارتباط است. ارتباطات غلط و ناصحیح بین پدر و مادر باعث می شود که کودک همین رفتار ها را با همسالان خود شبیه سازی کند (اسچود، لیچ ، 2004).
فورگاس (2001 )، بیان می کند که احساسات ناسالم می تواند تمرکز و حافظه را تضعیف کند. شواهد نشان می دهد که پیشرفت تحصیلی فرزندان با سازگاری و رابطه عاطفی آنها با والدین خود در ارتباط است. این مطالعه بر روی پدیده تضاد والدین و تأثیر آن بر فرزندان متمرکز شده است، بخصوص به عنوان آنچه که در خانواده رخ می دهد. از آنجایی که در بسیاری از خانواده های ایرانی این موضوع وجود دارد، مهم است که به بررسی این موضوع پرداخته شود. محققانی که به این موضوع در ایران نگاه کرده اند، معتقدند که بسیاری از آداب و رسوم، این تضاد والدین در خانواده را تشدید می کند (کار، 2002).
هر چند در بروز این پدیده و تأثیر آن روی فرزندان تحقیقات چندی در خارج از کشور انجام شده، اما در ایران به خاطر بافت سنتی، کمتر به این موضوع پرداخته شده است . با توجه به اینکه خشونت تأثیرات مخربی روی فرزندان دارد، این تحقیق بر آن است که به بررسی این تأثیرات بپردازد. انتظار می رود یافته های این تحقیق به مشاوران خانواده، اعضای خانواده، بالینی کاران، مشاوران کودک و مدرسه، اولیاء و مربیان مدرسه کمک کند تا ضمن آشنایی بیشتر با این موضوع و اهمیت و تأثیر آن بر روی پارامترهای مختلف فرزندان، در جهت کاهش تعارضات بین والدین اقدامات مؤثری انجام دهند، بگونه ای که والدین بیشتر با موضوع تأثیر کشمکش های بین خود و تأثیر آن روی فرزندان آشنا شوند تا بتوانند در جهت بهبود کیفیت روابط خود، گامی مثبت بردارند.
با توجه به اینکه شیراز یکی از بزرگترین شهرهای ایران است که تنوع فرهنگی، قومی و رفتاری در آن به آسانی قابل مشاهده است و همچنین در برگیرنده اقشار مختلف و خرده فرهنگ ها و پذیرای مهاجرین از سطح استان فارس و سایر استانهای کشور بوده است، ضرورت مطالعه نقش کشمکش های والدین در سازگاری فرزندان (اعتماد به نفس، پرخاشگری و سلامت روان) در این شهر احساس می شود.

1-4- تعاریف نظری متغیرهای پژوهش:
1-4-1- تعارضات زناشویی:
تعارضات زناشویی هرنوع تنازع بر سر تصاحب پایگاه ها و منابع قدرت است که در جهت حذف امتیازات دیگری و افزایش امتیازات خود بروز می دهد. بدیهی است که طرفین نزاع بر آن اند که به حریف خود آسیب برسانند، تاکتیک های او را خنثی کنند و بلاخره او را از صحنه بیرون کنند (براتی، 36:1385).
1-4-2- اعتماد به نفس:
روزنبرگ (1965) عزت نفس را نگرش مطلوب یا نامطلوب نسبت به خود تعریف کرده است (جان دی و مک آرتور ، 2004). به عبارتی دیگر اعتماد به نفس دوست داشتن، درک و شناخت خواسته های خود، مثبت اندیشی و ماهرانه رفتار کردن است (لیندن فیلد ، 2006).

1-4-3- پرخاشگری:
تعریفی از پرخاشگری که توسط بارون و ریچاردسون (1994) مطرح شده این است که طی آن، پرخاشگری را به عنوان هر نوع رفتاری که هدفش صدمه زدن یا آسیب رساندن به موجود زنده ای است که موجود زنده از آن آسیب و صدمه دوری می کند تعریف کرده اند.

1-4-4- سلامت روان:
مفهوم سلامت روان شامل احساس درونی خوب بودن و اطمینان از کارآمدی خود، اتکاء به خود، ظرفیت رقابت، وابستگی بین نسلی، و خود شکوفایی توانایی های بالقوه فکری و هیجانی و غیره می باشد (سالکی، کیخانی، 1385).

1-5- تعاریف عملیاتی متغیرهای پژوهش:
1-5-1- تعارضات زناشویی:
منظور از تعارضات زناشویی در این پژوهش نمره ای است که آزمودنی از مقیاس تاکتیک های حل تعارض پدر و مادر به دست آورده است.
1-5-2- اعتماد به نفس:
منظور از اعتماد به نفس در این پژوهش نمره ای است که آزمودنی از مقیاس عزت نفس روزنبرگ به دست آورده است.

1-5-3- پرخاشگری:
منظور از پرخاشگری در این پژوهش نمره ای است که آزمودنی از مقیاس پرخاشگری باس و پری به دست آورده است.

1-5-4- سلامت روان:
منظور از سلامت روان در این پژوهش نمره ای است که آزمودنی از پرسشنامه سلامت عمومی گلدبرگ به دست آورده است.

1-6- اهداف تحقیق
هدف کلی این تحقیق بررسی نقش کشمکش های والدین در سازگاری فرزندان می باشد. اهداف جزئی دیگری نیز دنبال می شود که عبارتند از:
بررسی رابطه بین تاکتیک های حل تعارض والدین و رفتار پرخاشگری فرزندان.
بررسی رابطه بین تاکتیک های حل تعارض والدین و اعتماد به نفس فرزندان.
بررسی رابطه بین تاکتیک های حل تعارض والدین و سلامت روان فرزندان.

فصل دوم
مبانی نظری و پیشینه تحقیقاتی
2-1- مقدمه
در این فصل نخست مبانی نظری تحقیق، یعنی دیدگاه ها و تعاریف ارائه شده در خصوص کشمکش های والدین، اعتماد به نفس، پرخاشگری و سلامت روان فرزندان مورد بررسی قرار خواهد گرفت و سپس تحقیقات پیشین که در خصوص تعارضات و کشمکش های والدین بر سازگاری فرزندان صورت گرفته اند، بر اساس توجهی که به موضوعات مربوط به تعارضات خانواده داشته اند مورد بحث قرار می گیرند. در آخر از مباحث بیان شده نتیجه گیری به عمل خواهد آمد.

2-2- مبانی نظری سازه های پژوهش
در این قسمت مجموعه نظریه ها و دیدگاه ها در باب مفاهیم تعارضات زناشویی، اعتماد به نفس، پرخاشگری و سلامت روان مطرح می شود.

2-2-1- تعارضات زناشویی
تعارض عبارت است از عدم توافق و مخالفت دو فرد با یکدیگر، ناسازگاری و نظرات و اهداف و رفتاری که در جهت مخالفت با دیگری صورت می‌گیرد و همچنین ستیزه‌ای بین افراد در اثر منافع ناهمسو و اختلاف اهداف و ادراکات مختلف به وجود می آید (رابینز ، 1998، کبیری، 1384). کنش و واکنش دو فرد که قادر نیستند منظورخود را تفهیم نمایند، تعارض یا تنازع نامیده می‏شود (وایل ، 2004). وجود تعارض زناشویی ناشی از واکنش نسبت به تفاوت های فردی است و گاهی اوقات، آن قدر شدت می یابد که احساس خشم، خشونت، کینه، نفرت، حسادت و سوء رفتار کلامی و فیزیکی در روابط زوجین حاکم می شود و به شکل حالات تخریب گر و ویران گر بروز می کند (یونگ و لانگ، 1998).

از دیدگاه کاهن (1996) و به نقل از مارکمن (1998) هرجا عدم توافق، تفاوت یا ناسازگاری بین همسران وجود داشته باشد تعارض به وجود می‌آید. فاورز و السون (1997) نیز زوجین متعارض را ناراضی از عادات و شخصیت همسر و دارای مشکل ارتباطی در حوزه‌های گوناگون می‌دانند .از نظر گلاسر (2000؛ به نقل از قربانی، 1384) تعارض زناشویی ناشی از ناهماهنگی زن و شوهر در نوع نیازها و روش ارضای آن، خود محوری، اختلاف در خواسته ها، طرحواره های رفتاری و رفتار غیر مسؤولانه نسبت به ارتباطات زناشویی و ازدواج است (شارف ، 1996، گلاسر، 2000، فرحبخش، 1383).
در ارتباط بین افراد، تعارض وقتی بروز می‌کند که فرد بین اهداف، نیازها، یا امیال شخصی خودش و اهداف، نیازها و امیال شخصی طرف مقابلش ناهمسازی و ناهمخوانی می‌بیند (پریوت و روبین ، 1997؛ به نقل از وانگ ، 2006).
از دیدگاه سکستون (1996؛ قربانی، 1384) تعارض هنگامی رخ می دهد که چیزی، رضایت را برای شخص فراهم کرده، در حالی که همان چیز، برای دیگری محرومیت را به دنبال آورد. رایس (2003)، دو نوع تعارض در روابط زناشویی مطرح می کند: تعارض سازنده و تعارض مخرب. در تعارض سازنده تمرکز بر حل مسأله بوده و در آن نزدیکی، احترام مثبت و اعتماد به یکدیگر وجود دارد و هیجان منفی کمتری بین زوجین وجود دارد. در تعارض مخرب زوجین، ” خود ” همدیگر را به جای مسأله مورد حمله قرار می دهند. در این تعارض از طریق سرزنش و انتقاد، هر یک سعی دارند دیگری را تحت نفوذ خود درآورده و اظهار نظرهای بسیار منفی علیه یکدیگر به کار می برند که در این حالت ارتباط درستی بین آن ها برقرار نمی شود. در این نوع ارتباط بحث و مجادله های بیهوده و مخرب، بی اعتمادی، بی احترامی، توهین، خصومت، دشمنی و دشنام مشاهده می گردد. بنابراین می توان گفت تعارض زناشویی عبارت است از نوعی ارتباط زناشویی که در آن رفتار های خصومت آمیز مثل توهین، سرزنش، انتقاد و حمله فیزیکی وجود دارد و زوجین در آن نسبت به یکدیگر احساس کینه، نفرت و خشم داشته و هر یک عقیده دارند که “همسرش انسان نامطلوب و ناسازگاری است که موجب رنجش و عذاب او می گردد” (فرحبخش، 1383). از لحاظ روانی، اکثر افراد وجود تعارض در روابط زناشویی را بی نهایت تنش زا تجربه می کنند (هالفورد ، 2001). پژوهش ها نشان می‌دهد زوجین متعارض کمترین میزان رضایت ‌مندی از ازدواج و بیشترین احتمال طلاق را نشان می‌دهند (فاورز و السون، 1997). تعارض زناشویی با پدیده خشونت نیز مرتبط است. خشونت فیزیکی در بین حدود 30 درصد از زوجین در ایالات متحده اتفاق می افتد و منجر به صدمات جسمی در 10 درصد از زوجین می شود (فینچام، 2003).
بطور کلی تعارض در هر رابطه نزدیکی، اجتناب ناپذیر است. بعضی از زوجین تعارض خود را به شکل باز و مستقیم و بعضی دیگر تعارض شان را انکار و سرکوب می کنند و به شکل پنهانی بروز می دهند. تعارض به طور طبیعی در تمام زمینه‌های شغلی، تحصیلی، خانوادگی، ازدواج و در سطح فردی و جمعی روی می‌دهد. روابط خانوادگی فشرده‌ترین موقعیت برای تعارضات بین فردی است. روابط عاطفی و عاشقانه زمینه را برای محک زدن جدی مهارتهای آموخته شده برای زندگی مهیا می‌کنند. به طورکلی، طراوت و سلامت خانواده تا اندازه‌ای به میزان تعارض در خانواده و نوع تعارضی که تجربه می‌کنند، بستگی دارد. تعارض می تواند به رشد رابطه کمک کند و یا به آن آسیب برساند، این امر بسته به این است که تعارض چگونه حل و فصل شود. تعارض بین اعضای خانواده به وحدت و یگانگی آن خانواده لطمه می زند. شدت تعارض موجب بروز نفاق، پرخاشگری و ستیزه جویی و سرانجام اضمحلال و زوال خانواده می گردد، تعارضات در خانواده اغلب منجر به استرس می‌شود، می‌تواند پیش بینی کننده شروع افسردگی، اضطراب و بسیاری از بیماریهای جسمی و روانی باشد (اورهوسلر و آدامز ، 1997).

2-2-1-3- عوامل تعارض
رفتار فردی: خصوصیات رفتاری، اخلاقی و نظام های ارزشی افراد. عواملی ازقبیل تحصیلات، سابقه کار، تجربه و آموزش، هر فرد را به صورت یک شخصیت یا مجموعه ای خاص از دیگران جدا می کند. عدم درک این خصوصیات ازسوی دیگران میتواند موجب کشمکش و بروز تعارض شود.
ساختاری: عدم توافق بر روی ساختارها، اهداف، معیارهای عملکرد، شیوه های تصمیم گیری، قوانین ومقررات و غیره.
ارتباطی: عدم درک پیام، پیچیدگی معانی پیامها، اختلاف در مجاری ارتباطی (دهقان، 1380).

2-2-1-4- زمینه های تعارضات زناشویی
در بررسی تحقیقات به عمل آمده عوامل گوناگونی به عنوان عامل زمینه ساز بروز مشکلات زناشویی به چشم می خورند که به طور اجمال عبارتند از:
تعداد زیاد فرزندان و یا نداشتن فرزند، ازدواج در سنین پایین، عدم تمکین زن و ندادن نفقه توسط شوهر، تفاوت سنی زیاد زن و شوهر، اختلاف طبقاتی و تحرک طبقاتی (مثبت و منفی)، زندانی شدن شوهر، فقر و مشکلات اقتصادی، فرزندان ازدواج قبلی، ناآشنایی یا کوتاه بودن مدت آشنایی با همسرقبل از ازدواج، ازدواج اجباری، عدم تفاهم درگذراندن اوقات فراغت، روابط نامشروع، بدبینی به همسر و عدم صداقت قبل و بعد از ازدواج، اعتیاد شوهر، بدرفتاری زن یا شوهر، بیماری یکی از زوجین، روابط با خویشاوندان، تقسیم کارهای خانه و بچه داری، ارتباط روراستی (بخصوص در مورد احساسات منفی)، محل سکونت، دلبستگی غیر جنسی طرفین به شخص دیگر، انتخاب نوع تفریحات، مقدار زمان صرف شده با یکدیگر، قدرت و کنترل بر تصمیم گیری های خانوادگی، شیوه انجام مراسم مذهبی (دهقان، 1380).
کانون خانواده که بر اثر تعارض و جدال بین پدر و مادر آشفته است آثاری در دوران کودکی می گذارد، که چند سال بعد به صورت عصیان جوانی و سرکشی از مقررات اجتماعی بروز می کند (سلیمانیان، 1383). بررسی تبهکاری کودکان تأیید کرده است که نفاق و ستیزه جویی میان والدین در بروز آن نقش عمده ای دارد. نه فقط ستیزه جویی، نفاق و رفتار خشونت آمیز، مفاسد خطرناکی برای کودک و جامعه به بار می آورد، بلکه خونسردی والدین و کانون سرد و بی فروغ و خالی از محبت و مهر و نوازش آنان نیز پیامد شومی در بر خواهد داشت (برایکر و کلی، 1999).

2-2-1-5- نظریه های مربوط به مواجهه با خشونت بین والدین
2-2-1-5-1- نظریه فشار روانی بعد از ضربه
روسمن و هو (2000)، توضیح می دهند مشاهده خشونت بین والدین یک واقعه ضربه زننده برای کودک می باشند، کودکی که در خانواده واجد خشونت رشد و پرورش می یابد، بمانند این است که در “نوعی منطقه جنگی” زندگی می کند. گاهی اوقات وقوع حمله بین والدین را می تواند پیش بینی کند اما گاهی اوقات نزاع به صورت غیر منتظره شروع می شود. این وضعیت باعث می شود که فرزندان احساس درماندگی و ترس داشته باشند (برنهارد، شلی، 2004). اختلال فشار روانی بعد از ضربه دارای چهار عامل ملاک می باشد:
عامل الف : مواجهه با واقعه ضربه زننده، کودک با حوادث تهدید کننده مواجهه می شود.
عامل ب : تجربه مجدد علائم و آثار تجدید خاطرات و تفکرات ناخوانده که اغلب شب هنگام در شب زنده داری ها رخ می دهد، ازاین رو کودک دچار کابوس های شبانه و خوابهای نامنظم می شود.
عامل ج : علائم اجتناب؛ کودک ممکن است از افکار، احساسات، و نیز مکان ها و کارهایی که یادآور واقعه هستند اجتناب نماید.
عامل د : بیش برانگیختگی؛ این عامل به پیامد های روانی مواجهه مربوط است، از جمله خواب آشفته، مشکلات تمرکز، کج خلقی، انفجار عصبانیت، وحشت زدگی و بیش حساسی. کریج (1999)، جهت بیان علائم اختلال فشار روانی پس از ضربه در دوران کودکی و نوجوانی، به تفاوت های رشدی توجه می کند. موقع ارزیابی تأثیرات ضربه روانی بر کودکان لازم است چندین بعد در نظر گرفته شود. این ابعاد ویژگی های فردی کودک، ماهیت اتفاق ضربه زننده و محیط اجتماعی کودک هستند که این مراحل با هم ارتباط متقابل دارند و هر کدام می تواند منبع خطر یا منبع حمایت باشند (برنهارد، شلی، 2004).
دو نوع ضربه وجود دارد: نوعI غیر منتظره و ناگهانی است و خارج از خانواده رخ می دهد، مثل وقوع تصادف یا بلایای طبیعی. از علائم آن بیش برانگیختگی، اجتناب و دوری می باشد. نوع II مواجهه با وقایع مکرر و مزمن و طولانی مدت است. خاطرات این اتفاقات به نظر محو و نامشخص می شوند. این نوع معمولاً به دنبال فشار هایی چون خشونت های خانگی که در خفا و سکوت رخ می دهد، به وجود می آید (برنهارد، شلی،2004: 27).

2-2-1-5-2- فرضیه ایمنی هیجانی
فرضیه ناامنی هیجانی مبتنی بر دلبستگی برای تشریح اثرات مواجهه با خشونت خانگی در دوران کودکی و نیز برای تشریح پاسخ و واکنش کودک به مشاجره و دعوای بزرگسالان به کار می رود. وقتی خشونت مشاهده می شود، پیوند والد با کودک و دلبستگی کودک به والد سست می شود. اگر چه واکنش کودکان فرق می کند، اما آنها برای ایجاد یا کسب مجدد حس امنیت هیجانی تلاش می کنند و این حس را با ایجاد دلبستگی با مراقبانشان ایجاد یا کسب می کنند. همچنین جهت ایجاد دوباره حس ایمنی هیجانی واکنش های دفاعی دیگری در کودکان شاهد خشونت بروز می کند (برنهارد، شلی، 2004).
سبک های دلبستگی در سه نوع تقسیم بندی شده اند و سبک های ارتباط عاطفی جوانان نیز انعکاسی از روابط دلبستگی آنها با والدینشان است. هر دو والد در تعیین سبک های طولانی مدت حائز اهمیت و تأثیر گذارند. والدین گروه های اجتنابی غالباً مطالبه کننده، بی ادب/ بی آبرو، سرد، انتقادی و پدرانی زورگو و بی توجه می باشند. از آنجا که مشاهده خشونت واکنش های احساسی و روانی را در بر می گیرد، کودک نیاز مبرم به کاهش تأثیر ضربه دارد، اما به نظر می رسد به خاطر سبک دلبستگی غیر ایمن نمی تواند با والدین راحت باشد (برنهارد، شلی، 2004).

2-2-1-5-3- نظریه روابط شیء
ارتباط بین فرد و اشیاء در زندگانی افراد اصل سازنده و مهمی است. روابط شیئی در واقع نمایش های احساسی از خود و دیگران است. دیگران همان شیئی هستند که کودک با آنها نسبتی دارد. کودک در طول مرحله دلبستگی سخت گیج است که چه چیز خود و چه چیز شیء است، به این دلیل که آنها شیء را چیزی جدای از خود نمی دانند. بعد از این مرحله، مرحله تفکیک است که طی آن کودک سعی می کند از شیء دلبستگی اش جدا شود، در این مرحله تمایز و تفکیک اساسی کودک از والدین رخ می دهد. معمولاً بعد از این مرحله، مرحله یکپارچگی و ائتلاف هست که نمایش های خود و شیء در ارتباط با هم قرار می گیرند به عبارت دیگر آنها جدا ولی در ارتباط با هم هستند. در این مرحله است که کودک یاد می گیرد بدون ترس در خصوص از دست دادن استقلال با دیگران رابطه داشته باشد. کودک تجسم نقش هایی را که بد تلقی می شوند جدا می سازد. او وقتی تجسم بد از شیء مانند مادر یا پدر خشمگین را به منظور کاهش حس تهدید جدا می کند، در واقع این کار را برای کم کردن ترس و وحشت از والدین انجام می دهد. کودک نمی تواند نمایش های خوب و بد خود و مراقبت را با هم یکپارچه سازد. از این رو برای حفظ شیء مثبت در مقابل نیروی مخرب شیء بد باید نمایش های خوب را از بد جدا سازد. به عنوان مثال وقتی کودکی با خشونت والدین مواجه می شوند، باید به منظور حفظ سیمای آنها (والدین) بخش ضربه زننده نمایش والدین، مثلاً خشم والدین را از جنبه های بی خطرتر و خصومت مثبت همچون پرورش و تربیت گری آنها جدا سازد (برنهارد، شلی، 2004).

2-2-1-5-4- فرضیه قطع خانوادگی
این مدل که اولین بار از سوی جف، ولف و ویلسون (1990)، مطرح شد ارتباط بین وقایع منفی و مهم خانوادگی همچون همسرآزاری و مشکلات رشدی فرزندان را بیان می کند. طبق این نظریه چون درک کودک از ریشه ها و منشاء خود طی تجارب اولیه کودک با خانواده (خشونت بین والدین) کارکرد روانی – اجتماعی او را از هم گسیخته، منجر به بدسازگاری اجتماعی و روانی می گردد. این نظریه که مشکلات سازگاری فرزندان مواجهه یافته با خشونت را بیان می کند، مبتنی است بر تلاش کودک جهت مقابله با موقعیت تهدید کننده و ناگهانی و موقعیتی که موجب تغییرات گسترده در زندگی آنها می شود. فرزندان مواجهه یافته با خشونت خانگی باید راهی برای مقابله با خطرات و تهدید های آنی خشونت بیابند و با اشکال مختلف مشاجره ها و خشونت ها همچون تغییرات ایجاد شده در اثر بخشی تربیت فرزندان و آشفتگی زیاد بین اعضاء خانواده برخورد نمایند. طبق این نظریه، خشونت خانگی به دو طریق بر کودکان تأثیر می گذارد: اولاً فرزندان به خاطر مواجهه با حالت رفتاری بد و منحرف والدین مستقیماً تحت تأثیر قرار می گیرند به ویژه خشم بین والدین با بر آشفتن و تهدید حس امنیت فرزند، او را تحت تأثیر قرار می دهند. از دیگر اثرات خشونت، رفتار تهاجمی فرزند می باشد. در ثانی، این نظریه به تأثیرات غیر مستقیم تربیت گسیخته و مدیریت نامؤثر و ناسازگار خانواده و فرزند توجه می کند و ارتباط بین همسرآزاری، فشار روانی مادران و نحوه کنار آمدن او، فشار روانی و نحوه مدارای فرزندان را بررسی می کند (برنهارد، شلی، 2004).
در زمینه تأثیرات مخرب تعارض پژوهش هایی صورت گرفته است که حاکی از آن بوده است که وجود تعارضات زناشویی بر بهداشت روانی، جسمی و خانوادگی تأثیر گذار است. بچه هایی که شاهد خشونت بین والدین بوده اند، به طور چشمگیر مضطرب تر از کسانی می باشند که روابط رضایت بخش پدر و مادر را دیده اند (اللهوردیان عیدی، 1384). خشونت و بی توجهی والدین علاوه بر تأثیر بر تعاملات اجتماعی فرزندان، در بروز مشکلات روانی و عاطفی نیز تأثیر می گذارد (باقرپور کماچالی، 1384). تحقیقات دیگر، رابطه تعارضات زناشویی را با اختلالات خوردن و بیماری های خاص مثل سرطان و بیماری های قلبی اثبات کرده اند، در واقع رفتار های خصمانه در طی تعارض با تغییرات دستگاه ایمنی بدن در ارتباط است (فینچام و بیچ ، 1999). تعارض با خطر فزاینده انواع اختلالات روانی از جمله افسردگی در زنان، سوء مصرف مواد در مردان، ناکارآمدی جنسی در هر دو جنس و مشکلات رفتاری رو به افزایش در فرزندان، خصوصاً با اختلالات رفتاری پسران ارتباط دارد (افارل ، 2000). اختلال های بالقوه تعارض شامل اختلال های هیجانی، شناختی و فیزیولوژیکی است. اختلال هیجانی تعارض به صورت دودلی، اضطراب، زودرنجی، خشم و احساس گناه است. تعارض علاوه بر اینکه در تهییج پذیری تأثیر دارد اختلال شناختی نیز تولید می کند (شاملو، 1384).

2-2-2- اعتماد به نفس
2-2-2-1- تعریف اعتماد به نفس:
اعتماد به نفس عبارتست از احساس ارزشمند بودن، این حس از مجموع افکار، احساسات و عواطف فرد در طول زندگی ناشی می شود (بین و کلمز ، 2005،ص26). اعتماد به نفس افراد در هر جامعه ای به طور مستقیم به سیستم و قوانین اجتماعی بر می گردد و فرهنگی که در خانواده رسوخ و فرد در آن رشد کرده است. بدون شک اولین نهادی که اعتماد به نفس فرد را بالا می برد، خانواده و والدین هستند (اقلیما، 1391). اعتماد به نفس داشتن، یعنی باور قلبی به این که فرد توانایی انجام هر کاری را که بخواهد دارد، این احساس زاییدۀ تعهد هر انسان نسبت به خودش است و باور شخصی فرد را به عنوان یک انسان نشان می دهد. اعتماد به نفس پایه و اساس یک شخصیت شاد است و باعث می شود که فرد نسبت به توانایی ها و محدودیت های خود شناخت داشته باشد و در اثر کنترل افکار و احساسات، سازش و تمدد اعصاب برای وی به وجود می آید. احساس ارزشمندی از توانایی های خود عزت نفس نامیده می شود، بطور کلی ارزیابی هایی که فرد از خود می کند عزت نفس او را تشکیل می دهد. همچنین عزت نفس درجه تصویب، تأیید و ارزشمندی است که شخص نسبت به خود احساس می کند (بیابان گرد، 1382).

2-2-2-2- عزت نفس از دیدگاه های مختلف :
2-2-2-2-1- عزت نفس از دیدگاه مازلو
عزت نفس در سلسله نیاز های مازلو در ردیف چهارم هرم قرار دارد. برآورده شدن نیاز به عزت نفس به شخص اجازه می دهد تا نسبت به قابلیت، ارزشمندی و کارآمدی خود احساس اطمینان کند. عزت نفس از نظر مازلو زمانی پدیدار می گردد که فرد احساس کند مورد محبت قرار گرفته و از احساس تعلق برخوردار شده است. مازلو اشاره می کند که عزت نفس، اگر قرار است اصالت داشته باشد باید بر ارزیابی واقع گرایانه توانایی ها و شایستگی های شخص و بر احترام واقعاً درخور از سوی دیگران باشد. پژوهش در زمینه عزت نفس، دیدگاه مازلو را در این مورد که اشخاص با عزت نفس قوی دارای احساس قوی تری از خود ارزشمندی، اعتماد به نفس و کفایت هستند و شایسته تر و کاراتر از افرادی با عزت نفس ضعیف هستند، تأیید می کند. اشخاصی که از نظر عزت نفس قوی هستند، ظاهراً در بسیاری از موقعیت ها بهتر عمل می کنند (شولتس، 1984).

2-2-2-2-2- عزت نفس از دیدگاه راجرز
به نظر راجرز و سایر نظریه پردازان، خود شکوفایی عزت نفس بالا، جنبه مهمی از خودپنداره است و با سازگاری فرد ارتباط دارد. به گفته آنها، افراد برخوردار از کارکرد آرمانی، خود را با تمام نقاط قوت و ضعف می پذیرند. البته این دیدگاه ممکن است بعضی را دچار سوء تفاهم کرده و عزت نفس مفرط ایجاد کند که ممکن است به غرور منجر شود. پژوهش ها، باور راجرز را در این مورد که رفتار والدین می تواند خودانگاره کودک را تحت تأثیر قرار دهد، تأیید می کند. والدینی که روابط خوبی با یکدیگر دارند و درجه پذیرش بالایی نسبت به فرزندان خود دارند و روش های فرزند پروری دموکراتیک اتخاذ می کنند، عزت نفس بالاتر و امنیت هیجانی بیشتر در کودک ایجاد می کنند تا والدینی که با یکدیگر دچار تعارض هستند و همچنین ناپذیرا بوده و روش های تربیتی استبدادی به کار می گیرند (بالدوین، 1998، به نقل از هوشمندی، 1388).

2-2-2-2-3- عزت نفس از دیدگاه آلفرد آدلر
مباحثی از روانشناسی که اختصاصاً به عزت نفس می پردازد و آنرا به عنوان یک متغیر بانفوذ و با اهمیت عنوان می نماید، نظریه شخصیتی است که آدلر ارائه نموده است. آدلر اگرچه کاربرد عزت نفس را در درمان و بسط و توضیح نظریه خود به کار می گیرد، اما به وضوح اهمیت عزت نفس را دریافت نموده است. یکی از کمک های معنوی آدلر به روانشناسی، مفهومی است که او از عقده حقارت به دست داده است. عقده حقارت و تلاش در راه تفوق و برتری، نقطه شروع “شیوه زندگی” است. شکل گیری احساس کهتری بوجود آورنده انگیزه ای می شود که سرچشمه رفتار و کردارهایی است که از تسلیم تا شورش، کم رویی و پس رفتن تا استیلاء، شرارت تا اطاعت و از رخوت به عدم اراده تا اراده آهنین و غیره طبقه بندی می شود.
علل کهتری آدلر را می توان اجمالاً به سه دسته تقسیم کرد:
محیط: محیط خانه عامل اصلی است که موجب احساس کهتری می شود. محیط ناآرام خانه، مقایسه های نادرست، تحقیر کردن، دامن زدن به رقابت ها، همگی از عواملی هستند که موجب ایجاد احساس کهتری می شوند.
کهتری واقعی بدنی یا روانی: کودکانی که نقایص جسمانی و بدنی دارند و از معلولیت ها رنج می برند، مورد ناراحتی والدین و تحقیر همسالان واقع می شوند که به احساس کهتری منجر می گردد.
محرومیت از محبت و به خود رها شدگی؛ آدلر تأکید فراوان به این جنبه می نماید که بیانگر اهمیت و نقش عامل نخستین (محیط) است. محبت مادران، به عنوان پشتوانه امنیت و جلب اعتماد فرزندان می باشد. فرزندان محروم از این محبت، به احساس کهتری دست می یابند.
آدلر سه منبع عمده را که عزت نفس را کاهش می دهد بیان می کند:
حقارت عضوی: با پدید آمدن نقص عضوی و احساس کهتری حاصل از آن عزت نفس را تحت تأثیر قرار داده و آدلر با گسترش این مفهوم اصطلاح عقده حقارت را در رابطه با احساس بی کفایتی که هر کس با آن زاده می شود و باید به آن تسلط یابد را عنوان می کند.
احساس حقارت: تجربه و پیامد این حقارت که در بردارنده احساس اتکایی و انتظار حمایت دیگران است، به نوعی پرخاشگری منجر می شود.
نازپروردگی: به نظر آدلر کودکان نازپرورده نیز دست خوش احساس کهتری می شوند. چرا که آنها مستبد و خود رأی و از نظر اجتماعی پرورش نیافته و ارزش ها و خواسته های غیر واقعی دارند. آدلر در مورد درمان و افزایش عزت نفس افراد این طور اظهار نظر می کند که احساس حقارت جهد و کوششی است برای غلبه بر نواقص و از طریق مکانیسم جبران صورت می گیرد و هدف عمده درمان را از بین بردن یأس و ناامیدی در افراد و دادن شهامت و توان و جسارت جهت برتری و تسلط بر نواقص می داند (بالدوین، 1998، به نقل از هوشمندی، 1388).

2-2-2-2-4- عزت نفس از دیدگاه کوپراسمیت
کوپراسمیت عزت نفس را ارزشیابی فرد درباره خود و یا قضاوت شخص در مورد ارزش خود می داند. وی چهار عامل اسنادی را برای رشد عزت نفس بیان می کند:
نخستین و مقدم بر تمام عوامل، میزان احترام، پذیرش و علاقه مندی که یک فرد دریافت میکند. دومین عامل اسنادی عزت نفس، تاریخ و تجارب موفقیت هایمان در زندگی می باشد و به طور کلی موفقیت و مقامی که در محیط داریم می باشد. سومین عامل، ارزش ها و انتظاراتی که بر این مبنا تجارب را مورد تفسیر قرار می دهیم. چهارمین عامل روش پاسخ دهی فردی نسبت به آن موقعیت هایی می باشد که به نحوه قضاوت و ارزیابی، حساسیت عاطفی، نگرش و روش عکس العمل فرد بستگی دارد. مثلاً دو فرد از یک موقعیت اضطراب آور دو برداشت متفاوت دارند. افرادی که از عزت نفس بالایی برخوردارند و اطمینان و تأیید درونی دارند، نحوه قضاوتشان به وضوح متفاوت از افرادی است که عزت نفس پایین دارند. کوپر اسمیت در جایی از عوامل چهار گانه فوق به عنوان موقعیت ها، حمایت ها، ارزش ها و انتظارات یاد می کند. به طور کلی از یافته های کوپراسمیت چنین نتیجه گیری میشود که افراد با عزت نفس بالا به خود اعتماد و اطمینان لازم دارند، برای حل مشکلات راه حل مناسبی می یابند، نگرش مثبت نسبت به خود دارند احساس ارزش می کنند، در بحث ها و فعالیت های گروهی بیشتر شرکت می کنند. برعکس، اشخاصی که از عزت نفس پایینی برخوردارند به خود اطمینان کمتری دارند و دریافت و درک از خودشان غنی یافته نیست، آنها در بحث های گروهی به جای فعالیت کردن ترجیح می دهند گوش دهند و تماشاگر باشند (بالدوین، 1998، به نقل از هوشمندی، 1388).

2-2-2-3- اهمیت اعتماد به نفس:
به طور کلی اعتماد به نفس را نمایش احساس ارج و قرب شخصی تعریف نموده اند و هدف نهایی آن نیز دریافت تفکر شایستگی است، در حقیقت اعتماد به نفس با روایاهای فرد سنخیتی ندارد بلکه، با اهداف واقعی او در ارتباط است. به نظر می رسد بهترین نوع اعتماد به نفس چیزی است که فرد تصور می کند با تلاش های خود و تطبیق آن با توانایی هایش می تواند به آن دست یابد (اسلامی نسب، 1386).
افرادی که احساس خوبی در مورد خود دارند به آسانی تعارض ها را پشت سر گذاشته، در مقابل فشارهای منفی ایستادگی می کنند و به خوبی می توانند از زندگی لذت ببرند. عزت نفس از عوامل اصلی تعیین کننده در شکل دهی الگوهای رفتاری و عاطفی به شمار رفته و گویای نگرش فرد به خود و دنیای بیرونی است (امامی، 1385).
عزت نفس یک نیاز اساسی است که در فرآیندهای زندگی نقش مهم و به سزایی بر عهده دارد، زیرا به رشد و سلامت و طبیعی بودن فرد کمک می کند. از این رو بدون عزت نفس مثبت، رشد روانشناختی فرد متوقف می شود. در حقیقت عزت نفس مثل یک سیستم ایمنی آگاهانه عمل نموده و مقاومت و ظرفیت لازم برای زندگی فرد را فراهم می آورد، از سوی دیگرعزت نفس بالا انعطاف پذیری فرد را در مقابل مشکلات افزایش می دهد (بیابان گرد، 1382). پژوهش های متعددی نشان داده اند که عزت نفس بالا، با ویژگی های روانشناختی مطلوب مثل دقت ادراکی، سازگاری بهتر و انعطاف پذیری نقش جنسی رابطه دارد و ازسوی دیگر عزت نفس پایین به طور چشمگیری با نشانه های مرضی همبسته بوده و با بسیاری از مشکلات بهداشت روانی رابطه دارد و معمولاً به آسیب های روانی منجر می شود (دورانی، لواسانی، 2000).
همچنین پژوهش های سیلوراستون ماکسول و براوس نشان داده است که، رابطه ی معنی داری بین افسردگی و پرخاشگری وعزت نفس پایین وجود دارد. بنابراین نیاز به عزت نفس یا احترام به خود یکی از نیازهای روانشناختی در انسان است که ارضای درست و واقع بینانه ی آن منجر به پیامدهای مثبت وکارآمدی همچون اعتماد به نفس، ارزشمندی، احساس توانایی، قدرت و حس شایستگی شده و از طرف دیگر عدم توجه به این نیاز منجر به احساس حقارت، بی ارزشی، ضعف ودرماندگی گردیده و باعث کاهش عملکرد فرد خواهد شد (براندون ، 2003).
ماریج و کامینگز (2004)، دریافتند که عزت نفس می تواند پیش بینی کننده مناسبی برای کیفیت زندگی دانش آموزان باشد. هم چنین کرموده و مک لین (2001)، در تحقیق خود در خصوص رابطه ی کیفیت زندگی، عزت نفس و سلامت به این نتیجه دست یافتند، دانش آموزانی که در عزت نفس نمره بالاتری دارند از کیفیت زندگی بالاتری نسبت به دانش آموزان دیگر برخوردار هستند.

2-2-2-4- پیامدهای داشتن عزت نفس سالم:
شناخت ارزش و اهمیت خویش در نتیجه داشتن اعتماد و رضایت از خویش، توانایی برخورد و کنار آمدن با چالش های اساسی زندگی، توانایی ارزیابی درست و دقیق خویش، پذیرش خویش و ارزش نهادن به خود بدون هیچگونه قید و شرطی، توانایی شناخت و پذیرش نقاط ضعف و قوت و محدودیت های خویش ازپیامدهای داشتن عزت نفس است (بوژمهرانی، 1389).

2-2-2-5- ریشه های رشدی اعتماد به نفس:
استوار (1382) طی پژوهشی در خصوص ریش های رشدی اعتماد به نفس، به این نتیجه رسید که، نوزاد آدمی بعد از تولد به ناتوانی و نیاز خود به بزرگسالان آگاه می شود. اگر این نوزاد در خانواده ای رشد پیدا کند که به نیازهای وی توجه کنند به تدریج حس خود ارزشمندی در وی پدید می آید و در صورتی که این احساس توسط دیگران مورد تأیید قرار گیرد به تدریج درونی شده و دوام می یابد، اما اگر مورد بی اعتنایی قرار گیرد فرد به نوعی احساس حقارت دچار می شود.
بالبی (1989)، عزت نفس را بخشی از شخصیت افراد برشمرده و اهمیت کسب احساس امنیت در دوران کودکی برای رسیدن به اعتماد را لازم می داند. روزنبرگ (1965)، در مطالعات خود به مؤثر بودن نقش عواملی چون نژاد، مذهب، تربیت، تولد و ارتباط والدین بر عزت نفس افراد تأکید کرده است. بین عزت نفس افراد نسبت به ارزش و احساس ارزشمندی و در نتیجه عزت نفس رابطه وجود دارد. به طور مثال فردی که داشتن موقعیت اجتماعی بالا را برای خود ارزش بداند، در صورت دارا بودن چنین مقامی عزت نفس بالایی را تجربه خواهد کرد، اما در صورتی که از موقعیت اجتماعی پایینی برخوردار باشد احساس بی ارزشی و بی کفایتی خواهد داشت. یکی از عناصر و مفاهیم اساسی در عزت نفس مفهوم “خود” است و “خود” و در سنین مختلف شکل می گیرد. بنابراین، بین عزت نفس و دوره های مختلف رشد رابطه وجود دارد (همان منبع).
از سوی دیگر برخی از پژوهشگران به نقش خانواده در افزایش عزت نفس پرداخته اند، آنها معتقدند برخی رفتارهای والدین که به طور مستقیم با عزت نفس بالا مرتبط هستند عبارتند از: محبت، تقویت مشروط، بیان انتظارات به شکل غیر مستقیم، رفتارها و اظهار نظرهای انعطاف پذیر، تشویق رفتار مستقل کودک، شرکت دادن کودک در تصمیم گیریها، تربیت انعطاف پذیر، اجتناب از شدت عمل. پژوهشگران در این زمینه هم عقیده هستند که برای پرورش عزت نفس در کودکان ابعاد محبت و کنترل باید در رفتار والدین وجود داشته باشد (پوپ، مک هال و کری ، 2004).

2-2-3- پرخاشگری
پرخاشگری در روان شناسی رفتاری تعریف شده است که قصد آزار و آسیب رساندن به شخصی دیگر، خود یا اشیاء باشد. در تعریف سنتی پرخاشگری آن را رفتاری تعریف کرده‌اند که متوجه فرد دیگری است و هدف آن صدمه زدن به وی است (هزی پاول ماسن و همکاران، 2001).

2-2-3-1- پرخاشگری به عنوان یک غریزه
فروید غریزه را عامل اصلی پرخاشگری می دانست. وی به یک دیدگاه هیدرولیک در پرخاشگری اعتقاد داشت، این که انرژی پرخاشگرانه، تا یک سطح معینی تولید می گردد و آنگاه از طریق رفتار خشن و تخریب گرا تخلیه می گردد. وی دو دسته غریزه متضاد با عنوان های غریزه زندگی و غریزه مرگ را مطرح می کند. غریزه زندگی سازنده و نگهدارنده حیات است و ما را از جهت ارضاء و حفظ بقاء هدایت می کند. اما غریزه مرگ، مخرب و از هم پاشاننده زندگی است و به صورت پرخاشگری، به نابود کردن و تخریب می پردازد (بندورا ، 1973؛ به نقل از شکرکن، 1384). فقط روان تحلیل گران نیستند که چنین عقیده ای دارند، دیگر روانشناسان از جمله “لورنتس” نیز به عنوان یک کردار شناس مشهور پرخاشگری را به عنوان یک غریزه تهاجم تلقی می کرد، که توسط یک سری از عوامل محیطی راه اندازی می گردد.
به عقیده لورنتس پرخاشگری، صفت غریزی تمام موجودات زنده است و برای حفظ حیات انسان و گونه های دیگر حیوانات ضروری است. لورنتس اظهار داشته است پرخاشگری که موجب آسیب رساندن به دیگران می گردد، از غریزه جنگیدن بر می خیزد که بین انسان و سایر ارگانیسم ها مشترک است. انرژی این غریزه به طورخود به خود با عیار کم و بیش ثابت، در ارگانیسم تولید می گردد. احتمال پرخاشگری در نتیجه بالا رفتن میزان انرژی اندوخته شده و وجود و شدت محرک های آزاردهنده پرخاشگری افزایش می یابد (لورنتس،1996؛ به نقل از شکرکن، 1384).

2-2-3-2- پرخاشگری رفتاری
اکثر نظریات رفتاری، به جای تلقی پرخاشگری به عنوان یک غریزه، آن را به عنوان یک رفتار هدفمند قلمداد می کنند. در بین تعاریف این دسته از نظریه پردازان، تعریف آرنولد باس غالب تر است که پرخاشگری را به عنوان “پاسخی می داند که محرک های آزار دهنده را به یک ارگانیسم دیگر وارد می کند”. این تعریف، به جای نیت عمل، به پیامد های عمل توجه دارد. یعنی رفتاری پرخاشگرانه است که برای دیگران درد، ضرر و ناراحتی به همراه داشته باشد. در مقابل این تعریف، تعریف هدفدار پرخاشگرانه قرار دارد که می گوید “پرخاشگری شکلی از رفتار است که به منظور آسیب رساندن به ارگانیسم، طراحی و ارگانیسم نیز برانگیخته می شود تا از این رفتار اجتناب ورزد در این جا، نیت پرخاشگرانه است هرچند که عمل پرخاشگرانه صورت نگرفته باشد (بارون ریچاردسون، 1994؛ به نقل از شکرکن، 1384). بر طبق تعریفی دیگر پرخاشگری، رفتاری است که به قصد آسیب رساندن به چیزی یا آزار کسی ابراز می شود. نیت فرد پرخاشگر در این تعریف مستتر است. از ترکیب درتعریف فوق، پرخاشگری را تعریف می کنند: رفتاری که به دیگران آسیب می رساند به خصوص وقتی فرد بداند رفتارش به دیگری آسیب می رساند. پرخاشگری عملی است عمدی که هدف آن ایجاد درد و آسیب رسانی است. این عمل ممکن است فیزیکی یا کلامی باشد یا اینکه اصلاً به هدف نرسد، با این همه چنین عملی پرخاشگرانه است (هزی پاول ماسن و همکاران، 2001؛ به نقل از عبدالهی، 1387).
هنگامی که فرد قصد آزار دیگران را دارد، پرخاشگری را به طریقی انجام می دهد که به اهداف ارزشمند دیگران آسیب رساند. بدین ترتیب نوع پرخاشگری دختران و پسران متفاوت است، چون اهدافی که برای دختران و پسران مهم و ارزشمند هستند، متفاوت است (کریک و گروت پیتر، 2003).
2-2-3-3- پرخاشگری به عنوان یک قضاوت اجتماعی
پرخاشگری در واقع یک برچسب اجتماعی است که افراد بر اساس قضاوت خود، به اعمال سایرین نسبت می دهند. از این رو تعبیر از اینکه یک عمل چقدر پرخاشگرانه است به عوامل اجتماعی، شخصی و موقعیتی از قبیل، عقاید که خود تابع جنسیت، فرهنگ، طبقه اجتماعی و تجربه است و نیز زمینه رویداد، شدت واکنش و هویت افراد بستگی دارد. در نظریه یادگیری اجتماعی، پرخاشگری می تواند از طریق مشاهده یا تقلید آموخته شود و هرچه بیشتر تقویت شود، احتمال وقوع آن بیشتر می شود. فردی که به علت عدم دستیابی به هدف، ناکام مانده و یا به علت اتفاقات تنش زا دچار ناراحتی شده است، برانگیختگی هیجانی نامطلوبی را تجربه می کند، اما پاسخی که برانگیختگی هیجانی را برمی انگیزد بستگی به آن دارد که، فرد چه پاسخ هایی را برای کنارآمدن با موقعیت های تنش زا یاد گرفته است. فرد ناکام ممکن است از دیگران یاری بطلبد، پرخاش کند، گوشه گیری اختیار کند، حتی برای فائق آمدن بر مانع، بر تلاش خود بیفزاید و یا با پناه بردن به الکل یا داروهای مخدر، خود را تخدیر کند. چنین فردی پاسخی را بر می گزیند که در گذشته، در از بین بردن ناکامی موفق تر بوده است. طبق این نظر، ناکامی کسانی را به پرخاشگری بر می انگیزد که یاد گرفته اند در برابر موقعیت های ناراحت کننده رفتار و نگرش های پرخاشگرانه نشان دهند. به طور کلی، نظریه یادگیری اجتماعی، بر کنش متقابل بین رفتار و محیط تأکید دارد و به جای سائقه های غریزی، بیشتر به الگو هایی از رفتار متمرکز می شود که فرد برای کنار آمدن با محیط در خود پرورش داده است. دیگر فاکتورهای مهم و قابل استفاده برای پیش بینی وقوع رفتارهای پرخاشگرانه در خانواده های بسیار بزرگ با جمعیت بالا، خانواده های سهل نگر (خانواده هایی با ضعف نظارت و کنترل)، خانواده های مستبدانه و خانوده های از هم گسیخته می باشد (بندورا، 1973؛ به نقل از شکرکن، 1384).
تئوری های بسیار زیادی برای توضیح این نتایج ارائه شده است، عمومی ترین آنها عبارت است از:
الف) تئوری انتخاب: در نسخه بسیار توسعه یافته ای از تئوری انتخاب چنین بیان می شود که تمام نتایج انعکاس دهنده انتقال رفتارهای ژنتیکی ضد اجتماعی و پرخاشگرانه از والدین به فرزندان می باشد.
ب) تئوری یادگیری اجتماعی: در این تئوری فرزندان به دلیل یادگیری رفتارهای مبتنی بر قواعد قانونمند اجتماعی که ناشی از عدم توانایی والدین در انتقال رفتارهای صحیح اجتماعی می باشند، دچار نقص آموزشی شده که می تواند منجر به بروز رفتارهای ضد اجتماعی و پرخاشگرانه می گردد (دیوید و فاریینتون ، 2009). باس (1961)، پرخاشگری را پاسخی می دانست که محرک مهلک را به ارگانیسمی دیگر تحمیل می کند، اما این تعریف کاملاً رفتارگرایانه است و بسیاری از جنبه های پرخاشگری غیر رفتاری مثل احساس یا فکر را نادیده می گیرد. تدسچی و فلسون (2001)، نیز چنین تعریفی را ارائه داده اند: رفتار پرخاشگرانه باید به قصد تحمیل یک پیامد منفی به سوی هدف باشد که به نوبه خود انتظار می رود آن عمل منجر به پیامد خاصی شود، البته در این میان رفتار هایی که صدمه و آسیب غیر عمدی یا تصادفی در پی داشته باشد، پرخاشگری نمی باشد. برای پرخاشگر بودن یک رفتار تأکید بر قصد و نیت آسیب رسانی است هر چند که در رفتار پرخاشگرانه خود موفق نباشند.

2-2-3-4- نظریه های مختلف در مورد علل و عوامل پرخاشگری
نظریه زیستی
میزان همگامی ارثی بالاتری در خانواده های افراد خشن دیده می شود و عوامل زیستی متعددی مانند: تأثیر داروها و سوء مصرف مواد، سطح هورمونها، صدمه به مناطق خاص مغز و ناقلان عصبی به تناوب در فرآیند خشونت دخیل دانسته شده اند (بردبار، 1386).
نظریه شناختی
طبق نظریه شناختی پرخاشگری، پردازش اطلاعات اجتماعی، عملکرد گام های متوالی پردازش می باشد که شامل: کدگذاری اشارات اجتماعی، تفسیر اشارات اجتماعی، مشخص کردن اهداف، دسترسی به پاسخ، تصمیم گیری برای پاسخ دهی و تصویب انجام رفتار می باشد. بر طبق این مدل فرض می شود، پردازش ماهرانه در هر گام، موجب عملکرد شایسته در موقعیت خاص می شود، در حالی پردازش ناقص، منجر به رفتار اجتماعی منحرف “پرخاشگری” می شود (کریک و داج، 2000). حداقل دو الگوی پردازش اطلاعات اجتماعی کلی، به افراد پرخاشگر نسبت داده شده است. اولین الگو شامل، سوگیری و یا نقص در مرحله تفسیر اشارات اجتماعی می باشد. تحقیقات در اختلافات بین افراد در مرحله تفسیر اشارات اجتماعی نشان داده اند که افراد پرخاشگر در پاسخ به موقعیت های تحریک آمیز مبهم اسناد های خصمانه ای نشان می دهند (گورا و اسلابی، 1999). در دومین الگوی پردازش اطلاعات اجتماعی که خصیصه افراد پرخاشگر است، سوگیری در مرحله تصمیم گیری برای پاسخ دهی پیش می آید. در طی این مرحله، فرد پاسخ های رفتاری ممکن به یک موقعیت ویژه، بر حسب چندین ملاک (مانند نوع پیامد احتمالی که برای هر پاسخ هایی فراهم می شود و درجه اطمینانی که به توانایی هایش برای انجام پاسخ احساس می کند)، ارزیابی می شود. بنابراین برای این افراد پرخاشگری به عنوان روشی برای بدست آوردن اهداف مطلوب و خواستنی محسوب می شود (کریک و داج، 2000).
نظریه انگیزشی
بر طبق اعتقادات نظریه پردازان انگیزشی، ناکامی یک علت اساسی پرخاشگری است که حالتی از انگیختگی یا سائق را در شخص به وجود می آورد که در حضور قرینه های مناسب ظاهر می شود. در نتیجه برای کنترل پرخاشگری باید به راههایی بیندیشیم که می توان ناکامی را کم کنند (رانسفورد، 1968؛ به نقل از ارونسون، 2001).
نظریه پردازان انگیزشی “پالایش” را به عنوان وسیله ای برای کنترل رفتار پرخاشگرانه پیشنهاد کرده اند. این اصطلاح که در اصل به وسیله فروید عرضه شده است به آزاد کردن انرژی پرخاشگرانه از طریق ابراز هیجان های پرخاشگرانه یا از طریق شقوق دیگر رفتار اطلاق می شود. نقش پالایش در کاهش دادن رفتار پرخاشگرانه به روشنی بیان شده است: ” ابراز هر عمل پرخاشگرانه پالایشی است که انجام اعمال پرخاشگرانه بعدی را کاهش می دهد”. به عبارت دیگر، مفهوم پالایش چنین می رساند که اگر شما بتوانید با انجام عمل پرخاشگرانه خشم را از سینه خود بیرون بریزید، احتمال این که در موارد بعدی پرخاشگرانه عمل کنید، کاهش می یابد. طرفداران دیدگاه انگیزشی معتقدند که “خیال پردازی” راه دیگری برای کاهش دادن پرخاشگری است. اگر چه معلوم شده که رفتار، پرخاشگرانه می شود اما شکل مطلوب تر آن یعنی کاهش رفتار پرخاشگرانه بر اثر تخیلات پرخاشگرانه پشتوانه تحقیقی چندانی نیافته است، اما تأکید “پالایش رفتاری” به وسیله تحقیقات بیشتر بوده است، یعنی این که یافتن فرصت ابراز پرخاشگری به هنگام ناکامی ها، رفتار پرخاشگرانه بعدی را کم می کند (کونچ نی، 1975؛ به نقل از ارونسون، 2001).
نظریه یادگیری اجتماعی
خشونت رفتاری است که مثل سایر فعالیت ها اکتساب و حفظ می شود. از نظر این دیدگاه خشونت فردی ریشه در عواملی چون تجربه گذشته فرد پرخاشگر، یادگیری و طیف وسیعی از عوامل مربوط به موقعیت بیرونی او را دارد. تجربه رفتارهای متضاد والدین، فقدان کارکردهای مناسب خانواده، مشاهده مصرف مواد در والدین و خشونت آتی آن، می تواند احتمال ارتکاب کودکان به خشونت خانوادگی و نیز مصرف مواد در بزرگسالی را افزایش دهد که تداوم بین نسلی اعتیاد و خشونت را همراه با تغییرات ساختاری خانواده به دنبال دارد و در این شرایط رواج دور باطل اعتیاد و خشونت خانوادگی افزایش می یابد (کونچ نی، 1975؛ به نقل از ارونسون، 2001).
نظریه اسناد
اسنادهای همسران و کودکان در مورد شرایط زندگی، به رضایت و خشونت آنها از خانواده بر می گردد. همسران افراد معتاد احتمالاً مشکلات زناشویی و رفتار های منفی و پرخاشگرانه شوهر یا همسر معتاد را به ویژگی های شخصیتی کلی او نسبت می دهند و این رفتار ها را تعمدی، با بدخواهی و مستحق سرزنش می دانند. از عواقب اسناد های منفی و نامناسب، کاهش رضایت خانوادگی و کیفیت سیستم حمایتی خانوادگی است که خود رابطه مستقیمی با خشونت های خانوادگی دارد. بر این اساس رفتارهای پر خطر به دو دسته تقسیم می شوند، گروه اول شامل رفتار های می شود که بروز آنها سلامت خود را به خطر می اندازد و گروه دوم کسانی هستند که سلامت و تندرستی دیگران را به خطر می اندازند. لذا از آن جایی که خطر پذیری جوانان و نوجوانان نسبت به دیگر گروه های سنی بالاتر است، گرایش بیشتری به این نوع رفتار ها دیده می شود. از جمله رفتار های پر خطری که برای دیگران تهدید کننده می باشد می توان به رفتارهای ضد اجتماعی مثل دزدی، پرخاشگری، گریز از مدرسه، فرار از خانه، رفتار های جنسی، مصرف الکل و کشیدن سیگار از جمله رفتار های پر خطر پرخاشگرانه اشاره کرد (شاملو، 1384).
اریک فروم معتقد است که انسان دارای نوعی از پرخاشگری بالقوه و ذاتی است که اساساً در پاسخ به تهدید علایق حیاتی او به طور اعم بروز می کند. این خشونت برای حفظ زیست، دفاعی ضروری است ولی نوع دیگر آن غریزی نیست بلکه تحت تأثیر یادگیری و محیط فرهنگی و اجتماعی انسان است. فلاسفه و دانشمندان هر یک به فراخور دیدگاه خود، انسان را تعریف کرده اند. در یکی از تعاریف الیوت ارنسون می گوید: انسان، حیوان پرخاشگر و ستیزه جوست. با این تعریف این سؤال مطرح می شود آیا واقعاً پرخاشگری در انسان فطری است و در ذات او موجود است؟ یادگیری تا چه حد در پرخاشگری مؤثر است؟ ژان ژاک روسو می گوید: انسان در محیط طبیعی، موجودی مهربان، شاد و خوب است قیود اجتماعی او را مجبور به پرخاشگری و فساد می کند این نظریه و نمونه های دیگر به جنبه اکتسابی یادگیری پرخاشگری تأکید دارند همچنانکه فرزند خانواده های خشن هرگز مهربان و صبور نخواهد بود (فرقانی، رئیسی، 1385).
با توجه به اثرات ناخوشایند رفتار پرخاشگرانه مدت مدیدی است که عصبانیت و پرخاشگری به عنوان مشکل تلقی گردیده است و نیاز به بررسی های بالینی و دقیقی دارد. خانواده هایی که در مهار پرخاشگری خود دچار مشکل می شوند و اغلب رفتار های خشن از خود بروز می دهند، هدف روش های درمانی متعدد قرار گرفته اند. محققان زیادی در پی یافتن تمهیدات و روش هایی برای مهار پرخاشگری و درمان آن بوده اند (فایند لرواکتون، 1986؛ به نقل از صادقی، احمدی، عابدی، 1381). در شناخت طبقه بندی پرخاشگری از دیدگاه کلی، می توان گفت که دو نوع پرخاشگری بازشناخته و تعریف شده اند: پرخاشگری درونزاد یا سرشتی و پرخاشگری برونزاد یا واکنشی. پرخاشگری در نتایج پژوهش های دانشمندانی همچون باس و دورکی (1990)، باس و پری (1992) و هریس (1995)، نشان داده شده است که پرخاشگری انسان دارای ابعاد و جنبه های فراوانی است شامل:
بعد ابزاری یا حرکتی: این بعد به شکل پرخاشگری کلامی و جسمانی، نمایان می گردد و هدف اصلی آن رساندن آسیب و زیان به دیگران است.
بعد عاطفی و هیجانی: این بعد از پرخاشگری که به صورت خشم بروز می کند عوامل و شرایط درونی ارگانیزم را برای برانگیختگی فیزیولوژیک و هیجانی، آماده می سازد. بر این اساس خشم را به عنوان بخشی از غریزه پرخاشگری دانسته که به وسیله فرآیندهای اتوماتیک ایجاد می شود. از این دیدگاه، ابراز خشم به تخلیه هیجانی و کاهش هیجان منجر می شود.
بعد شناختی: این عامل که خصومت نام دارد، سبب ایجاد احساس غرض ورزی، دشمنی و کینه توزی نسبت به دیگران می شود.
باور در مورد پرخاشگری انسانی این است که، رفتار پرخاشگرانه یک ویژگی شخصیتی است و بطور متداول افراد پرخاشگر به عنوان کسانی در نظر گرفته می شوند که نگرش منفی در مورد خودشان دارند یا دارای عزت نفس پایین می باشند. فراتحلیل های مختلف نشان داده اند که مردان معمولاً به طور معناداری نمرات بالاتری را نسبت به زنان در مقیاس های رفتار های پرخاشگرانه دارند (بتن کورت و همکاران، 2006). آرچر (2004)، فراتحلیلی را بر روی 78 مطالعه ای که به مقایسه اشکال غیر مستقیم پرخاشگری در مردان و زنان از کودکی تا بزرگسالی پرداخته بودند، انجام داد. نتایج این فراتحلیل نشان داد که در کودکان و نوجوانان تفاوت جنسیتی در پرخاشگری غیر مستقیم وجود ندارد. پرخاشگری مستقیم و پرخاشگری فیزیکی در پسران نسبت به دختران بیشتر است (کارد و همکاران، 2008). مرور فراتحلیل صورت گرفته بر روی 148 مطالعه صورت گرفته در مورد تفاوت های جنسی در پرخاشگری مستقیم و غیر مستقیم در کودکان و نوجوانان نشان داد که تفاوت جنسیتی در پرخاشگری مستقیم وجود دارد و پسران دارای پرخاشگری فیزیکی بیشتری هستند و هیچ گونه تفاوت جنسیتی در پرخاشگری غیر مستقیم در بین دو جنس مشاهده نگردیده است (کارد و همکاران، 2008).
باور مرسوم در بین روان شناسان این است که عزت نفس پایین اصلی ترین پیش بینی کننده خشونت و پرخاشگری می باشد. براساس نظریه عزت نفس پایین افراد به دلیل احساس خود بیزاری برانگیخته می شوند که به صورت پرخاشگرانه نسبت به موقعیت ها و افرادی که شایستگی آنها را به چالش می کشد برخورد کنند تا بدین وسیله عزت نفس خودشان را افزایش دهند (اسکریر، 2007). افراد با عزت نفس پایین در دنیای واقعی مستعد مشکلات بیرونی از جمله بزهکاری و رفتارهای ضد اجتماعی می باشند (فرگوسن و هورود، 2006). دیدگاه دیگر این است که، افرادی که دارای عزت نفس پایین هستند سعی می کنند که با تسلط پرخاشگرانه بر دیگران عزت نفس پایین خود را افزایش دهند (جنکاسکی، 1991؛ تاک، 1993). دیدگاه دوم این که عزت نفس پایین باعث بروز گرایش به خطر پذیری در گروه های خشن می گردد (لانگ، 1990). شواهد متداول نشان دهنده این است که عزت نفس پایین مرتبط با پرخاشگری و خشونت بیشتر می باشد (اندرسون، 1994؛ تاک، 1993؛ لانگ، 1990). استاب (1996) بیان می کند که پرخاشگری مرتبط با عزت نفس پایین است. ارتباط بین عزت نفس و پرخاشگری موضوعی بحث برانگیز و مبهم می باشد (بری و همکاران، 2007؛ پیز و آکرول، 1998). بطوری که برخی بیان می کنند که عزت نفس بالا عامل خطر آفرین بیشتر بروز پرخاشگری می باشد (بامیستر و همکاران، 2005) و شواهد دیگر نشان داده اند که عزت نفس پایین عامل خطر آفرین بیشتری برای پرخاشگری در نوجوانان و بزرگسالان می باشند (دونلن و همکاران، 2005). مطالعات متعددی دریافته اند که برخی از افراد پرخاشگر خودانگاره بسیار مثبت و ناپایداری را دارا می باشند (بامیستر و همکاران،2005؛ کرنیس و همکاران، 2004). مطالعات اخیر دیدگاهی که عزت نفس پایین را علت پرخاشگری می دانست را زنده کرده اند.
قابل توجه ترین مطالعات صورت گرفته یک جفت مطالعه طولی است که توسط دونلن و همکاران (2005) انجام شده که نتایج آن نشان داد که کودکانی که نمرات پایین تری در عزت نفس به دست آورده بودند رفتارهای بزهکارانه بیشتری را نشان دادند. مطالعه دیگر نشان داده است که عزت نفس پایین، مرتبط است با نمرات بالاتر در مقیاس پرخاشگری در بین دانشجویان می باشد (چزسنوسکی و همکاران، 2006).
پرخاشگری به عنوان یکی از با اهمیت ترین مسایل ناسازگارانه دوره نوجوانی، مورد توجه است (بونیکا، یشووا، آرنولد، فیشر و زلجو ، 2003). این در حالی است که قلدری و پرخاشگری پیامد های منفی زیادی می تواند برای آنان داشته باشد در نتیجه کودکان بطور فزآینده ای تضادورز شده و می توانند در سطوح بالایی، واکنش منفی را از طرف والدین، آموزگاران و همسالان تجربه نمایند و فرآیندهای شناختی- اجتماعی معیوب را رشد دهند. همان طور که پیشرفت تحصیلی آنان و پیوند اجتماعی مدرسه ضعیف و سست می شود، آنها نسبت به تأثیر گروه همسالان منحرف، مستعدتر می شوند. ادامه این مسیر تا دوره نوجوانی، منتج به تشدید خطر مصرف مواد، فعالیت های مجرمانه، و شکست در مدرسه می شود. سال هاست که محققان به اهمیت پرخاشگری اولیه کودکی در پیش بینی مشکلات سازگاری روانی- اجتماعی آینده آن ها پی برده اند، بدان جهت نیز پژوهش های زیادی برای درک عوامل مؤثر بر شیوع رفتار پرخاشگرانه انجام داده اند. با اینکه اطلاعات قابل توجهی در رابطه با این موضوع جمع آوری شده است اما هنوز درک کاملی از مفهوم پرخاشگری وجود ندارد. زیرا از لحاظ تاریخی تمرکز، عمدتاً روی شکل فیزیکی رفتار پرخاشگرانه معطوف بوده است، به عبارت دیگر در گذشته تحقیقات متمرکز بر پرخاشگری آشکار بود که در برگیرنده رفتارهای خصمانه نظیر ناسزاگویی، تهدید کلامی و داد و فریاد است که بطور مستقیم موجب آزار و اذیت دیگران می‌شود (روس بی، فورستر، بیگلان و متزلر ، 2005).

2-2-4- سلامت روان
2-2-4-1- تعریف سلامت روانی
سازمان بهداشت جهانی ، بهداشت روانی را چنین تعریف کرده است: بهداشت روانی در درون مفهوم کلی بهداشت جای می گیرد و بهداشت یعنی توانایی کامل برای ایفای نقشهای اجتماعی، روانی و جسمی، بهداشت تنها نبود بیماری یا عقب ماندگی نیست. در سال های اخیر، انجمن کانادایی بهداشت روانی، بهداشت روانی را در 3 قسمت تعریف کرده است:
قسمت اول، نگرشهای مربوط به خود.
قسمت دوم، نگرشهای مربوط به دیگران.
قسمت سوم، نگرش های مربوط به زندگی است.
نگرش های مربوط به خود شامل: تسلط بر هیجان های خود، آگاهی از ضعف های خود و رضایت از خوشیهای ساده است. نگرش های مربوط به دیگران شامل: علاقه به دوستی های طولانی و صمیمی، احساس تعلق به یک گروه، احساس مسؤولیت در مقابل محیط انسانی و مادی است. نگرش های مربوط به زندگی شامل: پذیرش مسؤولیت ها، انگیزه توسعه امکانات و علایق خود، توانایی اخذ تصمیم های شخصی و انگیزه خوب کار کردن است (شاملو، 1384؛ گنجی، 1376).
سلامت روانی را می توان براساس تعریف کلی و وسیع تر تندرستی تعریف کرد. طی قرن گذشته ادراک ما از تندرستی به طور گسترده ای تغییر یافته است. عمر طولانی تر از متوسط، نجات زندگی انسان از ابتلاء به بیماریهای مهلک با کشف آنتی بیوتیک ها و پیشرفتهای علمی و تکنیکی در تشخیص و درمان، مفهوم کنونی تندرستی را به دست داده که نه تنها بیانگر نبود بیماری است، بلکه توان دستیابی به سطح بالای تندرستی را نیز معنی می دهد. چنین مفهومی نیازمند تعادل در تمام ابعاد زندگی فرد از نظر جسمانی، عقلانی، اجتماعی، شغلی و معنوی است. این ابعاد در رابطه متقابل با یکدیگرند، به طوری که هر فرد از دیگران و از محیط تأثیر می گیرد و بر آنها تأثیر می گذارد. بنابراین سلامت روانی نه تنها نبود بیماری روانی است، بلکه به سطحی از عملکرد اشاره می کند که فرد با خود و سبک زندگی اش آسوده و بدون مشکل باشد. در واقع، تصور براین است که فرد باید بر زندگی اش کنترل داشته باشد وفقط در چنین حالتی است که می توان آن قسمت هایی را که در باره ی خود یا زندگی اش مسأله ساز است تغییر دهد ( محمدبیگلو ،1390).
سلامت از نیازهای اساسی انسان است که در توسعه پایدار نقش حیاتی دارد (صفری و فتاح زاده، 1383). اصطلاح سلامت روان به معنی بهزیستی جسمانی، هیجانی و همچنین نداشتن بیماری روانی است. این مفهوم به توانایی یک زندگی فعال، کامل و انعطاف پذیر در مقابله با فشارهایی که در زندگی رخ می دهد اشاره می کند. البته با در نظر گرفتن تفاوت های بین فرهنگ ها، ارائه تعریف جامع از سلامت روان غیر ممکن می نماید. با وجود این، بر سر این امر اتفاق نظر وجود دارد که سلامت روان چیزی فراتر از نبود اختلالات روانی است و آنچه مسلم است این است که حفظ سلامت روان نیز مانند سلامت جسم حائز اهمیت است (عباس زاده،1382). شخصی که سلامت روانی دارد می تواند ضمن احساس رضایت از زندگی، با مشکلات، به طور منطقی برخورد نماید. به عبارت دیگر، افراد دارای سلامت روان قادرند در عین کسب فردیت، با محیط نیز انطباق یابند (کوشان ، 2006). سازمان بهداشت جهانی، سلامت روانی را قابلیت ایجاد ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، توانایی در تغییر و اصلاح محیط اجتماعی، و حل مناسب و منطقی تضادهای غریزی و تمایلات شخصی، به طوری که فرد بتواند از مجموعه تضادها ترکیبی متعادل به وجود آورد، می داند. طبق تعریفی که این سازمان ارائه می دهد، وظیفه اصلی بهداشت روانی، تأمین سلامت روان است تا به مدد آن بتوان قوا و استعدادهای روانی را پرورش داد. در واقع، بهداشت روانی مبتنی بر سه پایه است:
الف)حفظ و تأمین سلامت روان
ب)ریشه کن ساختن عوامل بیماری زا و پیشگیری از ابتلاء به بیماریهای روانی
ج)ایجاد زمینه ی مساعد برای رشد و شکوفایی شخصیت و استعدادها تا حداکثر ظرفیت نهفته در آنها (همان منبع).
به طور کلی شخص دارای سلامت روان می تواند با مشکلات دوران رشد روبرو شود و قادر است در عین کسب فردیت با محیط نیز انطباق یابد. به نظر می رسد تعریف رضایت بخش از سلامت روانی برای فرد مستلزم داشتن احساس مثبت و سازگاری موفقیت آمیز و رفتار شایسته مطلوب است. بنابراین هرگونه ملاکی که به عنوان اساس سلامتی در نظر گرفته می شود باید شامل رفتار بیرونی و احساسات درونی باشد. سلامت روان عبارت است از رفتار موزون و هماهنگ با جامعه، شناخت و پذیرش واقیعت های اجتماعی و قدرت سازگاری با آنها، ارضا کننده نیازهای خویشتن به طور متعادل و شکوفایی استعداد فطری خویش می باشد. فردی از سلامت روان برخوردار است که قادر باشد تا عقده های درونی خود را حل و فصل کند و با تغییرات و مقتضیات محیط طبیعی و اجتماعی خویش سازگار باشد و تلاش کند تا تندرستی و نشاط برای خود و دیگران فراهم سازد زیرا سلامت روان حالتی مساعد برای رشد و نمو از جهت بدنی، عاطفی و شعوری، بدون ایجاد مزاحمت برای دیگران است (محمد بیگلو،۱۳٩٠).
برای فهمیدن مفهوم اصطلاحی که در یک مکتب عملی و یا توسط یک گروه به کار می رود، لازم است سیستم ارزشی آن مکتب یا گروه شناخته شود. لذا برای فهمیدن کامل تعریفهای متفاوتی که راجع به سلامت روان می شود بایستی سیستم ارزشی را که در بطن هر کدام از این تعریفها وجود دارد بررسی نمود.
اصطلاح سلامت روانی، اصطلاحی است که از آن برای بیان و اظهار کردن هدف خاصی برای جامعه استفاده می شود. هر فرهنگی بر اساس معیارهای خاص خود به دنبال سلامت روان است. هدف هر جامعه این است که شرایطی را که اعضای جامعه را تضمین می کند آماده نماید و سلامت روان قسمتی از سلامت کلی است. منظور از سلامت روان سلامت ابعاد خاصی از انسان مثل هوش، ذهن، حالت و فکر، می باشد از طرف دیگر سلامت روان روی سلامت فیزیکی هم تأثیر دارد. بسیاری پژوهش های اخیر مشخص کرده اند که یک سری اختلال های فیزیکی و جسمی به شرایط خاص روانی مربوط هستند. با وجود این که سلامت روان مفهومی است که خیلی وسیع از آن استفاده می شود، اما هنوز یک تعریف کلی که مورد قبول همه باشد از آن به دست نداده اند. هر فرد و یا گروهی یک تصور خاص از سلامت روان دارد. در صورتی که در مورد سلامت فیزیکی و جسمی چنین حالتی وجود ندارد (محمدبیگلو ،۱۳٩٠).

2-2-4-2- مفهوم سلامت روان از دیدگاه های مختلف مکتب روان کاوی
به عقیده فروید ویژگی خاصی که برای سلامت روان شناختی ضروری است خود آگاهی است. یعنی هر آنچه که ممکن است در ناخودآگاهی موجب مشکل شود بایستی خود آگاه شود. به عقیده فروید انسان عادی کسی است که مراحل، رشد روان جنسی را با موفقیت گذرانیده باشد و در هیچ یک از مراحل، بیش از حد تثبیت نشده باشد. به نظر او کمتر انسانی متعارف به حساب می آید و هر فرد به شکلی نامتعارف است. فروید از دیدگاه روان شناسی، انسان نامتعارف را به دو گروه روان نژند و روان پریش تقسیم می کند و هسته مرکزی بیماری روانی را، اضطراب می داند. به عقیده فروید نوع مکانیسم های دفاعی مورد استفاده افراد سالم، روان نژند و روان پریش متفاوت است. شخص سالم از مکانیزم های دفاعی، نوع دوستی ، شوخ طبعی ، پارسایی و ریاضت و والایش استفاده می کنند (خدارحیمی، 1384؛ هال و لیندزی ،1985).
فرآیندی که موجب یکپارچگی شخصیت انسان می شود فردیت یافتن یا تحقق خود است. این فرآیند خود شدن فرآیندی طبیعی است. این کیفیت در واقع، گرایشی چنان نیرومند است که یونگ آن را
غریزه می داند. در انسان فردیت یافته، هیچ یک از وجوه شخصیت مسلط نیست، نه هشیار و نه ناهشیار، نه یک کنش یا گرایش خاص و نه هیچ یک از سنخ های کهن، بلکه نمونه اولیه همه آنها به توازنی هماهنگ رسیده اند. اشخاص فردیت یافته، باید از همه نیروهای سایه چه ویرانگر و چه سازنده آگاه شوند. باید وجه تاریک طبیعت و جوششهای حیوانی و ابتدایی خود را از قبیل میل به ویرانگری یا خودخواهی را دریابند و بپذیرند. این به معنای تسلیم شدن یا رفتن به زیر سلطه آنها نیست، بلکه صرفاً پذیرش وجود آنها است. گام بعدی فرآیند فردیت یافتن، ضرورت سازش با دوگانگی جنسی روانی است. مرد باید خصایص زنانه و زن خصایص مردانه اش را بیان کند. ویژگی دیگر یکپارچگی خود است. همه جنبه های شخصیت یکپارچگی و هماهنگی می یابند به گونه ای که همه آنها بتوانند بیان شوند. پذیرش ناشناخته و مرموز، ویژگی دیگر این افراد است. اشخاص سالم از شخصیتی برخوردارند که یونگ آن را شخصیت مشترک خوانده است. چون دیگر هیچ جنبه شخصیت به تنهایی حاکم نیست، یکتایی فرد ناپدید می شود، دیگر چنین اشخاصی را نمی توان متعلق به یک سنخ روانی خاص دانست (جلالی طهرانی، 1382؛ شولتس ، 1984؛گنجی، 1376).
زندگی به عقیده آدلر ، بودن نیست بلکه شدن است. آدلر به انتخاب مسؤولیت و معناداری مفاهیم در شیوه زندگی اعتقاد دارد و شیوه زندگی افراد را متفاوت می داند. محرک اصلی رفتار بشر هدفها و انتظار او از آینده است. هدف انسان نیاز به سازگاری با محیط و پاسخ گویی به آن است. فرد سالم به عقیده آدلر از مفاهیم و اهداف خودش آگاهی دارد و عمل کرد او مبتنی بر نیرنگ و بهانه نیست، او جذاب و شاداب است و روابط اجتماعی سازنده و مثبتی با دیگران دارد. فرد دارای سلامت روان به نظر آدلر، روابط خانوادگی صمیمی و مطلوبی دارد و جایگاه خودش را در خانواده و گروه های اجتماعی به درستی می شناسد. همچنین فرد سالم در زندگی هدفمند و غایت مدار است و اعمال او مبتنی بر تعقیب این اهداف است. غایی ترین هدف شخصیت سالم، تحقق خویشتن است. از ویژگی های دیگر سلامت روان شناختی این است که فرد سالم مرتباً به بررسی ماهیت اهداف و ادراکات خودش می پردازد و اشتباهاتش را برطرف می کند. چنین فردی خالق عواطف خودش است نه قربانی آنها، آفرینش گری و ابتکار فیزیکی، از ویژگی های دیگر این افراد است. فرد سالم از اشتباهات اساسی شامل تعمیم مطلق، اهداف نادرست و محال، درک نادرست و توقع بی مورد از زندگی، تقلیل یا انکار ارزش مندی خود، و ارزش ها و باورهای غلط می باشد (شاملو، 1379؛ گنجی، 1376).
به عقیده اریکسون سلامت روان شناختی اصولاً نتیجه عملکرد قوی و قدرتمندی “من” است. “من” عنوان و مفهومی است که نشان دهنده توانایی یک پارچه سازی اعمال و تجارب شخص به صورت انطباقی و سازشی است. “من” تنظیم کننده درونی روان است که تجارب فرد را سازماندهی می کنند و در نتیجه از انسان در مقابل فشارهای نهاد و من برتر حمایت می کند. هنگامی که رشد انسان و سازمان های اجتماعی به نحو متناسب هماهنگ شود، در هر کدام از مراحل رشد روانی- اجتماعی توانائی ها و استعدادهای مشخصی ظهور می نماید (خدارحیمی، 1384؛ شاملو، 1379).
فرام تصویر روشنی از شخصیت سالم به دست می دهد چنین انسانی عمیقاً عشق می ورزد، آفریننده است، قوه تعقلش را کاملاً پرورانده است، جهان و خود را به طور عینی ادراک می کند، حس هویت پایداری دارد، با جهان در پیوند است و در آن ریشه دارد، حاکم و عامل خود و سرنوشت خویش است و از تمایل جنسی نسبت به محارم، آزاد است. فرام شخصیت سالم را دارای جهت گیری بارور می داند. فرام با کاربرد واژه جهت گیری این نکته را می گوید که جهت گیری گرایش یا نگرش کلی است که همه جنبه های زندگی، یعنی پاسخ های فکری، عاطفی و حسی به مردم، و موضوع ها و رویدادها را، خواه در جهان و خواه در خود، در بر می گیرد.
بارور بودن یعنی به کار بستن همه قدرت ها و استعداد های بالقوه خویش. چهار جنبه شخصیت سالم، در روشن ساختن مراد فرام از جهت گیری بارور مناسب است، این چهار جنبه عبارتند از: عشق بارور ، تفکر بارور ، خوشبختی و وجدان اخلاقی . عشق بارور، لازمه اش رابطه آزاد و برابر بشری است. طرفین رابطه می توانند فردیتشان را حفظ کنند. عشق بارور از 4 ویژگی مهم برخوردار است: توجه، احساس مسؤلیت، احترام و شناخت. تفکر بارور مستلزم هوش، عقل و عینیت است. خوشبختی بخشی جدایی ناپذیر و پیامد زیستن موافق جهت گیری بارور و همراه همه فعالیت های زایا است. فرام میان دو نوع وجدان اخلاقی که عبارتند از: وجدان اخلاقی قدرت گرا، وجدان اخلاقی انسان گرا تمایز قائل شده است. وجدان اخلاقی قدرت گرا، نمایان گر قدرت خارجی درونی شده است که رفتار شخص را هدایت می کند. وجدان اخلاقی انسان گرا تداعی خود است و از تأثیر عامل خارجی تکاپو نمی کنند، بلکه تکامل می یابند. ویژگی های آنها را می توان فهرست وار نام برد که عبارتند از: ادراک صحیح واقعیت، پذیرش کلی طبیعت دیگران و خویشتن، خودانگیختگی، سادگی و طبیعی بودن، توجه به مسائل بیرون از خویشتن، نیاز به خلوت و استقلال، تازگی مداوم تجربه های زندگی، نوع دوستی، کنش مستقل، تجربه های عارفانه یا تجربه های اوج، روابط متقابل با دیگران، تمایز میان وسیله و هدف و خیر و شر، حسن ظن مهربانانه، آفرینندگی، مقاومت در مقابل فرهنگ پذیری (شولتس، 1984؛ مزلو ، 1998).
سلامت روانی و انسان سالم به عقیده اسکینر معادل با رفتار منطبق با قوانین و ضوابط جامعه است و چنین انسانی وقتی با مشکل روبرو شود تا هنگامی که از طریق جامعه به هنجار تلقی شود، از طریق شیوه اصلاح رفتار برای بهبودی و به هنجار کردن رفتار خود و اطرافیانش بطور متناوب استفاده می جوید. به علاوه انسان سالم باید آزاد بودن خودش را نوعی توهم بپندارد، و بداند رفتار او تابعی از محیط است و هر رفتار توسط معدودی از عوامل محیطی مشخص می گردد. انسان سالم کسی است که تأیید اجتماعی بیشتری به خاطر رفتارهای متناسب، از محیط و اطرافیانش دریافت می کند. شاید معیار تلویحی دیگر در مورد خصوصیات انسان سالم از دیدگاه اسکینر این باشد که انسان باید از علم، نه برای پیش بینی، بلکه برای تسلط بر محیط خویش استفاده کند. در این معنا فرد سالم کسی است که بتواند برای انجام هر روش، بیشتر از اصول علمی استفاده کند و به نتایج سودمندتری برسد و مفاهیم ذهنی مثل امیال، هدفمندی، غایت نگری و مانند آن را کنار بگذارد (خدارحیمی، 1384؛ اسکینر، 1986).

2-2-4-3- عوامل موثر بر بهداشت روانی
بهداشت روانی افراد، متأثر از عوامل متعددی است. اگر چه این عوامل به صورت جداگانه مورد مطالعه قرار می‌گیرند ولی در واقع این موضوع چند وجهی متأثر از یکدیگر است. بدین معنی که افراد به علت شرایط محیطی یا عوامل فردی تعادل و آرامش روحی شان دچار تغییراتی می‌شود و هر چه شدت این عوامل زیادتر باشد، تأثیر و تهدیدش بیشتر خواهد بود. عواملی همچون: عدم برآورده شدن نیازهای اولیه، ناکامی، استرس، یادگیری، مسائل اجتماعی و رسانه های جمعی و… از عمده ترین تأثیرگذاران بر بهداشت روانی هستند ( گنجى، 1376).
ونتیز (2000)، سلامت روان را وابسته به هفت ملاک می داند که عبارتند از: رفتار اجتماعی مناسب، رهایی از نگرانی و گناه، فقدان بیماری روانی، کفایت فردی و خودمهارگری، خویشتن پذیری و خودشکوفایی، توحیدیافتگی و سازماندهی شخصیت، گشاده نگری و انعطاف پذیری.
افراد دارای سلامت روان از دیدگاه بیگلو (1390)، به شرح زیر می باشد:
واقعیت را انکار نمی کنند و با موقعیت ها به صورت واقع گرایانه روبه رو می شوند، استقلال روانی دارند، روابط سالم با دیگران برقرار می کنند، در صورت لزوم احساسات خود را با دیگران در میان می گذارند، توانایی ریسک کردن در زندگی را دارند، به شخصیت خود و دیگران احترام می گذارند، می توانند به دیگران عشق بورزند و محبت دریافت کنند، در زندگی انعطاف پذیر بوده و قدرت ابتکار دارند، از حقوق خود دفاع می کنند، در همه مراحل زندگی مسؤولیت پذیر هستند، از اشتباهات اساسی پرهیز می کنند، رفتاری مطابق با قانون و ضوابط جامعه دارند، به نقاط قوت وضعف خود آگاه هستند، در زندگی دارای هدف بوده و در مقابل مشکلات راه حل های صحیح را به کار می برند، در موقعیت های خاص از کمک دیگران استفاده می کنند، دارای اراده و قدرت انتخاب بوده و بر زندگی تسلط دارند.

2-2-4-4- ویژگی های افراد برخوردار از سلامت روان از دیدگاه های مختلف :
برای داشتن بهداشت روانی خوب طبق تحقیقات انجمن ملی بهداشت روانی، شرایطی وجود دارد: روبروشدن با واقعیت، سازگاری داشتن با تغییرات، گنجایش داشتن برای اضطرابها، کم توقع بودن، احترام قائل شدن به دیگران، دشمنی نکردن با دیگران و کمک رساندن به مردم (گنجی، 1376، ص13).

دیدگاه روانپزشکی
این دیدگاه درباره فرد دید تعامل حیاتی دارد. طبق این دیدگاه فردی که از سلامت روانی برخوردار است دارای نظام متعادلی است که خوب عمل می کند و اگر تعادل به هم بخورد بیماری روانی ظاهر خواهد شد (همان منبع، ص22).
دیدگاه بوم شناسی
دیدگاه بوم شناسی که به مطالعه محیط های زندگی موجودات زنده و مطالعه روابط بین این موجودات با یکدیگر با محیط می پردازد معتقد است که عوامل موجود در محیط فیزیکی مثل سر و صدا ، آلودگی هوا، افزایش جمعیت، کوچکی محل سکونت و به خطر افتادن حریم، می توانند بهداشت روانی فرد را به خطر اندازند. بنابراین اگر شرایط محیطی مساعد و مناسب باشد و فرد بتواند سازگاری یابد دارای سلامت روانی خواهد بود (گنجی، 1376).
از نظر (دیویس و فیشمن، 1963؛ به نقل از گنجی، 1376) ملاک های مهم سلامت روانی شامل:
شناخت خود و محیط، استقلال فردی، رفتار بهنجار و منطبق با معیارهای جامعه، یکپارچگی شخصیت است.
سلامت روانی وضعیت کسی است که کارکرد او در سطح قابل قبولی از سازگاری و انطباق رفتاری باشد و احساس رضایت و بهبودی روانی و تطابق کافی اجتماعی با موازین مورد قبول جامعه را داشته باشد (ادبی، 1379). کریمی(1387)، معتقد است انسان سالم و متعادل کسی است که، بتواند بین انتظارات و توان خود از یک سو و خواسته ها و آرزوهای خود از سوی دیگر تعادل پایدار و پویایی برقرار نماید.
طبق نظر وایت (2001)، افراد دارای سلامت روان چندین ویژگی دارند که عبارتند از:
پذیرش خود و دوست داشتن خویش: این ویژگی در برگیرنده دو مفهوم خودپنداره (تصوری که فرد از خودش دارد) و عزت نفس (پذیرش و قبول خود) می باشد. چنانچه این دو مفهوم همراه هم باشند تکمیل کننده اولین بخش از سلامت روانی از (پذیرش و دوست داشتن خود) هستند.
برقراری روابط با دیگران: زمانی که فرد خودپنداره و عزت نفس مثبتی داشته باشد و خود را بپذیرد و دوست داشته باشد آنگاه به خوبی خواهد توانست با دیگران ارتباط مناسب برقرار کند.
مقابله با نیازهای زندگی: مقابله با نیازها و احتیاجات زندگی و کنترل الزامات و چالش های زندگی بخشی از سلامت روانی است. نکته اساسی در این زمینه موضوع مدیریت استرس می باشد. زمانی که افراد تحت استرس هستند باید مهارت های مقابله ای لازم را داشته باشند تا بدین وسیله بتوانند اثرات استرس بر جسم و روان را کاهش دهند چنانچه استرس مدیریت شود (کاهش یابد و یا کنترل شود) و مهارت های مقابله ای مؤثر موجود باشد قطعاً فرد بهتر قادر خواهد بود تا با نیازها و چالش های زندگی مقابله نماید.
بروز مناسب هیجانات : افراد باید بتوانند هیجانات خود را شناسایی کنند و آن احساسات را به طور مناسب بروز دهند، در غیر اینصورت سلامت روانی خود فرد و همچنین دیگران در معرض آسیب قرار خواهد گرفت (وایت، 2001).

دیدگاه شناختی
طبق این دیدگاه سلامت روان داشتن سازگاری خوب یا احساس خوب بودن است بویژه هنگامی که این نوع سازگاری یا احساس یا معیارهای جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند همخوانی داشته باشد (نجات، 1378، ص126).
آلبرت الیس معیارهایی برای سلامت روان در نظر گرفته است که عبارت است از:
نفع شخصی: بدین معنا این گونه افراد تمایل دارند رغبت ها و اهداف خودشان را در اکثر اوقات براهداف و رغبت های سایرین بویژه افراد نزدیک و مهم مقدم بدارند و آنها را در مرتبه بعدی قرار دهند.
رغبت اجتماعی: که باعث می شود با دیگران همکاری داشته و از مزایای زندگی در یک گروه اجتماعی یا در یک جامعه بهره مند شوند.
خود جهت یابی: بدین معنا فرد مسئول خودش است و نباید از دیگران درخواست حمایت و یاری کند.
انعطاف پذیری: این ملاک به افرادی که تفکرات انعطاف پذیر، قابل تغییر و بدون تعصب دارند و نگرش آن ها نسبت به سایرین براساس همزیستی است اشاره دارد.
خطر نمودن: بدین معنا که افرادی که دارای سلامت روان هستند، احساس مسئولیت بیشتری نسبت به خطر نمودن منطقی به منظور حصول اهدافی که خودشان آنها را انتخاب نموده اند از خود نشان می دهند، در این معنا آن ها تمایل به کارهای ماجراجویانه دارند (خدارحیمی، 1374، ص115).
بنابر نظریه ویلیام گلاسر انسان سالم کسی است که واقعیت را انکار نکند و درد و رنج موقعیت ها را با انکار کردن نادیده نگیرد بلکه با موقعیت ها به صورت واقع گرایانه روبرو شود، هویت موفق داشته باشد یعنی عشق و محبت بورزد و هم عشق و محبت دریافت کند و هم احساس ارزشمندی کند و هم دیگران احساس ارزشمندی او را تأکید کنند. مسئولیت زندگی و رفتارش را بپذیرد و به شکل مسئولانه رفتار کند (پذیرش مسئولیت کاملترین نشانه سلامت روانی است). توجه او به لذات دراز مدت، منطقی و منطبق با واقعیت باشد و بر زمان حال و آینده تأکید نماید نه بر گذشته و تأکید او بر آینده نیز جنبه درون نگری داشته باشد نه این که به صورت خیال پردازی باشد.
واقعیت درمانی گلاسر نیز بر سه اصل قبول واقعیت، قضاوت در درستی رفتار و پذیرش مسئولیت رفتار و اعمال استوار است و چنانچه در شخص این سه اصل تحقق یابد نشانگر سلامت روانی اوست (همان منبع).
به اعتقاد پرلز کسانی که از سلامت روان برخوردار هستند با واقعیت های خود و عالم بیرون کاملاً در ارتباط هستند چنین اشخاصی در نتیجه شناخت کامل خود به جای اینکه در پی تصویری آرمانی از خویش باشند می توانند خود راستین (واقعی) را اعتلا بخشند (شولتس، 1984، ص193).
دیدگاه های روان تحلیلی
دیدگاه روان تحلیلی معتقد است که شخصیت فرد از سه عنصر تشکیل می شود، نهاد، من و من برتر. بنابراین به نظر آنان بهداشت روانی، زمانی تضمین می شود که من با واقعیت سازگاری شود و همچنین تکانش های غریزی نهاد به کنترل درآید (همان منبع).
فروید به نقل از حسینی (1390)، سلامت روانی را از یک طرف نتیجه تعادل بین سه عنصر نهاد، من و من برتر و از طرفی دیگر نتیجه تعادل بین سطوح خود آگاه و ناخودآگاه می داند. فروید معتقد است که شخص سالم دو ویژگی دارد:
می تواند دوست بدارد و دوست داشته باشد، می خواهد و می تواند کار بکند (شعاری نژاد، 1381، ص 278). به نظر فروید ویژگی خاصی که برای سلامت روانشناختی ضروری است خود آگاهی می باشد. یعنی هر آنچه که ممکن است در ناخودآگاه موجب مشکل شود بایستی خود آگاه شود، شخص سالم از مکانیزمهای دفاعی نوع دوستی، شوخ طبعی، ریاضت و والایش یا تصعید استفاده می کند (نجات، 1388، ص 34). همچنین به عقیده فروید، شخص سالم کسی است که نیازهای تثبیت شده نداشته باشد، نیازهای نهفته یا درونی شده اش در جهت معیارهای درونی شده من برتر باشد و براساس نیازهایش عمل نکند و نیازهایش با یکدیگر در تعارض و کشمکش نباشد. بعلاوه انسان برخوردار از سلامت روانشناختی موجودی منحصر به فرد است که بایستی به صورت یگانه مورد بررسی و مطالعه قرار بگیرد و دارای خصوصیات زیر باشد:
بین من و من آرمانی فرد فاصله زیادی وجود ندارد، من دارای قدرتمندی و کارآیی بسیار است، از ساختار روانی خودش آگاهی لازم را دارد، هدف نهایی او رشد خلاقیت و تحقق خویشتن است (همان منبع).
2-2-4-5- علامت بهداشت روانی و شخصیت سالم:
علایم بهداشت روانی و شخصیت سالم را می توان به صورت زیر خلاصه کرد:
توان برقراری رابطه با دیگران، توان ارزیابی درست از خود، داشتن عواطف و احساسات متعادل، توان بهره‌گیری از امکانات، داشتن اعتماد به نفس و احساس کفایت، احساس امنیت و آرامش خاطر، احترام به خود و دیگران، مسئولیت پذیر بودن، خود کنترلی، احساس رضایت و شادی، توان بهره گیری از منابع و مواهب طبیعی و الهی (حمیدی، 1382؛ ب نقل از سایت فراکاو).
انسان سالم بنابر نظریه گلاسر کسی است که دارای این ویژگی ها باشد:
واقعیت را انکار نکند و درد و رنج موقعیت ها را با انکار کردن نادیده نگیرد بلکه با موقعیت ها به صورت واقع گرایانه روبرو شود، هویت موفق داشته باشد یعنی عشق و محبت بورزد و هم عشق و محبت دریافت نماید هم احساس ارزشمندی کند و هم دیگران احساس ارزشمندی او را تأیید کنند، مسؤولیت زندگی و رفتارش را بپذیرد و به شکل مسؤولانه رفتار کند پذیرش مسؤولیت کاملترین نشانه سلامت روانی است، توجه او به لذات درازمدت تر و منطقی تر و منطبق با واقعیت باشد، بر زمان حال و آینده تأکید نماید نه بر گذشته و تأکید او بر آینده نیز جنبه درون نگری داشته باشد نه به صورت خیال پردازی باشد. واقعیت درمانی گلاسر نیز بر سه اصل قبول واقعیت، قضاوت در درستی رفتار و پذیرش مسؤولیت رفتار و اعمال استوار است و چنانچه در شخصی این سه اصل تحقق یابد، نشانگر سلامت روانی اوست (خدارحیمی،1384؛ گلاسر، 2000). الیس اصول 13 گانه ای را به مثابه معیار هایی برای سلامت روان در نظر گرفته است که عبارتند از: نفع شخصی، رغبت اجتماعی، خود فرمانی، تحمل، انعطاف پذیری، پذیرش عدم اطمینان، تعهد و تعلق نسبت به چیزی خارج از وجود خود، تفکر علمی، پذیرش خود، خطر نمودن، لذت گرایی بلند پایا (خدارحیمی، 1384).
نگرش فرانکل به سلامت روان تأکید عمده را بر، اراده معطوف به معنا می گذارد. جستجوی معنا مستلزم پذیرفتن مسؤولیت شخصی است. هیچ کس و هیچ چیز به زندگی انسان معنا نمی دهد مگر خودش. انسان باید با احساس مسؤولیت آزادانه با شرایط هستی و زندگی روبرو شود و معنایی در آن بیابد. به نظر فرانکل ماهیت وجودی انسان از سه عنصر معنویت، آزادی و مسؤولیت تشکیل شده است و سلامت روان مستلزم تجربه شخصی این 3 عامل است. معیار سنجش معنادار بودن زندگی کیفیت این سه عامل است نه کمیت آن. حصول و کاربرد معنویت، آزادی و مسؤولیت نیز با خود انسان است. بنابر نظریه فرانکل انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن، به عقیده فرانکل جستجوی هدف در خود، شکست خویشتن است. لذا وی هدف رشد تکامل انسان را تحقق خود نمی داند بلکه چیزی بالاتر از آن می داند.
سلامت روان یعنی از مرز توجه به خود گذشتن، از خود فراتر رفتن و جذب معنا. در این صورت خود نیز به طور طبیعی و خود به خود تحقق می یابد. به طور خلاصه می توان گفت شخص برخوردار از سلامت روانی به عقیده فرانکل دارای این ویژگی ها است: آزادی انتخاب عمل دارد، مسؤولیت هدایت زندگی و سرنوشت خویش را می پذیرد، معلول نیروهای خارجی نیست، از زندگی معنای مناسبی یافته است، بر زندگی تسلط آگاهانه دارد، از توجه به خودش فراتر می رود، آینده نگر است، تعهد حرفه ای و شغلی دارد، توانایی ایثار و دریافت عشق را دارد، عشق هدف نهایی شخص برخوردار از سلامت روانشناختی است. به عقیده فرانکل انسانی که واجد این صفات و خصوصیات باشد “انسان از خود فراتر رونده” نامیده می شود (شولتس،1984؛ فرانکل،1999).
خانواده از بسیاری جهات برای کمک به سازگاری و سلامت روانی، بافتی منحصر به فرد است و یکی از مهم ترین محیط های مؤثر بر سلامت جسمی و روحی افراد به شمار می رود (وود ، 1996). نحوه ارتباطات خانواده و شیوه هایی که اعضای خانواده افکار و احساسات خود را بیان می کنند یکی از مهم ترین عوامل تأثیرگذار بر سلامت روان شناختی اعضای خانواده و عملکرد آنها شناخته شده است (نولر و فیتز پاتریک ،1993 به نقل از کوئرنر و فیتز پاتریک، 2002).

2-3- تحقیقات پیشین در خصوص ارتباط تعارضات و کشمکش های والدین با سازگاری فرزندان
کدیور و همکاران (1383)، به بررسی رابطه ساختار تعاملات و عملکرد خانواده با سبک های مقابله با فشارهای روانی در میان دانش آموزان پیش دانشگاهی شهرستان کاشان پرداختند. نتایج تحقیق نشان داد در خانواده هایی که عملکرد تعارضی داشته اند، شیوه مقابله افراد با فشار های روانی نسبت به خانواده هایی که عملکرد تعادلی داشته اند متفاوت بوده است. در این تحقیق مانند بسیاری از پژوهشهای مشابه مشخص شد که فشارهای روانی در خانواده های هسته ای بیشتر است و افراد خانواده های گسترده رفتار های مقابله ای بهتری در مقابل نقش ها از خود نشان می دهند.
فالن و همکاران (1993)، پس از انجام پژوهشی در زمینه کارکرد خانواده و نحوه کنار آمدن دانش آموزان یازده تا چهارده ساله در استرالیا گزارش کردند که جنسیت عاملی تعیین کننده در چگونگی کنار آمدن افراد با منازعات خانواده است. نتایج نشان داد که در اشکال مختلف خانواده از جمله خانواده گسسته و خانواده کامل، پسرها و دخترها به طور متناوب به مسائل خانوادگی واکنش نشان می دهند. پسرها بیشتر مشکلات را نادیده می گیرند. این امر نشان دهنده این واقعیت است که بدون توجه به نوع مشکل، عامل جنسیت، در انتخاب نوع خاصی از شیوه مقابله با منازعات نقش عمده ای بازی می کند.
چلبی و رسول زاده (1381)، مطالعه ای در مورد خشونت علیه کودکان با بهره گرفتن از روش پیمایشی بر روی 300 خانواده شهری در تهران انجام داده اند. یافته های این پژوهش نشان می دهد که در مجموع میزان خشونت مادران بطور متوسط اندکی بیشتر از خشونتی است که پدران علیه کودکان اعمال می کنند. در این میان سهم خشونت عاطفی و بی توجهی بیشتر از سهم خشونت جسمانی است. نتایج تحقیق نشان داد که سهم پدران از خشونت جسمانی شدید مثل کتک زدن تا حدودی بیشتر از سهم مادران است. نتایج مطالعه گویای این واقعیت است که خشونت علیه کودکان در بین تمامی طبقات جامعه کم و بیش رواج دارد.
زنگنه (1380)، به بررسی و شناخت تأثیر عوامل جمعیت شناختی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در تبیین خشونت شوهران علیه زنان در خانواده پرداخته است. داده های مورد نیاز از طریق پرسشنامه خود گزارشی و با شیوه نمونه گیری تصادفی قشر بندی شده چند مرحله ای، از یک نمونه 530 نفری از زنان متأهل ساکن شهر بوشهر که طول مدت ازدواج آنان بیش از یک سال بود، جمع آوری شده است. نتایج حاصله نشان داد که متغیرهای سن زن و شوهر، سن ازدواج زن و شوهر، طول مدت ازدواج زوجین، تعداد فرزندان، میزان پای بندی زوجین به اعتقادات دینی، میزان آزادی زوجین در انتخاب همسر، میزان تحصیلات زن و درآمد شوهر دارای رابطه معکوس و معنی دار با انواع خشونت شوهران علیه زنان (روانی، فیزیکی، اجتماعی و اقتصادی) می باشند.
باسل و همکاران در سال 2007، تحقیقی را در مورد رفتارهای خشونت آمیز همسران در شهر نیویورک انجام داده اند. این تحقیق با روش پیمایشی بر روی نمونه ای به حجم 356 نفر انجام شد و داده های آن با بهره گرفتن از رگرسیون لجستیک مورد تحلیل قرار گرفت. نتایج این تحقیق که در آن از مقیاس استروس استفاده شده بود، نشان داد که 38 درصد همسران در شش ماه گذشته زندگی خود به نوعی دچار خشونت در رفتار خود شده اند. برخوردهای فیزیکی همسران 27 درصد و تعارضات کلامی 10 درصد بوده است. در این تحقیق بین رفتارهای خشونت آمیز مردان و مصرف مواد مخدر از سوی آنان رابطه معنی دار مشاهده شده است (باسل و دیگران، 2007).
مقدس در پژوهشی با عنوان “طبقات اجتماعی و شیوه های حل مسأله در بین زوجین خانواده های ساکن شیراز” در پی یافتن مسائل و مشکلات همسران و چگونگی حل آنها در طبقات اجتماعی مختلف در سال 1387 برآمده است. نمونه آماری این تحقیق 50 خانواده با توجه به نظریه بوردیو بر حسب دسترسی آنها به منابع مادی، اجتماعی، فرهنگی و نمادی انتخاب شده اند. در این پژوهش میدانی با 50 زن متأهل مصاحبه عمیق به عمل آمده و نتیجه این شده که بیشتر مسائل همسران در طبقات بالا عاطفی، در طبقات پایین ابزاری و در طبقات متوسط تلفیقی از عاطفی و ابزاری بوده است. طبقات بالا برای حل مشکلات سعی در ترمیم عاطفی از طریق سرمایه مادی دارند. طبقات پایین بیشتر از راه حل های فیزیکی و ابزاری استفاده می کنند و طبقات متوسط بیشتر از سرمایه فرهنگی و اجتماعی برای حل مشکلات سود می برند (مقدس، 19:1387).
ریاحی و همکارانش در یک تحقیق پیمایشی، 364 نفر از همسرانی را که به علت افزایش اختلاف و تعارضاتشان به دادگاه خانواده در شهر کرمانشاه مراجعه کرده بودند را در سال 1386 مورد مطالعه قرار دادند. در این پژوهش، این نتیجه حاصل شد که دخالت دیگران در زندگی همسران و برآورده نشدن انتظارات همسران از یکدیگر به شکل مستقیم و متغیرهایی از قبیل تفاوت سنی همسران، تفاوت تحصیل و تفاوت عقاید آنان به شکل غیر مستقیم از طریق تأثیر بر میزان برآورده نشدن انتظارات همسران از یکدیگر در شدت یافتن اختلافات و گرایش آنان به سوی جدایی نقش داشته اند. نتایج این تحقیق نشان داد که نزدیک به 9 درصد پاسخگویان گرایش قوی و نیمی از آنان گرایش متوسط نسبت به جدایی و طلاق داشته اند (ریاحی و دیگران، 140:1386-109).
صدق آمیز در سال 1376 پژوهشی تحت عنوان “بررسی عوامل مؤثر بر سازگاری زناشویی در شهر شیراز” بر روی نمونه ای از 577 خانوار انجام داده است. در این تحقیق پاسخگویان او را زنان تشکیل می دهند. او در این پژوهش به نتایج زیر دست یافته است: بین سن زن و سازگاری زناشویی رابطه منفی وجود دارد. همچنین هر چه سن مردان بالاتر رود، سازگاری زناشویی کاهش می یابد، (بین تحصیلات زن و سازگاری (44/0)، تحصیلات مرد و سازگاری (45/0)، سن زن هنگام ازدواج (33/0)، منزلت شغلی مرد (39/0) و سازگاری زناشویی همبستگی مثبت و معنی دار وجود دارد. فاصله سنی زوجین و تعداد فرزندان با سازگاری رابطه منفی دارد (به ترتیب24/0-42/0و 28/0r=). مجموع متغیرهای تحصیلات مرد، تعداد فرزند، شغل مرد و تفاوت سنی 53 درصد تغییرات در سازگاری را تبیین می کند و 47 درصد دیگر به عوامل غیر از این ها بستگی دارد (صدق آمیز، 1376).
فهیمی در سال 1362 در پژوهشی به بررسی رابطه بین میزان رضایت زناشویی والدین و افسردگی فرزندان نوجوان آنها پرداخته است. یافته های پژوهش نشان داد که: بین میزان رضایت زناشویی پدران و مادران با میزان افسردگی فرزندان پسر و دختر آنها رابطه منفی معنی داری وجود دارد. نتایج تحلیل رگرسیون برای پیش بینی افسردگی فرزندان پسر از روی رضایت زناشویی پدر و مادر آنها نشان می دهد، از مجموع (1/22 درصد) واریانس افسردگی فرزندان پسر، بیشترین سهم (9/21 درصد) مربوط به رضایت زناشویی پدر و کمترین سهم (2/0درصد) مربوط به رضایت زناشویی مادر می باشد. همچنین نتایج تحلیل رگرسیون برای پیش بینی افسردگی فرزندان دختر از روی رضایت زناشویی پدر و مادر آنها نشان می دهد، از مجموع (8/33 درصد) واریانس افسردگی فرزندان دختر بیشترین سهم (7/31 درصد) مربوط به رضایت زناشویی مادر و کمترین سهم (1/2 درصد) مربوط به رضایت زناشویی پدر می باشد. همچنین بین رضایت زناشویی پدر و رضایت زناشویی مادر رابطه معنی داری وجود دارد و در آزمون ‏‎t‎‏ نیز تفاوت معنی داری بین رضایت زناشویی پدر و زناشویی مادر وجود ندارد. و بین افسردگی دختران و افسردگی پسران نیز تفاوت معنی داری وجود ندارد (فهیمی، 1362).
نوروزی در سال 1384در پژوهشی به بررسی تأثیر سبک های رفتاری خانواده بر وضعیت روانی دانش آموزان و همچنین بر نگرش آنان به روابط انسانی در مدرسه پرداخته است. این پژوهش بر روی یک نمونه 1522 نفری از دانش آموزان دوره راهنمایی و متوسط عمومی و پیش دانشگاهی استان تهران انجام شده، با مطالعه پنج سبک رفتاری خانواده (یعنی خانواده منسجم و صمیمی، خانواده پاسخگو، خانواده بی تفاوت، خانواده مستبد، و خانواده آشفته) در پی پاسخگویی به این سؤال بوده است که هر یک از انواع خانواده های مذکور چه تأثیری بر وضیعت روانی و بر نگرش نوجوانان و جوانان مدارس راهنمایی و دبیرستانی نسبت به نوع رفتار اولیای مدارس با دانش آموزان دارند. برای سنجش عامل روانی، وضعیت متعادل فرد از لحاظ فاقد بودن پنج ویژگی اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، نگرشهای ضد اجتماعی و روحیه خلافکاری معیار قضاوت قرار گرفته است. همچنین پنج متغیر سن، جنس، سطح تحصیلی، وضعیت اقتصادی، و وضعیت فرهنگی دانش آموزان نیز به عنوان متغیرهای زمینه ای بررسی شده است. نتایج تحقیق حاکی از تأثیر مثبت سبک رفتاری خانواده های منسجم و صمیمی و خانواده های پاسخگو و تأثیر منفی سبک رفتاری خانواده های بی تفاوت و مستبد و آشفته بر سلامت روانی دانش آموزان و نگرش آنان به روابط انسانی در مدرسه است (نوروزی، 1384).
نوری در سال 1386 در پژوهشی به بررسی رابطه ویژگیهای خانواده با سلامت روانی دانش‌آموزان دختر پرداخته است. تحقیق از نوع مورد شاهدی است و هدف آن بررسی فرضیه‌های عدم ارضای نوجوانان دانش‌آموز در محیط خانواده‌های نابسامان و ارتباط آن با اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، وسواس و… می‌باشد. آزمودنی‌ها 80 نوجوان دختر دانش‌آموز سال سوم تجربی دبیرستان‌های تهران بودند که نیمی دیگر بعنوان گروه شاهد انتخاب شده‌اند. گزینش آزمودنی‌ها با روش غربالگری و به کمک آزمون اطلاعاتی صورت گرفته است و از آزمون SCL-90 برای بررسی فرضیه‌ها استفاده شده است. نتایج حاصل نشان‌دهنده تفاوت معنی‌داری بین گروه های مورد و شاهد می‌باشد (نوری، 1386).
مرادی در سال 1365به بررسی وضعیت اختلالات رفتاری پرخاشگری دانش‌آموزان تهرانی در ارتباط با خصوصیت شخصیتی آنها، وضعیت تحصیلی، ساخت خانواده و وضعیت رشدی و تربیتی آنهاپرداخته است. این بررسی، به روش پیمایشی و با بهره گرفتن از پرسشنامه، مشاهده منظم، مصاحبه، آزمون هوشی، آزمون شخصیت از 80 تن از دانش‌آموزان مدارس تهران انجام گرفته است. اهم یافته‌ها نشان می‌دهد که نوجوانان پرخاشگر مبتلا به یکی از عادات مرضی هستند و دارای ضعف قدرت خلاقیت، پایین بودن سطح توجه و دقت، خودمختاری و استقلال، ناسازگاری، قدرت خودنمایی، عیب‌جویی و تغییرات و نوسان‌های خلقی هستند. وضع تحصیلی شاگردان پرخاشگر نسبتاً پایین است. 30 درصد از آنها به نوعی با فقدان یکی از والدین یا هر دو روبه‌رو هستند. متوسط سواد و درآمد والدین دانش‌آموزان پرخاشگر در سطح عمومی جامعه کمتر است و میانگین جمعیت خانواده آنها بیش از متوسط جمعیت کشور است. 24 درصد آنان دچار نابهنجاری گویایی در هنگام تکلم هستند. 57 درصد آنان در خانه با سایر افراد خانواده به دعوا می‌گذرانند. افراد پرخاشگر معمولاً به نحوی مورد تنبیه واقع می‌شوند. عمده مشکلات خانواده‌های آنها مشکلات مالی، مشکلات مربوط به دانش‌آموزان، اختلافات ، فقدان والدین و بیماری است (مرادی، 1365).
صمدی (1380)، پژوهشی با عنوان”بررسی تأثیر تعارضات خانوادگی در بروز نوع اختلالات رفتاری دانش آموزان دختر دوره راهنمایی شهر تهران” هفت فرضیه را مورد بررسی قرار داده است. یافته های پژوهش نشان داد: شیوع اختلالات رفتاری در دانش آموزانی که تعارضات خانوادگی دارند بیشتر از دانش آموزانی است که تعارضات خانوادگی ندارند. بین تعارضات خانوادگی و افسردگی، بیش فعالی، مشکلات یادگیری، مشکلات روان- تنی و پرخاشگری دانش آموزان رابطه مثبت وجود دارد.
فرمهینی فراهانی در سال 1375به بررسی رابطه پرخاشگری دانش آموزان پسر با ساخت خانواده در مدارس ابتدایی شهر تهران پرداخته است. این بررسی به روش پیمایشی و با بهره گرفتن از پرسشنامه، مصاحبه منظم (مصاحبه با مربیان – مادران)، آزمون‌های هوشی ریون از میان 147 دانش‌آموز پرخاشگر پسر در مدارس ابتدایی تهران انجام گرفته است. اهم نتایج نشان می‌دهد که کل اختلالات رفتاری در میان دانش‌آموز پسر کلاس‌های سوم تا پنجم دبستان 48/36 در هزار است. 6 درصد جامعه نمونه بدون پدر، 2/2 درصد بدون مادر، 1 درصد دارای ناپدری و 7/4 درصد دارای نامادری هستند. 26/7 درصد از والدین دارای ارتباط خانوادگی می‌باشند و 26/1 درصد پدران بیماری جسمانی و 14/8 درصد از پدران و 12/2 درصد از مادران مشکلات روانی و عصبی دارند. 12/6 درصد از مادران در طول بارداری ناراحتی‌های جسمانی و 17/9 درصد ناراحتی‌های عصبی داشتند. 2/1 درصد پدران بیکار، 31/9 درصد کارگر، 30 درصد کارمند و 36/2 درصد شاغل آزاد و 93 درصد مادران خانه‌دار هستند. 25/6 درصد از پدران و 3/44 درصد مادران بی‌سوادند. بعد خانوار آنها به طور میانگین 7 نفر است. 05/79 درصد خانواده‌ها مشاجره لفظی و 95/7 درصد اقدام به تنبیه می‌کنند. وضعیت تحصیلی دانش‌آموزان پایین‌تر از همکلاسی‌های خود است.
جنایی در سال 1380، در پژوهشی به بررسی رابطه تعاملات درون خانواده با سلامت روان دانش آموزان پایه سوم دوره راهنمایی پرداخته است. تحلیل آماری بر روی داده های پژوهش به نتایجی دست یافته است که مهمترین آنها عبارتند از: در تعامل بین خانواده و سلامت روان دانش آموزان رابطه معنا داری مشاهده شده است، بین میزان احساس دلبستگی و همبستگی خانواده و سلامت روان دانش آموزان رابطه معناداری وجود دارد. بنابراین نحوه روابط والدین و فرزندان با یکدیگر و در واقع تعامل خانواده نشان دهنده میزان سلامت دانش آموزان می باشد.
مؤمنی در سال 1390 در پژوهشی به بررسی رابطه تعارض ادراک شده والدین با عزت نفس و سلامت روان نوجوانان پرداخته است. تحلیل داده ها نشان داد که چهار بعد سلامت روان با تعارض ادراک شده والدینی رابطه مثبت دارد.
قره باغی و همکاران درسال 1385 در پژوهشی به بررسی نظریه شناختی استرس یعنی رابطه استرس- ارزیابی- مقابله شناختی و نقش این رابطه در مشکلات عاطفی – رفتاری و سلامت جسمی و روانی – اجتماعی در کودکان پرداخته اند. در این پژوهش، کودکان به پرسشنامه ادراک کودک از تعارض والدین، مادران به پرسشنامه های خصومت آشکار اولری- پورتر و سلامت کودک و مادران و معلمان به پرسشنامه تواناییها و مشکلات کودک پاسخ دادند. نتایج نشان دهنده رابطه معنادار بین تعارض زناشویی با ارزیابی منفی کودک از تعارض والدین و مقابله شناختی کودک است. همچنین رابطه معنادار بین تعارض زناشویی و ارزیابی شناختی منفی کودک از تعارض والدین با نشانه های آسیب شناختی و سلامت کودک بدست آمد. علاوه بر روابط مستقیم، نقش تعاملی تعارض زناشویی و ارزیابی شناختی منفی تعارض والدین در نشانه های آسیب شناختی کودک نیز مورد تأیید قرار گرفت. نتایج این پژوهش در قالب الگوی چارچوب شناختی مبتنی بر بافت، نظریه شناختی استرس و رویکرد سیستمی در آسیب شناسی تحولی، تأیید کننده نقش مستقل و تعاملی دو عامل خطر تعارض زناشویی و ارزیابی های شناختی منفی کودک در پیش بینی مشکلات آسیب شناختی روانی و کاهش سلامت کودکان است (قره باغی وهمکاران، 1385).
اسفندیاری، بهارودین و نوذری (2009)، در پژوهشی با عنوان رابطه بین درگیری های بین والدین و مشکلات رفتاری بیرونی در میان نوجوانان، به بررسی درگیری های بین والدین که مشکلات رفتاری بیرونی نوجوانان را تحت تأثیر قرار داده است پرداخته اند. یافته های این پژوهش درگیری بین والدین را به عنوان یک عامل کمک کننده به مشکلات رفتاری بیرونی نوجوانان نشان داده است. خشونت والدین اثرات شدیدی بر روی کودکان و نوجوانان خود دارد. مشکلات رفتاری کودکان و و نوجوانان می تواند منعکس کننده رفتار والدین باشد. بر اساس نظریه کنش خانواده، درگیری بین والدین، نقش مهمی در توسعه عوامل استرس زا ایفا می کند. این استرس می تواند، اعضاء خانواده را درگیر، و روابط بین آنها را تحت تأثیر قرار دهد. بنابراین عدم تقابل بین اعضاء خانواده می تواند بسیاری از مشکلات را برای آنها، بویژه برای نوجوانان ایجاد کند.
همچنین اشر (2005)، در مقاله ای با عنوان اثر تعارض والدین بر کودکان، به این موضوع پرداخته که امروزه انسانها به هر گونه حوادث بیرونی و طبیعی جهت کمک به کودکان، واکنش نشان می دهند، اما از آنچه که کودکان از تعارض بین والدین خود رنج می برند و قلب و روح و روان آنها را آزار می دهد، آنچنان اهمیت نمی دهند. وی اشاره می کند که فرزندانی که در معرض چنین تعارضی هستند، همیشه از ترس و خجالتی بودن عمیقاً نگران هستند. همچنین اشر، درگیری بین پدر و مادر را به عنوان خطرناک ترین عامل بروز استرس، پرخاشگری و عدم اعتماد به نفس در زندگی کودکان می داند.
همچنین بهارودین و اسفندیاری (2009، 2008)، در پژوهشی به بررسی اثر تعارض والدین بر رفتار پسرانشان پرداخته اند. در این پژوهش ویژگی های مشترک رفتار تعارضی در خانواده بررسی شده است. یافته ها حاکی از آن بود که ترکیبی از فاکتورهایی مانند زمینه خانوادگی، طبقه اجتماعی، بیکاری، سطح پایین تحصیلات، تعداد فرزندان، سن و نژاد، و همچنین استرس به طور کلی، نقش مهمی در داشتن رفتاری تعارضی ایفا می کند. کشمکش در آن خانواده ای یافت می شود که عزت نفس اعضای خانواده کاهش یافته و همچنین استرس، افسردگی و گاهی اوقات اقدام به خودکشی نیز در آن خانواده وجود دارد. واقعیت این است که ” بایستی مدل های جایگزینی دیگری، جایگزین رفتارهای فعلی والدین در ازدواج، برخورد با همسران و نقش والدین در مبارزه با مجموعه عناصر تنبیهی و انحصارگرا شود”. اعتماد به نفس یک شاخص خوبی از کیفیت روابط و مناسبات افراد است. کسانی که در ارزیابی عزت نفس، در رتبه پایین هستند، معمولا در روابط شان بیشتر درگیر می شوند، در حالی که کسانی که امتیاز بالاتری کسب کرده اند، از آنها یک رابطه سالم با شریک زندگی خود گزارش شده است. یافته های پژوهش در پرسشنامه ها نشان می دهد که افرادی که مورد آزار قرار نگرفته اند دارای اعتماد به نفس بالاتری هستند نسبت به افرادی که مورد آزار قرار گرفته اند.
دیویس و همکاران (1998)، در پژوهشی با عنوان پاسخهای کودکان به کشمکش والدین و تأثیر آن بر سازگاری فرزندان، به بررسی این موضوع پرداخته اند. دراین پژوهش به بررسی الگوهای پاسخ کودکان به کشمکش والدین و ارزیابی عملکرد کودکان پرداخته است. این پژوهش بر روی 3 نوع پاسخ کودک و ارتباط آنها با افسردگی و رفتار پرخاشگرانه تمرکز دارد. مشاهدات به صورت مستقیم و بر اساس داده های پرسشنامه بر روی 156 خانواده دارای پدر و مادر جمع آوری شده است. این پژوهش نشان می دهد که رفتار پرخاشگرانه، قویترین رابطه ترتیبی با کشمکش بین والدین و قوی ترین رابطه پیش بینی با افزایش عملکرد پرخاشگرانه کودکان را دارد. تفاوت های جنسیتی در الگوهای پاسخ پرخاشگرانه کودکان نقش دارد. بدین ترتیب در این نتایج، رابطه بین پاسخ های کودک و افزایش عملکرد افسردگی، ضعیف تر از کسانی که عملکرد پرخاشگرانه داشتند، بوده است. نتایج بررسی الگوهای پاسخ کودک، به عنوان یک موضوع بالقوه سرشار از موضوعات جدید، برای درک بهتر تأثیر خانواده بر هر دو عامل پرخاشگری و افسردگی در کودکان بودند.
ربکا تکاکا (2009)، در پژوهشی به بررسی کشمکش های والدین و تأثیر آن بر پیشرفت کودکان پرداخته است. در این مقاله با بررسی مطالعات مختلفی از سال 2000 تا 2009، به درگیری های پدر و مادر و تأثیر منفی که بر رشد فرزندان می تواند داشته باشد، می پردازد. مشکلات درونی و بیرونی کودکان در اثر روابط مضر والدین توسعه می یابند. کودکان، وقتی که در معرض کشمکش های بین پدر و مادر قرار می گیرند، مشکلات روانی، رفتاری، عاطفی، شناختی، فیزیکی و اجتماعی آنان گسترش می یابد. دراین پژوهش مشخص شده است که درگیری های والدین بر ​​عملکرد تحصیلی کودکان و همچنین رابطه والدین و کودک تأثیر می گذارد و در نتیجه بر نحوه درک روابط کودکان در آینده نیز تأثیر گذار می باشد. کودکانی که مشاجره و جدایی والدین را تجربه کرده اند، تعهدات کمتر و به تبع آن، اعتماد به نفس کمتری نیز در آینده، در ازدواج خود دارند. وقتی فرزندان شاهد درگیری های مدام بین والدین خود هستند، ممکن است از این تعارض و روابط ناکارآمد الگو شده، پیروی کنند. کودکان با تماشای درگیری های روزانه بین والدین خود، ممکن است فکر کنند که این یک شیوه رفتاری درست است و همین رفتار پدر و مادر خود را دنبال کنند. درگیری های بین پدر و مادر، بر ​​رابطه آنها و کودک مؤثر بوده و در نتیجه، دلبستگی کودک به پدر و مادری که علائم افسردگی و پرخاشگرانه را در آنها افزایش داده است، تأثیرگذار خواهد بود. این تحقیقات همچنین نشان می دهد که پرخاشگری ناشی از درگیری های والدین، برارتباط کودکان با همسالان خود و مشکلات رفتاری در نوجوانی تأثیر می گذارد. از لحاظ فیزیکی نیز، تعارض والدین بر اضطراب و ناامنی در کودکان که بیشتر در خواب و یا دیگر مشکلات سلامتی ظاهر می شود، ارتباط دارد.
لی چونگ یونگ (2010)، در مقاله ای با عنوان واکنش کودکان به تعارض والدین، به بررسی رابطه بین تغییرات فیزیولوژیکی کودکان و ویژگی های تضاد والدین، به منظور توسعه یک روند، که در آن چنین اطلاعاتی می تواند در اختیار خانواده ها، برای درمان قرار گیرد، می پردازد. در این پژوهش، کودکانی از 20 خانواده در معرض تضاد والدین خود قرار داده شدند، در حالی که برانگیختگی این کودکان از طریق رسانایی پوستی و سنسورهای تعداد ضربان قلب اندازه گیری می شد. در این پژوهش مشخص شد که صرف نظر از موضوع بحث، 80 درصد از آن زمان که والدین داشتند از یکدیگر شکایت می کردند و رفتار مناسبی نداشتند، کودک نیز به همین میزان و ترتیب (80 درصد)، حتی در حالت سکوت خود، در حال پاسخ دادن به تنش بین فردی پدر و مادرش، بوده است.
یکی از بزرگترین و مهمترین پژوهش‌ها درباره خشونت خانگی در ایران، یک طرح ملی است که در سال 1382و توسط دفتر امور اجتماعی وزارت کشور و مرکز مشارکت امور زنان ریاست جمهوری، اجرا شد. صدها پژوهشگر و پرسشگر در قالب این طرح در ۲۸ استان کشور به بررسی پدیده خشونت خانگی و بیشتر خشونت علیه زنان پرداخته اند. گزارش نهایی این طرح شامل یافته‌های تکان دهنده‌ای درباره خشونت خانگی علیه زنان در شهرهای مختلف ایران است. مجری این طرح ملی، برای توصیف ابعاد خشونت خانگی علیه زنان در ایران، انواع مختلف آن را در هشت گروه تقسیم بندی کرده است: خشونت‌های زبانی، روانی، فیزیکی، حقوقی، جنسی، اقتصادی، فکری و آموزشی و مخاطرات.
آمارهای این طرح ملی نشان می‌دهد که ۶۶ درصد زنان ایرانی، از اول زندگی مشترکشان تاکنون، حداقل یکبار مورد خشونت قرا گرفته‌اند. با این حال میزان و انواع خشونت خانگی در استان‌های مختلف ایران از تنوع و تفاوتهای زیاد و معناداری برخوردار است .پژوهشگران این طرح ملی برای اندازه‌گیری شاخص کلی خشونت خانگی علیه زنان در ایران از ۴۵ مقیاس یا ” گویه” استفاده کرده‌اند که تعدادی از آنها عبارتند از: به کاربردن کلمات رکیک، بهانه‌گیری های پی در پی، داد وفریاد و بد اخلاقی، ایجاد فشارهای روحی با رفتار تحکم آمیز، تهدید به کشتن، محروم کردن از غذا، کتک‌ کاری، مجبور کردن به کارهای خلاف عرف و شرع و قانون، جلوگیری از استقلال مالی و مجبور کردن به دیدن عکس و فیلم‌های خلاف اخلاق عمومی یا اجبار به روابط زناشویی ناخواسته می باشد.
بر اساس یافته‌های این پژوهش ملی، در مجموع تمامی افراد مورد مطالعه در سطح ملی به طور متوسط ۷/۴ مورد از گونه‌های متفاوت (۴۵ مورد) خشونت خانگی را تجربه کرده‌اند. این میانگین برای افراد درگیر در خشونت خانگی ۱/۷ است. معنای این آمار این است که هر زنی که در طول زندگی مشترک خود تاکنون با خشونت خانگی درگیر بوده، به طور متوسط هفت مورد از انواع این خشونت‌ها را تجربه کرده است .زنان ایران در میان انواع نه گانه خشونت خانگی رتبه نخست را در خشونت روانی و کلامی و رتبه آخر را در خشونت جنسی به دست آورده اند. یافته‌های تحقیق در ارتباط با عوامل مؤثر بر خشونت خانگی نشان می‌دهد که وضعیت تحصیلی نیز بر میزان همسرآزاری تأثیر دارد. زنان بی‌سواد بیشترین و زنان دارای فوق دیپلم و لیسانس کمترین خشونت را از اول زندگی مشترک خود تجربه کرده‌اند. یافته‌های همین تحقیق نشان می‌دهد که میزان تأثیر سن و همچنین شاغل و یا غیر شاغل بودن زن بر خشونت خانگی علیه زنان از تنوع و تفاوت‌های قابل توجهی برخوردار است. زنان ۵۵ تا ۵۹ ساله بالاترین و زنان ۲۰ تا ۲۴ ساله پائین‌ترین مورد وقوع خشونت را در زندگی مشترک خود داشته‌اند. زنان غیر شاغل نیز بیشتر و زنان شاغل کمتر خشونت را تجربه کرده‌اند .پژوهش ملی بررسی خشونت خانگی میزان تأثیر شغل، درآمد ماهیانه خانوار، زبان مادری و محل بزرگ شدن را بر خشونت خانگی مورد ارزیابی قرار داده است که روشن شد ارتباط معناداری بین آنها وجود دارد، به این ترتیب که کارگران کشاورزی از اول زندگی مشترک تاکنون بیشترین و کارمندان و متخصصان عالی رتبه کمترین خشونت را درباره همسران خود انجام داده‌اند .خانواده‌هایی که میزان هزینه ماهانه آنها زیر ۷۵ هزار تومان بوده بالاترین میزان خشونت را تجربه کرده‌اند و آنها که بین ۲۲۶ تا ۳۰۰ هزار تومان هزینه داشته‌اند، کمترین میزان خشونت را داشته اند.
تأثیر نوع محل سکونت بر خشونت خانگی
همچنین خانواده‌هایی که در خانه‌های ویلایی زندگی می‌کنند، بیشترین خشونت و خانواده‌هایی که در آپارتمان سکونت دارند، کمترین خشونت را تجربه کرده‌اند .مردانی که تا ۱۸ سالگی در روستا بزرگ شده‌اند، بالاترین خشونت را علیه زنان روا داشته‌اند و مردان بزرگ شده شهر، کمترین خشونت را علیه همسران خود داشته اند. زنانی که با همسرشان همشهری نیستند، بیشتر تحت خشونت واقع شده‌اند و البته آنها که همشهری بوده‌اند کمترین خشونت را تحمل کرده‌اند. در این پژوهش ارتباط زبان مادری نیز با خشونت در خانواده‌ مورد سنجش قرار داده شد و نتایجش خبر از آن می‌دهد که مردان بلوچ و لر زبان، بالاترین خشونت و مردان مازنی و گیلک زبان، کمترین خشونت را از ابتدای زندگی مشترک تا کنون نسبت به زنان خود روا داشته‌اند.
پرخشونت‌ترین دوره‌ها
میانگین مرتب شده دوره‌های زندگی، در بین پاسخگویان در سطح ملی بر حسب میزان وقوع خشونت خانگی نشان می‌دهد که دوره‌های زیر به ترتیب پرخشونت ‌ترین دوره‌ها برای زنان ایران محسوب می‌شوند :
یک سال اول ازدواج، دوران تنگناهای مالی، پس از تولد فرزندان، حداقل یکبار در ماه، دوران بارداری و دوران میانسالی (طباطبایی، محسنی تبریزی و مرجایی؛ 1383).

2-4- نقد مطالعات انجام شده
از میان تحقیقات داخلی ذکر شده تنها پژوهش صمدی (1380)، مستقیماً به مطالعه تعارضات خانواده و اثرات آن بر روی فرزندان پرداخته است. مطالعات دیگر را به طور غیر مستقیم می توان به تعارضات خانواده پیوند داد. این پژوهشها موضوعاتی از قبیل قدرت در خانواده، خشونت خانگی و تغییرات خانواده را مورد توجه قرار داده اند. تحقیقات مشابه دیگری نیز وجود دارند که علاوه بر مفاهیم فوق به امر طلاق معطوف شده اند و طلاق حاصل شدت یافتن و یا به انتهای خط رسیدن تعارضات خانواده است. طلاق بین زوجین با مراجعه به دادگاه زمانی صورت می گیرد که آنها راه دیگری برای حل تعارضات خود پیدا نمی کنند. این نوع مطالعات در واقع به خانواده های مسأله دار معطوف شده اند. اغلب تحقیقات خارجی متغیرهای محدودی را در رابطه با تعارضات خانواده بررسی کرده اند. حسن تحقیقات خارجی این است که با تمرکز بر موضوعی خاص تعارض بین همسران با یکدیگر، تضاد فرزندان با والدین و یا تعارض بین فرزندان با یکدیگر را مورد پژوهش قرار داده اند. اغلب این تحقیقات از روش شناسی و چارچوب نظری مناسبی برخوردار بوده اند (اسفندیاری، بهارودین و نوذری، 2009؛ اشر، 2005؛ دیویس و همکاران، 1988؛ ربکا تکاکا، 2009؛ لی چونگ یونگ، 2010).

2-5- نتیجه گیری
اهمیت جایگاه خانواده و حفظ کیان آن و تأثیر آن بر فرآیندهای خرد و کلان زندگی فردی و اجتماعی چنان واضح و ملموس است که نیازی به ذکر شواهد و منابع در خصوص آن احساس نمی شود. صاحب نظران مختلف وجود مفهوم رضایت زناشویی در خانواده را از عوامل مهم پایداری و استحکام خانواده ذکر کرده اند و محققین مختلف عوامل متعددی را در تشکیل رضایت از زندگی دخیل دانسته اند. مرور پژوهش های انجام شده در رابطه با موضوع تحقیق حاضر، نشان می دهد که با توجه به اینکه تحقیقات متعددی پیرامون تعارضات والدین در خارج از کشور، صورت گرفت است اما هنوز اطلاعات ما در ایران و در خصوص خانواده های ایرانی ناچیز است.

2-6- فرضیه های تحقیق
2-6-1- فرضیه اصلی
بین تاکتیک های حل تعارض والدین و رفتار پرخاشگری فرزندان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض والدین و اعتماد به نفس فرزندان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض والدین و سلامت روان فرزندان رابطه وجود دارد.

2-6-2- فرضیه جانبی
بین تاکتیک های حل تعارض پدر و پرخاشگری بدنی نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض پدر و پرخاشگری کلامی نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض پدر و خشم نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض پدر و خصومت نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض پدر و نمره کل پرخاشگری نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض پدر و عزت نفس نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض پدر و سلامت عمومی نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض مادر و پرخاشگری بدنی نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض مادر و پرخاشگری کلامی نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض مادر و خشم نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض مادر و خصومت نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض مادر و نمره کل پرخاشگری نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض مادر وعزت نفس نوجوان رابطه وجود دارد.
بین تاکتیک های حل تعارض مادر و سلامت عمومی نوجوان رابطه وجود دارد.
بین دو گروه دختران و پسران در متغیرهای پژوهش تفاوت وجود دارد.

فصل سوم
روش تحقیق
3-1- مقدمه
در این فصل ابتدا به معرفی جامعه و گروه نمونه مورد مطالعه پرداخته، سپس به ابزارهای پژوهش و میزان روایی و پایایی آنها اشاره می گردد و نحوه اجرای پژوهش و شیوه آماری مورد استفاده تشریح می شود.

3-2- روش تحقیق
روش تحقیق حاضر همبستگی بوده و به دنبال بررسی قدرت متغیر تعارض والدین در پیش بینی اعتماد به نفس، پرخاشگری و سلامت روان فرزندان می باشد.

3-3- جامعه آماری
با توجه به آمار اداره کل آموزش و پرورش استان فارس در سال 1393، در مقطع تحصیلی متوسطه دوره اول و راهنمایی سابق شهر شیراز ، 43165 نفر دانش آموز در نواحی چهار گانه مشغول به تحصیل می باشند. در ذیل جدول تعداد دانش آموزان هر ناحیه در مقطع راهنمایی سابق و متوسطه دوره اول آورده شده است.
جدول 3-1: مشخصات جامعه آماری
منطقه جمع کل دانش آموز
ناحیه 1 13381
ناحیه 2 10817
ناحیه 3 9687
ناحیه 4 9280
3-4- نمونه و روش نمونه گیری
از بین جامعه آماری، 300 دانش آموز (دختر و پسر)، به شیوه تصادفی از دوره متوسطه اول به عنوان نمونه انتخاب شدند که از این تعداد، 149 نفر دانش آموز دختر و 151 نفر دانش آموز پسر می باشند.

3-4-1- جنسیت
مشخصات افراد نمونه بر حسب متغیر جنسیت مطابق جدول ذیل می باشد.
جدول 3-2: مشخصات افراد نمونه بر حسب متغیر جنسیت
متغیر فراوانی درصد
دختر 149 7/49
پسر 151 3/50

3-4-2- سن
یافته های توصیفی متغیر سن مطابق جدول ذیل می باشد.
جدول 3-3: یافته های توصیفی متغیر سن
متغیر تعداد حداقل حداکثر میانگین انحراف استاندارد
سن 294 12 15 35/13 84/0

3-5- ابزارهای سنجش
در این تحقیق تعارض والدین متغیر پیش بینی شده و متغیرهای افسردگی، پرخاشگری و سلامت روان متغیرهای پیش بینی شونده هستند. در این پژوهش جهت گردآوری داده ها از 4 پرسشنامه استفاده شده است که عبارت است از:
3-5-1- پرسشنامه مقیاس تاکتیک های حل تعارض پدر و مادر
هدف: سنجیدن خرده مقیاس های استدلال، پرخاشگری کلامی، و خشونت (پرخاشگری فیزیکی) در خانواده می باشد. خرده مقیاس استدلال مشخص می کند که چه میزان پدر و مادر در حل تعارضات خود از منطق و استدلال استفاده می کنند. خرده مقیاس پرخاشگری کلامی، مشخص می کند که چه میزان پدر و مادر در حل تعارضات خود از کلام تند، فحش و ناسزا استفاده می کنند. خرده مقیاس پرخاشگری فیزیکی، مشخص می کند که چه میزان پدر و مادر در حل تعارضات خود از خشونت، زد و خورد و درگیری فیزیکی استفاده می کنند.
روش نمره گذاری و تفسیر
پرسشنامه تاکتیکهای تعارض یک ابزار 15 سوالی است که برای سنجش سه تاکتیک حل تعارض (استدلال، پرخاشگری کلامی و پرخاشگری فیزیکی) بین والدین خانواده تدوین شده است. چندین شیوه برای نمره گذاری این پرسشنامه وجود دارد، از جمله نمرات مقیاس گاتمن، نمرات تراکمی، نرخهای تاکتیکهای تعارض و توپولوژی پرخاشگری. نمرات مزمن بودن تاکتیک های تعارض که کاربرد بالینی دارد، با جمع نمرات پرسشها بدست می آید. نمرات زیرمقیاس «استدلال» در هر یک از مقیاس های تاکتیک های تعارض از پرسشهای A تا E بدست می آید. نمرات «پرخاشگری کلامی» با جمع پرسشهای F تا J و «پرخاشگری فیزیکی» با جمع پرسشهای K تا O بدست می آید. نمرات مربوط به تاکتیک های تعارض والدین، به طور جداگانه محاسبه می شوند. دامنه نمرات 0 تا 15 است که نمرات بالاتر به معنی استفاده بیشتر از یک تاکتیک بخصوص است.
پایایی و روایی
بنابر اطلاعات موجود، شش کار تحقیقاتی همسانی درونی زیرمقیاسهای استدلال، پرخاشگری کلامی و پرخاشگری فیزیکی را تأیید می کنند. دامنه 12 ضریب آلفا برای زیرمقیاس استدلال از 42/0 تا 76/0 است. برای زیر مقیاس پرخاشگری کلامی 16 ضریب آلفا موجود است که دامنه آنها از 62/0 تا 88/0 است. برای زیرمقیاس پرخاشگری فیزیکی 17 ضریب آلفا موجود است که دامنه آنها از 42/0 تا 96/0 است. روایی این مقیاس بارها مورد تأیید قرار گرفته است، و این که چندین کار تحقیقی ساختار عواملی استدلال، پرخاشگری کلامی و پرخاشگری فیزیکی را تأیید می کنند. همچنین اطلاعات زیادی در مورد روایی سازه در اختیار است که از آن جمله: همبستگی بین نمرات تاکتیکهای تعارض و عوامل ریسک خشونت خانواده، سطح محبت بین والدین می باشد (ثنایی، 1387).

3-5-2- پرسشنامه مقیاس عزت نفس روزنبرگ
معرفی آزمون
روزنبرگ (1965)، نخستین مطالعات علمی را در زمینه عزت نفس انجام داد. وی تأثیر متغیرهای اجتماعی، نژاد، مذهب، ترتیب تولد و ارتباط بین والدین را بر عزت نفس گروه زیادی از نوجوانان مورد بررسی قرار داد و با انجام این کار موجب رواج یافتن مقیاس های اندازه گیری عزت نفس شد. مقیاس عزت نفس روزنبرگ برای اندازه گیری عزت نفس تهیه شده که یکی از پر استفاده ترین ابزار ها در این زمینه بوده و دارای اعتبار و روایی بالایی است و شامل 10 عبارت است که 5 عبارت آن به شکل مثبت (گویه های شماره 1 تا 5) و 5 عبارت دیگر به صورت منفی (گویه های شماره 6 تا 10) ارائه شده است.
روش نمره گذاری و تفسیر
شیوه نمره گذاری این مقیاس به این ترتیب است: سوالات 1 الی 5، کاملاً مخالفم = صفر، مخالفم= 1، موافقم=2 و کاملاً موافقم دارای نمره 3 می باشد. همچنین در سؤالات 6 الی 10، کاملاً موافقم = صفر، موافقم= یک، مخالفم=2 و کاملاً مخالفم دارای نمره 3 می باشد.
پایایی و روایی
روزنبرگ (1965)، رابطه بین عزت نفس فردی و جمعی را در یک نمونه 82 نفری از دانش آموزان با 01p>./ ، 34r=./ به دست آورد. ضریب آلفای کرونباخ در مطالعه ای که بر روی دانشجویان دختر انجام گرفته بود، 93/0 بدست آمد و در بررسی پایایی بازآزمایی آزمون 85r=./ بود (روزنبرگ، 1965؛ شاینا، آنیتا و برونو ، 2004؛ اومن ، 2007). رجبی و بهلول (1386)، در یک بررسی مقطعی 129 دانشجو که به روش تصادفی ساده از بین کلیه دانشجویان سال اول ساکن در خوابگاه های دانشجویی دانشگاه شهید چمران برگزیده شدند با بهره گرفتن از مقیاس عزت نفس روزنبرگ، مورد مطالعه قرار گرفتند. نتایج ضرایب همسانی درونی ماده در کل نمونه دانشجویی 84/.، در دانشجویان پسر 87/. و در دانشجویان دختر80/. به دست آورد. ضرایب همبستگی بین هر یک از ماده های مقیاس با نمره کل ماده ها از 56/. تا 72/. متغیر و همگی در سطح 001/.>p، معنادار بود. تحلیل عاملی با بهره گرفتن از عامل یابی محور اصلی (چرخش پروماکس) در مقیاس فوق دو عامل (صلاحیت و شایستگی شخصی و رضامندی از خود) که 83/53/. واریانس مقیاس را تبیین نمود، به دست داد. با توجه به پایایی و روایی مقیاس فوق، می توان از آن برای فعالیت های بالینی و پژوهشی استفاده کرد.

3-5-3- پرسشنامه پرخاشگری
معرفی آزمون
نسخه جدید پرسشنامه پرخاشگری که نسخه قبلی آن تحت عنوان پرسشنامه خصومت بود، توسط باس و پری (1992)، مورد بازنگری قرار گرفت. این پرسشنامه یک ابزار خودگزارشی است که شامل 29 عبارت و چهار زیر مقیاس است، که عبارتست از پرخاشگری بدنی، پرخاشگری کلامی، خشم و خصومت آزمودنی ها به هر یک از عبارات در یک طیف 5 درجه ای از کاملاً شبیه من است (5)، تا حدودی شبیه من است (4)، نه شبیه من است نه شبیه من نیست (3)، تا حدودی شبیه من نیست (2)، کاملاً شبیه من نیست (1). دو عبارت 9 و 16 بطور معکوس نمره گذاری می شود. نمره کل برای پرخاشگری با مجموع نمرات زیر مقیاس ها به دست می آید.
روش نمره گذاری و تفسیر
پرخاشگری بدنی (9 عبارت): 2-5-8-11-13-16-22-25-29
پرخاشگری کلامی (5 عبارت): 4-6-14-21-27
خشم (7عبارت): 1-9-12-18-19-23-28
خصومت (8 عبارت): 3-7-10-15-17-20-24-26
پایایی و روایی
پرسشنامه پرخاشگری دارای اعتبار و روایی قابل قبولی است. نتایج ضریب بازآزمایی برای چهار زیر مقیاس (با فاصله 9 هفته) 80 تا 72 و همبستگی بین چهار زیر مقیاس 38 تا 49 به دست آمده است. جهت سنجش اعتبار درونی مقیاس، از ضریب آلفای کرونباخ استفاده شد، که نتایج نشانگر همسانی درونی زیر مقیاس پرخاشگری بدنی 82، پرخاشگری کلامی 81، خشم 83 و خصومت 80 بود (باس و پری ، 1992).
سامانی (1386)، در یک بررسی مقطعی، 492 نفر از دانشجویان 18 تا 22 ساله (248 پسر و 244 دختر) دانشگاه شیراز که به روش خوشه ای – تصادفی انتخاب شده بودند به کمک پرسشنامه پرخاشگری باس و پری مورد ارزیابی قرار داد. داده ها به کمک آزمون های آماری ضریب همبستگی، تحلیل عاملی و آزمون تی تحلیل شدند. به کمک تحلیل عاملی، 4 عامل رفتاری، خشم، پرخاشگری بدنی و کلامی، رنجیدگی و بدگمانی از آن استخراج شد. ضریب پایایی این پرسشنامه به شیوه بازآزمایی برابر با 78/. بود. همچنین مقایسه این عوامل میان دختران و پسران گویای آن بود که پسران در سه عامل پرخاشگری ( 001/. معرفی آزمون
این پرسشنامه در سال 1972 توسط گلدبرگ و به منظور شناسایی اختلالات روانی در مراکز و محیط های مختلف تدوین شده است. سوال های پرسشنامه که به بررسی وضعیت روانی فرد در چهار هفته (یک ماه) اخیر می پردازد، در برگیرنده نشانه هایی مثل افکار و احساسات نابهنجار و جنبه هایی از رفتار قابل مشاهده می باشد. به همین جهت سوال ها بر موقعیت «اینجا و اکنون» تأکید دارد. به اعتراف بسیاری از پژوهشگران، پرسشنامه سلامت عمومی شناخته شده ترین ابزار غربالگری تا کنون در دنیای روان پزشکی و علوم رفتاری و روانشناسی است که تأثیر شگرفی بر پیشرفت پژوهش ها داشته است. این پرسشنامه به صورت فرم های 60، 30، 28 و 12 سوالی است که فرم 28 سوالی و فرم 12 سوالی هم در ایران و هم در سایر کشورها کاربرد بسیار داشته است. پرسشنامه سلامت عمومی (12 سوالی)، شامل 12 سوال از 60 سوال پرسشنامه اصلی است که همانند فرم های دیگر، هر یک از سوال های آن شدت مشکلات روانی را در چند هفته اخیر می سنجد.
روش نمره گذاری و تفسیر
نمره گذاری پرسشنامه های سلامت عمومی به دو صورت متداول می باشد. یکی روش نمره گذاری سنتی گلدبرگ که به صورت (0-0-1-1) است. یعنی گزینه های الف و ب نمره صفر و گزینه های ج و د نمره یک می گیرند. در این صورت حداکثر نمره آزمودنی در پرسشنامه سلامت عمومی (12 سوالی)، برابر با 12 خواهد شد. روش دیگر نمره گذاری، نمره گذاری لیکرت می باشد که به صورت (0-1-2-3) است، یعنی گزینه الف نمره صفر، گزینه ب نمره 1، گزینه ج نمره 2 و گزینه د نمره 3 می گیرد. حداکثر نمره آزمودنی با این روش نمره گذاری در پرسشنامه سلامت عمومی (12 سوالی)، برابر با 36 خواهد شد.
پایایی و روایی
برای بررسی پایایی پرسشنامه، ثبات داخلی ابزار (پرسشنامه)، با بهره گرفتن از ضریب آلفای کرونباخ ارزیابی شد که در نتیجه این ضریب، 87/0 محاسبه گردید. روایی پرسشنامه نیز با بهره گرفتن از روش تحلیلی مقایسه گروه های شناخته شده مورد بررسی قرار گرفت. نتایج آزمون تحلیل واریانس در بررسی نمره پرسشنامه سلامت عمومی و وضعیت کلی کیفیت زندگی (به عنوان متغیر گروهی) نمایانگر تفاوت های قابل ملاحظه ای بین گروه ها بود، به این صورت که افراد دارای وضعیت بهتر کیفیت زندگی، در پرسشنامه سلامت عمومی حایز نمرات پایین تری گردیده، از سوی دیگر، افراد دارای کیفیت زندگی «خیلی بد» تا «بد» به صورت معناداری از پرسشنامه سلامت عمومی (12سوالی)، نیز نمره بالایی کسب کردند (P<0.001، F=58). همچنین به منظور تعیین حساسیت، ویژگی و بهترین نقطه برش از منحنی ویژگی عملی گیرنده استفاده گردید و در نتیجه، بهترین نقطه برش در مورد پرسشنامه 12 سوالی سلامت عمومی برابر 5/3 با حساسیت 87% و ویژگی 60% محاسبه شد.
عبادی و همکاران (1389)، مطالعه ای را با هدف بررسی پایایی و روایی پرسشنامه 12 سوالی سلامت عمومی به عنوان ابزاری جهت سنجش وضعیت بهداشت روانی جوانان و سایر اقشار جامعه ایرانی طراحی و اجرا کردند. پس از ترجمه نسخه اصلی پرسشنامه از زبان انگلیسی به فارسی با بهره گرفتن از روش ترجمه استاندارد ، پایایی و روایی آن مورد بررسی قرار گرفت. با بهره گرفتن از روش نمونه گیری آسان 748 نفر از جوانان 18 تا 25 ساله ایرانی به عنوان نمونه انتخاب گردیده و پرسشنامه مذکور را تکمیل نمودند. متوسط سن پاسخ دهندگان 21.1 سال (با انحراف معیار 2.1 بوده)، اکثریت آنان را زنان (76 درصد)، افراد مجرد (84 درصد) و دانشجویان (51 درصد) تشکیل می دادند. با توجه به شیوه نمره گذاری پرسشنامه که ما بین صفر (وضعیت مطلوب) تا 12 (وضعیت نامطلوب) متغیر است، میانگین نمره پاسخ دهندگان 3.7 (با انحراف معیار 3.5 ) به دست آمد. برای بررسی پایایی پرسشنامه، ثبات داخلی ابزار (پرسشنامه)، با بهره گرفتن از ضریب آلفای کرونباخ ارزیابی شد که در نتیجه این ضریب، 0.87 محاسبه گردید.
روایی پرسشنامه نیز، با بهره گرفتن از روش تحلیلی «مقایسه گروه های شناخته شده» مورد بررسی قرار گرفت. نتایج آزمون تحلیل واریانس در بررسی نمره پرسشنامه سلامت عمومی و وضعیت کلی کیفیت زندگی (به عنوان متغیر گروهی) نمایانگر تفاوت های قابل ملاحظه ای بین گروه ها بود، به این صورت که افراد دارای وضعیت بهتر کیفیت زندگی، در پرسشنامه سلامت عمومی حایز نمرات پایین تری گردیده، از سوی دیگر، افراد دارای کیفیت زندگی «خیلی بد» تا «بد» به صورت معناداری از پرسشنامه سلامت عمومی نیز نمره بالایی کسب کردند(F=%58.6, P<0.001) . همچنین به منظور تعیین حساسیت، ویژگی و بهترین نقطه برش از منحنی ویژگی عملی گیرنده استفاده گردید و در نتیجه بهترین نقطه برش در مورد پرسشنامه 12 سوالی سلامت عمومی برابر 3.5 با حساسیت 87 درصد و ویژگی 60 درصد محاسبه شد. در نهایت، مشخص شد که نسخه ایرانی پرسشنامه 12 سوالی سلامت عمومی، ابزاری با پایایی و روایی مناسب، جهت اندازه گیری وضعیت بهداشت و سلامت روانی، در بین جوانان ایرانی است. 3-6- روش تجزیه و تحلیل اطلاعات:
برای بررسی و تجزیه و تحلیل اطلاعات از شاخص های آمار توصیفی (میانگین، فراوانی و انحراف استاندارد) و روش های آمار استنباطی (رگرسیون چند متغیری، تحلیل واریانس یک طرفه، آزمون t گروه های مستقل) استفاده شده است. لازم به ذکر است که در این پژوهش جهت بررسی فرضیات پژوهش از نرم افزار spss استفاده شده است.

3-7- روش اجرای پژوهش
از بین جامعه آماری، 300 دانش آموز (دختر و پسر)، به شیوه تصادفی از دوره متوسطه اول به عنوان نمونه انتخاب شدند که از این تعداد، 149 نفر دانش آموز دختر و 151 نفر دانش آموز پسر می باشند.
در جمع آوری داده های این پژوهش از پرسشنامه استفاده گردیده است. این پرسشنامه ها با توزیع در مدارس و پر کردن آن ها توسط دانش آموزان جمع آوری شده است.

3-8- ملاحظات اخلاقی
قبل از شروع پژوهش توضیحات کافی در خصوص ماهیت پژوهش به شرکت کنندگان داده شد. بدین صورت که هیچ گونه اجباری در خصوص شرکت در این پژوهش وجود ندارد حضور شرکت کنندگان در این امر تحقیقی کاملاً داوطلبانه می باشد. سپس موضوع و اهمیت تحقیق برای آنها شرح داده شد. برای اطمینان بخشی شرکت کنندگان از محرمانه بودن اطلاعاتشان در بالای پرسشنامه به جای نام و نام خانوادگی از کد که مربوط تعیین نوع جنسیت می باشد استفاده شد که شرکت کنندگان می بایستی فقط کد مربوط به جنسیت خود را علامت زده و نیازی به نوشتن نام و نام خانوادگی نبوده است که تمامی این موارد به آنها جهت اطمینان بخشی یادآوری شد.

فصل چهارم
تجزیه و تحلیل داده ها

4-1- مقدمه
در این فصل یافته های پژوهش ارائه می شوند. در این راستا، یافته های توصیفی، ماتریس همبستگی متغیرهای پژوهش و جداول رگرسیونی ارائه می شوند.

4-2- یافته های توصیفی مربوط به متغیر های پژوهش
یافته های توصیفی مربوط به متغیرهای پژوهش (پرخاشگری و ابعاد آن، عزت نفس، سلامت عمومی، تاکتیک های حل تعارض پدر و تاکتیک های حل تعارض مادر) در جدول 4- 1 تا 4-3 آورده شده است.
جدول 4-1: یافته های توصیفی پرخاشگری و ابعاد آن
متغیر تعداد حداقل حداکثر میانگین انحراف استاندارد
پرخاشگری بدنی 300 11 45 55/29 18/7
پرخاشگری کلامی 300 8 25 39/16 37/3
خشم 300 7 35 13/23 84/5
خصومت 300 8 40 16/26 16/6
پرخاشگری (نمره کل) 300 44 130 24/95 43/18

همانطور که در جدول4-1 مشاهده می شود، در بین ابعاد پرخاشگری بیشترین میانگین، حداکثر نمره و بیشترین انحراف استاندارد مربوط به بعد پرخاشگری بدنی می باشد.
یافته های توصیفی متغیر عزت نفس و سلامت عمومی در جدول 4-2 ارائه می گردد.
جدول 4-2: یافته های توصیفی متغیرهای عزت نفس و سلامت عمومی
متغیر تعداد حداقل حداکثر میانگین انحراف استاندارد
عزت نفس 300 4 30 44/16 05/7
سلامت عمومی 300 6 30 54/17 20/3

جدول 4-2 بیانگر آن است میانگین متغیرهای عزت نفس و سلامت عمومی به ترتیب 44/16 و 54/17 می باشد.
یافته های توصیفی تاکتیک های حل تعارض پدر و مادر در جدول 4-3 ارائه شده است.
جدول 4-3: یافته های توصیفی تاکتیک های حل تعارض پدر و مادر
متغیر تعداد حداقل حداکثر میانگین انحراف استاندارد
حل تعارض استدلالی (پدر) 300 0 22 64/6 61/4
حل تعارض پرخاشگری کلامی (پدر) 300 0 25 59/8 90/6
حل تعارض پرخاشگری فیزیکی (پدر) 300 0 25 76/9 69/9
حل تعارض استدلالی (مادر) 300 0 25 27/10 33/5
حل تعارض پرخاشگری کلامی (مادر) 300 0 25 57/9 85/7
حل تعارض پرخاشگری فیزیکی (مادر) 300 0 25 18/6 29/6

4-3- ماتریس همبستگی مربوط به متغیر های پژوهش
در ادامه جدول همبستگی متغیرهای پژوهش جهت بررسی رابطه بین آنها ارائه می گردد.

جدول4-4: همبستگی متغیرهای پژوهش
13.حل تعارض پرخاشگری فیزیکی (مادر) 12.حل تعارض پرخاشگری کلامی (مادر) 11.حل تعارض استدلالی (مادر) 10.حل تعارض پرخاشگری فیزیکی (پدر) 9.حل تعارض پرخاشگری کلامی (پدر) 8.حل تعارض استدلالی (پدر) 7.سلامت عمومی 6.عزت نفس 5.پرخاشگری (نمره کل) 4.خصومت 3.خشم 2.پرخاشگری کلامی 1.پرخاشگری بدنی

1 1.پرخاشگری بدنی

1 **41/0 2.پرخاشگری کلامی

1 **53/0 **69/0 3.خشم

1 **58/0 **64/0 **42/0 4.خصومت

1 **80/0 **88/0 **73/0 **82/0 5.پرخاشگری (نمره کل)

1 **58/0- **37/0- **62/0- **32/0- **51/0- 6.عزت نفس

1 **32/0- **34/0 **16/0 **37/0 **17/0 **34/0 7.سلامت عمومی

1 **18/0- **23/0- **16/0- 09/0 **24/0- 06/0- **26/0- 8.حل تعارض استدلالی (پدر)

1 08/0- **23/0 **71/0- **53/0 **32/0 **56/0 **25/0 **50/0 9.حل تعارض پرخاشگری کلامی (پدر)

1 **90/0 **27/0- **27/0 **76/0- **55/0 **26/0 **60/0 **27/0 **57/0 10.حل تعارض پرخاشگری فیزیکی (پدر)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *