پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران، روشنفکر خاص، قرن نوزدهم، فرهنگ عامه

مظاهر فرهنگ عامه دلبسته بودهاست” و… این سرگشتگی پیرامون آرای اباذری، خواسته یا ناخواسته توسط وی نیز تقویت میشود؛ چه آنکه اباذری چندان خوش ندارد پیرامون خود سخن بگوید؛ بنابراین مطالعهی موضع سوژگی وی و ارتباط آن با تفاسیر و تعابیری که پیرامون فرهنگ، سیاست، اقتصاد و زندگی روزمره داشته و دارد، دشوار است. بدینجهت، سخن گفتن از اباذری و آنچه که شیوهی خاص تفکر و عمل او را ممکن ساختهاند، دشواریهای خاصی دارد. با اینحال با قدری احتیاط، میکوشیم با واسازی تعابیر ازهمگسیخته، پراکنده و گاه متناقضی که پیرامون آرای اباذری، بهویژه در باب تاریخ، اقتصاد سیاسی، زندگی روزمره،رابطهی میان امر جزئی و کلی و… وجود داشتهاست، نسبتِ پروژهی اباذری را با مجموعهی همآیندیهایی که به تدریج امکان سخن گفتن از نام و عنوانِ مطالعات فرهنگی را فراهم آوردند، مورد مطالعه قرار دهیم.
شایعترین گزاره پیرامون اباذریای که آن نسل از دانشجویان را در دانشگاه تهران تربیت کرد، آن است که گویی اباذریِ آن سالها گرفتار ابهامی بزرگ بودهاست. اباذری در ابتدای آن کلاس از دانشجویان میخواهد بهسراغ شوهای موسیقی و فیلمفارسیهای پیش از انقلاب بروند، از زندگی روزمره و مبتذلترین سویههایش نهراسند و برای شناخت ذهن سوژهی ایرانی با آنچه در زندگی روزمرهی افراد ساری و جاری است ارتباطی تنگاتنگ برقرار نمایند. این مطالبهی اباذری از دانشجویاناش، هنگامی که با این تلقی رایج که شیوهی تفکر وی، آدورنویی است ترکیب شود، تولید نوعی ابهام میکند. عباس کاظمی از جمله افرادی است که این دو را در کنار یکدیگر مینشاند و بنابراین در نهایت چارهای جز اعلان نوعی ابهام در پروژهی اباذری ندارد:
یک ابهامی در پروژهی اباذری بود که از یک طرف دوست داشت خیلی آدورنویی به فرهنگ والا نظر کند و زندگی شخصیاش نیز چنان بود که به فرهنگ والا اعتقاد داشت و بهنوعی از بالا به چیزها نگاه میکرد. بکجورهایی بهواقع در عمل، زندگی روزمره را مبتذل میدانست. ولی پروژهی دانشگاهیاش که به ما یاد داد، این بود که آقا! بروید اینها را مطالعه کنید، اینها را ببینید، اینها را بخوانید.
آزادارمکی نیز قضاوتی مشابه با قضاوت کاظمی دارد: “دکتر اباذری فیالواقع به دانشجویاناش اجازهی آن کاری که خودش میکند را نمیدهد. دانشجو را در آن ساحت تجربهی فرهنگی تقویت میکند، ولی خودش به همان ساحتِ نخبهگرایانهی فرهنگ توجه دارد”. آزادارمکی وکاظمی با این تعابیر خود در واقع میان دلمشغولی شخصی اباذری و پروژهی دانشگاهی او تفاوت میگذارند و ظهور و بروز این تفاوت را نشانهی وجود نوعی ابهام در پروژهی اباذری میدانند. با این حال حتی با فرض پذیرش وجود نوعی تفاوت-یا تناقض- میان پروژهی شخصی و دانشگاهی اباذری، نمیتوان آن را صرفا نوعی ابهام دانست. وجود تفاوت یا تناقض، گرچه بدواً تولید ابهام، آشفتگی و سردرگمی میکند، اما در واقع ممکن شدن هر پارهای از تفکر در نزد آدمی، با مفصلبندی عناصر و مقولاتی متناقض در ارتباط است که در نهایت خود به نوعی شیوهی عمل و تفکر خاص ره میسپارد. بنابراین کوشش برای فهم چگونگی ممکنشدگی این شیوهی تفکر؛ حتی اگر مبهم، متناقض یا آشفته خوانده شود-که البته خود این پندار در روایت حاضر محل بحث است- ضروری است.
اشاره داشتن به مبهم بودن پروژهی اباذری یا منفک بودن پروژهی شخصی وی از پروژهی دانشگاهیاش، بهتنهایی حائز بصیرت ارزندهای نیست؛ بل آنچه میتواند نقطهی عزیمتی در بحث حاضر باشد، تأمل انتولوژیک در باب همین ابهام است. آیا بهراستی باید از ابهام سخن گفت؟ و اگر آری، این ابهام و این شیوهی تفکر، خود چگونه حادث گشتهاست؟ برای پاسخ به این سوالات، باید خود را از بتوارگی نامها و عناوین رهانید. این مدعا که اباذری آدورنویی است؛ کمکی به این بحث نمیکند، چرا که خود این مدعا باید در پیشگاه مجموعهی پرسشها و تأملاتی بنیادینتر- برای مثال از این سنخ پرسشها که: آدورنوییبودن در منظومهی معرفتشناختیای که اباذری در درون آن میاندیشد به چه معناست و با سایر مقولات آن منظومه چه نسبتی برقرار میکند- تن به واسازی دهد. بدین معنا باید از همآیند شدن برخی اندیشهها و ملاحظات در نزد اباذری سخن بهمیان آورد و مطالعهی این همآیندیها، در واقع مطالعهای تاریخی است که به زمینههای اجتماعی آرا و افکار اباذری توجه میکند. با وامگیری از اصطلاحات استوارت هال، مواجهه با اباذری بهمثابه “روشنفکر خاص”، و در ارتباط قرار دادن این موضعِ وی با ساحت فکری و نظریای که بنا میکند، آن کاری است که باید بهواسطهی تحلیل همآیندی انجام داد.
عباس کاظمی در نوشتاری که بهمناسبت تجلیل از اباذری در دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه تهران نگاشتهاست، اشاره میکند که: “سنت نظری اباذری، جایی میان فلسفه و نظریهی اجتماعی است” و سپس در توضیح همین گزاره مینویسد: ” از یکسو تحتتأثیر سنتهای تفسیری علوم اجتماعی، معنا در کانون تبیینهای نظری او قرار میگیرد و از دیگرسو، تحتتأثیر سنت انتقادی، نقد چهارچوبی برای تحلیل وی فراهم میسازد”. شاید همین گزارهها، نقطهی عزیمت مناسبی برای پیگیری ادامهی بحث باشند. تکیهی اباذری بر سنتهای تفسیری علوم اجتماعی، بهویژه علوم فرهنگیِ آلمانی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، مانع از آن میگردد که وی در سطح نوعی تجرد کلنگرانهی فلسفی باقی بماند. وی خود در مقدمهی “خرد جامعهشناسی”، تنها کتابی که نگاشتهاست، این مسأله را توضیح میدهد:
بهگمان ما خرد جامعهشناسی
، تأمل در جایگاه علم و فرهنگ / و ارزش و کنش / و آزادی است. ممکن است ایراد بگیرند که فلسفه نیز چنین دلمشغولیای دارد. اما ما اعتقاد داریم که سطح تجریدی استدلال فلسفی، به فلاسفه اجازه نمیدهد که بهطور انضمامی و مشخص به این مقولات بپردازند. آنها در بهکارگیری دیالکتیک صعودی توانا و ماهرند، اما از بهکارگیری دیالکتیک نزولی عاجزند. آرای تجریدی آنها قادر نیست موارد انضمامی را توضیح دهد، در نتیجه ما زندانی مقولاتی باقی میمانیم که اگر دست و دلِ خود را به آن بسپاریم، یا باید دست از عمل بازپس کشیم و یا سکوت کنیم.
این گزارهها بسیار مهماند؛ چرا که تمنای غایی اباذری از جامعهشناسی را بهبهترین وجه ممکن توصیف میکنند. نخست آنکه اباذری نمیخواهد دست از عمل برکشد یا سکوت کند. اباذری میخواهد دست به عمل بزند و گمان میکند برای دست زدن به عمل باید بهنوعی دیالکتیک نزولی، به درگیرشدن با مقولات و جایگاههای انضمامی بپردازد. دوم، باید به مقولاتی که اباذری تأمل پیرامون آنها را به خرد جامعهشناسی محول میکند توجه نمود: علم و فرهنگ، ارزش و کنش، و آزادی. اینها مقولات اصلی فلسفهی روشنگریاند که موافقان و مخالفان میراث روشنگری بر سر این مقولات وارد نزاعهایی طولانی با یکدیگر شدهاند. یک سوی این منازعه، پوزیتیویستها قرار گرفتهاند، اما سویهی دیگر این منازعه جبههی واحدی نیست. از رمانتیسم معرفتشناختیای که پایهی نوعی هرمنوتیک جدید را گذاشت، و از پدیدارشناسیای که هوسرل مدعی آن شد، تا عصر حاضر و مدعیات متفکران پسامدرن و یا کوششهای هابرماس، راهی بس طولانی پشت سر گذاشتهشدهاست و اینها گرچه در نوعی نقد پوزیتیویسم همراستا بودهاند، اما وجه سلبی و ایجابی نقد آنها از پوزیتیویسم، در جزئیات متفاوت بوده است. بنابراین بهنظر میرسد اباذری دستکم در مقام نظر، نسبت به آنچه میخواهد انجام دهد، آگاهی دارد. او مدعی نقد پوزیتیویسم میشود، بیآنکه در نوعی موضع تجریدی یا زیباشناختی درغلتد. مدعی کنش متعهدانهی اجتماعی در جهت “کاستن آلام انسانها و بهبود و اصلاح جامعه” میگردد و نیز مدعی داشتن تعهد نظری و موضع و طرح پژوهشی خاص میشود.
براساس طرحی که اباذری در خرد جامعهشناسی ریختهاست، باید جهت کاستن از آلام مردم و اصلاح جامعه دست به عمل زد و برای اینکار باید از امور انضمامی آغازید و فرهنگ نیز به عنوان مقولهای که در خرد جامعهشناسی اهمیت بسیار دارد، باید از منظر امور انضمامی نگریسته شود. تا بدینجا فعلاً در جزئیات ورود نکردهایم و تنها تمنای بنیادین اباذری را کاویدهایم؛ مردی که دانش فلسفی را در خدمت تعهد اجتماعی میخواهد. با اینحال همچنان چندان چیزی راجعبه زمینهی اجتماعی و سیاسی ممکنشدن تفکر اباذری نگفتهایم که مشخصاً آنچه اباذری “تعهد اجتماعی” میخواند، با عطف توجه به همین زمینهی اجتماعی و سیاسی تفکر وی روشنتر میگردد. بهبیان دیگر باید این مسأله را با جدیت تمام پیگیری کرد که نسبت میان “تعهد نظری” و “تعهد اجتماعی” در تعلیمات اباذری، خاصه در آن بزنگاه تاریخی چگونه بودهاست و آن دانشجویان با توجه به زمینهی سیاسی و اجتماعی و نیز مجادلات معرفتشناختی موجود، نسبت ایندو را چگونه تفسیر میکردند؟
در باب تعهد نظری، موضع اباذری به موضع فرهادپور، آنچنان که در پروژهی ارغنون نیز تاحدی خود را نمایاند، نزدیک است. یعنی آنکه دانش انسانی و اجتماعی، دانشی کلی و ممتنع نیست. کلیتی بهنام علوم اجتماعی وجود ندارد، بلکه سنتها و به تعبیر اباذری-با وامگیری از آرای لاکاتوش- برنامههای پژوهشی مختلفی وجود دارند و بنابراین نه امتناع ارزشی از این سنتها سودمند است و نه تلفیق سطحی، تقلیلگرایانه و نومینالیستی نظریههایی که هریک به سنتها یا پارادایمهای متفاوتی مربوطاند. بنابراین بایستی مواضع فکری را با توجه به این سنتها و پارادایمها اتخاذ کرد. تعلمیات علوم اجتماعی نهادی در ایران، تعهد نظریای را در نزد دانشجویان برنمیانگیخت و بنابراین آنهایی که دغدغههای اجتماعی، متعهدانه و حتی ایدئولوژیک نسبت به مردم، تاریخ و فرهنگ داشتند، نمیتوانستند چندان این دغدغهها را با ساحت نظری علوم اجتماعی تطبیق دهند. اباذری تا آنجایی که به مسألهی سنتمندی و داشتن تعهد نظری راجع است، با وضعیت پیشین علوم اجتماعی نهادی در ایران بهمخالفت برخواست و این برای دانشجویان دورهی دکتری مذکور که-چنانچه پیشتر مطرح شد-دغدغهی فهمپذیر ساختن تجارب زیستهی فرهنگی خود را داشتند، مطلوب بود. به تعبیر عباس کاظمی:
هیچگاه از یاد نمیبرم زمانی را که استادانی به ما اصلِ فراغت از ارزش دورکیم را آموزش میدادند. اباذری با توجه به سنت هرمنوتیکی و انتقادی علوم اجتماعی، چنین اصلی را مورد انتقاد قرار میداد و بر داشتن سنت نظری خاص تأکید میکرد. این چیزی بود که ما از اباذری یاد گرفتیم و بعدها جرأت ابراز آن را در علوم اجتماعی شبهپوزیتیویستیِ ایرانی پیدا کردیم.
داشتن تعهد نظری در برابر نوعی از پوزیتیویسم مسلط بر علوم اجتماعی نهادی قرار میگرفت. بنابراین، اباذری به دانشجویاناش وجه سلبی نقدِ پوزیتیویسم مسلط بر علوم اجتماعی را آموزش داد و این ساحتِ تعلیمات اباذری، ساحت کمتر معضلهدار تعلیمات اوست. چنانچه پیشتر گفته شد، حتی در فلسفهی غرب نیز وجه سلبی نقد پوزیتیویسم، در قیاس با وجه ایجابیِ نقدِ پوزیتیویسم کمتر معضلهدار شدهاست و دشواری، آنگاه رخ مینماید که پای نوعی پراکسیس پیش میآید. با این حال تا آنجایی که به وجه سلبی نقد پوزیتیویسم راج
ع است، اباذری به دانشجویاناش آموخت که نظریهها فارغ از ارزش نیستند، بنابراین اگر بخواهیم این آموزهی اباذری را با ادبیات پژوهش حاضر تطبیق دهیم، باید بگوییم که بنابراین، نظریهها خود با مواضع سوژگی پردازندگانشان و نیز زمینههای اجتماعی و مناسبات قدرت در ارتباط بودهاند و توجه اینجایی و اکنونی به نظریهها نیز باید با در نظر گرفتن جملگی این موارد باشد. گزینش نظریهها یا اتخاذ برنامهای پژوهشی، با مواضع سوژگی گزینشگران و زمینههای سیاسی و اجتماعی در بزنگاههای تاریخی در ارتباط است.
بنابراین نظریهها و برنامههای پژوهشی براساس، در تفسیر و واکنش به همآیندیهای تاریخیای که افراد با آنها روبرو میگردند، انتخاب و مفصلبندی میشوند، حتی اگر کارگزاران آن نظریهها یا برنامههای پژوهشی، خود توجهی به این همآیندیهای تاریخی نداشته باشند. البته اباذری-حتی در گذشته- تاحدی نسبت به این همآیندیها توجه داشتهاست. اما توجه او به همآیندیهای تاریخی، در سالهای انتهایی دههی 1380 بسیار بیشتر از گذشته میشود، و او خود نیز نسبت به این مسأله اذعان دارد. به این مباحث در ادامه بیشتر خواهیم پرداخت،

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *