ریحان: هیچی. گلدخت سردرد داشت، رفت. ما هم کم کم داریم میریم.
نهضت: چقدر بد شد، حتماً خیلی دیرکردم. (به سمت میزی که دوستانش نشسته اند می رود)
مریم: بچه چطور بود؟ تونستی ازش خبر بگیری؟
نهضت: (می نشیند) بهتر بود. خدا رو شکر.
مریم: خداروشکر. امیدوارم هرچه زودتر بیارینش خونه.
ریحان: منم امیدوارم(بلند می شود) آخ، آخ، کمرم خشک شد. خب منم دارم میرم.
مریم: صبرکن منم میام. (ازسرمیزبلند می شود)
نهضت: اگه دوست دارین برین اصرار بیهوده گوییه دوستای تنهاییام. به من که خوش گذشت. امیدوارم به شما بد نگذشته باشه.
مریم: نه نهضت جان، خیلی خوب بود. هفته ی دیگه خونه ی خودم می بینمتون.
(ریحان کیف و کلاهش رابر می دارد، مریم پالتویش را می پوشد. نهضت جلو می رود و به آنها دست می دهد)
ریحان: به امید دیدار زود.
مریم: زود می بینمت.
نهضت: بدرود.
(ریحان و مریم از در انتها خارج می شوند)
(نهضت به سراغ سنا می رود که برروی صندلی اش خواب است. چند دقیقه کنارش نشسته و نگاهش می کند. گاهی آرام و کوتاه، دستی بر سرش می کشد)
نهضت: قهر نکن دخترم. سنا، قهر که می کنی فکر می کنم کنار گذاشتن خودم هیچ ثمری نداشته. دلت نگیره از بداخلاقی مامان. خودم رو برای داشتن شما گُم کردم. وقتی من گُم شدم چطور میتونم شما رو گُم نکنم؟ من نمی خواستم نباشم، بودن آرزوی هر انسانیه. ولی این آرزو رو از من گرفتن و یه آرزوی دیگه جایگزینش کردن، اما هیچ وقت جای آرزوی من بودنم رو نگرفت. گفتن برای اینکه شما دو تا به دنیا بیاین، نباید چیزی به نام من در نهضت باشه. گفتن زنی که به جایی میرسه واحساس می کنه میتونه یک انسان مفید برای جامعه اش باشه نمی تونه مادر خوبی برای بچه هاش و زن خوبی برای شوهرش باشه. بخواب دخترم. بخواب…(مکث) شاید تو در آینده بتونی خودت باشی. بخواب عزیزم. دوستت دارم. (سنا را در بغل می گیرد اما به یکباره او را رها می کند به سمت ئر راست می رود و دایه را صدا می زند)
نهضت: (با صدای نیمه بلند) دایه، دایه. بیا سنا رو ببر رو تختش.
دایه: (ازبیرون) بله، بله خانوم. (وارد می شود) چی شده خانوم؟
نهضت: سنا خوابش برده.
دایه: چشم. (به سمت سنا می رود)
نهضت: دایه یه لحظه وایسا.
دایه: (به نهضت نگاه می کند) بله خانوم؟
نهضت: یه موقع یادت نره، آقا لطف کرده بهت و نگهت داشته.(دایه سرش را پایین می اندازد) گفتم بگم، این دفعه دستت به سمت وسایل کج نشه.
دایه: نه خانوم.
نهضت: خوب حالا دیگه برو.
(دایه سنا را بغل کرده و به اتاقش می برد، نهضت در اتاق تنها می ماند، به سمت گهواره می رود کنارش می نشیند، تکانش می دهد وآرام لالایی می خواند.( نورکم شده، کم کم تاریک می شود، صدای لالایی بالا می رود.)
(صدای کوبیدن بر در)
نهضت: (از کنار گهواره بلند می شود) کیه؟
گلدخت: (از پشت در) منم.
نهضت: (به سمت در می رود، در را باز کرده و جلوی در می ایستد) چیزی جا گذاشتی؟
گلدخت: ناراحتی از دستم که بدون خداحافظی رفتم؟
نهضت: نه، زیاد مهم نیست.
گلدخت: میتونم بیام داخل؟
(نهضت از جلوی در کنار می رود، گلدخت وارد می شود)
گلدخت: میخواستم یه چند کلمه باهات خصوصی حرف بزنم.
گلدخت: می شناسمت نهضت. میدونم هنوز از یکدفعه رفتن من ناراحتی، ولی اگه حرفمو بشنوی میفهمی چقدر بی حوصله ام.
نهضت: چیزی میخوری بگم بیارن؟
گلدخت: نه تو رو خدا. نمی خوام هیچکی بفهمه من دوباره اومدم پیشت.
نهضت: باشه. ولی وقتی اینطوری حرف میزنی نگران میشم.. اتفاق بدی که نیفتاده؟
گلدخت: نمی دونم. شایدم خیلی بده. ولی اتفاق نیست. خود زندگیمه. سرنوشتمه. همه ی اون کسی که دارم براش زندگی می کنم. (با بغض) به نظرت اسمشو چی میشه گذاشت؟
نهضت: نگرانم کردی. تعریف کن چی شده؟ اول بیا بشین.
(دست او را می گیرد و روی صندلی گهواره ای می نشاند. برای خودش هم از کنار میز صندلی ای بر می دارد و کنار صندلی گلدخت می گذارد و می نشیند.)
نهضت: خوب؟
گلدخت: نهضت باور کن نمی دونم چطور بگم. یعنی خجالت می کشم ولی چون تو رو عاقلترین دوست خودم میدونم گفتم شاید تو بتونی راه حلی جلوی پام بذاری، شاید نه برای الآن. حداقل برای زمانیکه بچه- هام بزرگ شدن.
نهضت: اگه بتونم، حتماً.
گلدخت: ببین… ببین، نهضت… بچه ها نباید بدونن که باباشون به مردها گرایش داره، همین.
نهضت: منظورتو نمی فهمم.
گلدخت: یعنی شوهرم دیگه کنارمن… گفتنش خیلی سخته. (با بغض و گریه) اون، مثل اینکه…
ما کنارهم نمی خوایبم. اون یه دوست مرد داره که شب و روز میاد خونه مون و فکر کنم با اون زندگی میکنه، نه من. من دیدم (گریه امان نمی دهد حرفش را ادمه دهد)(مکث طولانی)
نهضت: (بلند می شود، دستمالی از کشوی میز درآورده، به او می دهد) اشکهاتو پاک کن. گریه نکن. سعی کن قوی باشی. اینم یه مشکله مثل همه ی مشکلهایی که همه داریم.
گلدخت: یعنی تو اصلاً تعجب نکردی؟
نهضت: من از هیچکدوم از کارای این مردهایی که زندگی ما رو فقط حق خودشون میدونن تعجب نمی کنم.
گلدخت: راست میگی. میدونی، نمی تونم به خانواده ام بگم. نمی تونم با خودش صحبت کنم. نمی تونم این رازو با هیچ کس در میون بذارم، چون میدونم اول و آخرش خودم رو محکوم میکنن. (اشکهایش را پاک میکند.)

 

دسته‌ها: دانشجویی

0 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *